چرا اینجا همه کچل اند ؟!

سربازخانه.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢٤ - میم . دانش

       

_ چی میل دارید قربان ؟

_ پیشنهاد سر آشپزتون چیه ؟

_ فیله ی گوسفند با پیاز و پنیر !

_ اوه ! نه من گیاه خوارم ؛ برای گیاه خوار ها چی دارید ؟

_ اما قربان گوسفند های ما هم فقط علف میخورند .

لینک
۱۳۸۸/٩/٢۳ - میم . دانش

       

 

مذهب بهترین ابزار برای کنترل ملتی غیر متمدن است .

لینک
۱۳۸۸/٩/۱٥ - میم . دانش

       

 

ابر ها قیافه ی برف بخودشان گرفته اند و آنقدر جدی اند که انگار میخواهند واقعاٌ برف ببارند ؛ ابر پائیزی و از این حرفها ؟ دیروز عصر دست بر قضا از جلوی یک مغازه ابزار فروشی رد شدم و چند تایی پاروی دسته چوبی و مرغوب دیدم که صاحبش حاضر بود بقیمت سال پیش هم بفروشد شان با خودم گفتم که پارو هم بخرم راه دوری نمیرود ها ! یکوقت زد و برف آمد ! امسال که همه چیز تا به این جا شیر تو شیر سپری شده اینهم یعنی همان برف زودتر از موعد علی الاصول طبق همان قاعده بعید نیست؛ اما یکهو با خودم گفتم چه ساده ای تا برف امسال هنوز مانده اخوی  ونخریدم ! ولی خودمانیم اگر ابرها الکی ادای ابر های برف دار را  در نیاورده باشند قیمت پاروها به دو برابر هم میرسد . نه ؟

لینک
۱۳۸۸/٩/٧ - میم . دانش

       

 

زبان تو نوشتار است نه علاف خیابانها شدن عزیز . اسیر تبلیغات آنهایی که سر جایشان گرم و نرم نشستند و در دل و جانت آتش خشم تو به برادرت را دم میدهند نشو. بنشین و بنویس از حقیقتی که میخواهی . این انتظار از من میرود ، از تو میرود؛ که فرهیخته تری ، که امروزی تری . پس زحمت فهماندنشان را همانطور که آموختی بکش ، بکش که تنها امیدی اگر باشد به اینکه کسی به اینها بتواند بفهماند آنچه دیگران فهمیده اند و تو فهمیده ای که آنها نفهمیده اند؛ خودت هستی وبس وگرنه تو هم آدم کشته ای . نبوغ و بالندگی را کشته ای ، هم نبوغ خودت را هم همانکه اجازه دادی در لجن زار تفکرات عهد چنگیزی اش غرق شود . بنویس و شیر فهم کن تعریفی که تو از زندگی برای خودت و او میخواهی چیست . که باید تو باشی و من باشم و همه باشیم که خوش باشیم . این وقت را به او هم بده که یک روز پای بیداری تو آنطرف مانتیور بنشیند و منکوب شود و انسانیت در وجودش بیدار شود . بنویس که در تاریخ بماند اثری از تمدن مداری ات از آگاهی ات . بنویس و ویران کن . بنویس و بساز.

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٧ - میم . دانش

       

 

پائیز فصل بی وفائی ها و خیانت است ؛ خیانت برگها به درختان ؛ باران به ابر، آدمها بهم . پائیز لا ابالی ترین فصل سال است .

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٥ - میم . دانش

       


من نشسته ام کنار پنجره . فقط تماشا میکنم که در هر پنج دقیقه چقدر برگ از درخت چنار توی کوچه کم میشود . گمانم برای درخت خیلی دردناک باشد . برگها آنقدر لق شده اند که انگاری کوله بارشان را جمع کردند و نشسته اند لب شاخه منتظر اولین باد ؛ درخت بیچاره را هم که زمین سفت چسبیده . شاید درخت پیش خودش میگفت اگر زمین گیر نبودم خودم دست شان را میگرفتم و دور دنیا را با هم می گشتیم . آنوقت دیگر نیاز نبود که گول حرفهای این باد های حقه باز پائیزی را بخورند . با همین حرفها دارد خودش را سرگرم میکند ؛ همین حین حدود سه - چهار برگ دیگر هم جدا شدند و رفتند . درخت آنقدر با خودش زمزمه و گریه خواهد کرد که خوابش ببرد ؛ دقیقاٌ همان وقتی که آخرین برگ به خیال جهانگردی خودش را باد بسپرد .

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٢ - میم . دانش

       

 

جیر جیرکها خیلی موجودات جالبی هستند ، انگار که اینها همیشه توی فرود آمدنشان در محاسبات دچار خطا میشوند ؛ شاید هم فرود آمدنشان بستگی به شدت جریان باد داشته باشد ، نمیدانم بهر حال سرتان را درد ندهم که دیشب یکی شان نشسته بود توی گلدان کاغذی . آن یکی رفته بود روی سر ستون راه پله های حیاط کنار ختمی . تا صبح برای هم جیر جیر و هارت و پورت کردند که مثلاٌ همدیگر را پیدا کنند و راهشان را بگیرند و بروند و تا صبح نگذاشتند من بخوابم . حالا که صبح شده و خیالشان راحت که تمام زورشان را زده اند و من بیخواب شدم صدایشان در نمی اید . لابد خوابیده اند . نه ؟ نمیدانم چرا خیلی اتفاقی هوس آبیاری گلدان کاغذی و سر ستون پله های حیاط به سرم زده ... این آب پاش من کو ؟

لینک
۱۳۸۸/٧/۱۸ - میم . دانش

       

سهم من از دنیا باندازه ی تعداد اسکناسهایی است که در جیب عقب شلوارم هست .  

لینک
۱۳۸۸/٧/۱۳ - میم . دانش

       

 

همینکه چند روزی بیفتی کنج خلوت ، قدر عافیت شیر فهمت میشود . عافیت یعنی همین زود بلند شدن از رختخواب ؛ طوری که آفتاب بیاید به این نیت که بیفتد روی تخم چشمت و بیدارت کند ولی زکی ! تو بیدار شده ای و نشسته ای صدای جیغ کتری را بشنوی ؛ عافیت یعنی همینکه یک تکه از جریان زندگی خواننده هایت باشی . عافیت یعنی همین حس بی حسی . زندگی یعنی بوی نم شیروانی و عطر برگهای پنجه ای چنار که باران خورده هراسان از باد وآفتاب فردا چسبیده اند به پشت پنجره . اینجا پشت پنجره شاید کنج خلوت برگهای چنار است و بوی شیروانی باران خورده . شاید همانجا که قدر عافیت شیر فهمشان شود . ابتدا یا انتهای زندگی

لینک
۱۳۸۸/٧/۱٠ - میم . دانش

       

 

اینجا یه علت چائیده شدن شدید ؛ دردهای مفصلی ناشی از آن و متعاقباٌ پیگیری مسئولانه ی امور درمانی صرفاٌ برای من قدغن شده و برای استفاده شما دوست عزیز مانعی ندارد .

لینک
۱۳۸۸/٧/٥ - میم . دانش