سوزناک جریان دقیقا میشود جایی که ما را نسل سوم مینامند و خودشان را نسل اول بدون اینکه بدانیم نسل دوم چه بلایی به سرش آمده . اصولاٌ سوم نبودن از بودن اش بهتر است ؛ لا اقل منت اش روی سرم نیست .
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٩ - میم . دانش

       

حوصله اش که از پیر مرد سر میرود اگر شانس آورده باشد آنروز و پیرمرد  از فرط تنهایی و یاد خاطرات محکم نگرفته باشدش میگذارد پیر مرد که خوابش برد آرام بلند میشود دمش را بالا میگیرد و پاورچین و بی صدا  روی کاناپه زهوار در رفته دم در مینشیند و مردم را دید میزند . گاهی با خودم احساس میکنم که وقتی بلند میشود زیر لب میگوید پیف پیف  ؛ مرتیکه ی حال به هم زن  .
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢۸ - میم . دانش

       


سرما خوردم زياد حال و حوصله ام آفتابي نيست كه بيايم و بنويسم از احوال شخصيه . فقط ايكاش  اين خورشيد ننه قمر بفهمد و يكي دو روز صاف بايستد تا گرم شويم . كج كه مي ايستد عصر يخبندان زورش بيشتر ميشود . 
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٥ - میم . دانش

       


از خواب كه بيدار ميشوم دو سه باري دور و وارو ميزنم درجا و شروع ميكنم به نگاه كردن سقف اتاق فكر كردن ؛ هميشه از بقيه زودتر بيدارم . يادم باشد حتما در مورد سقف اتاقم متذكر شوم كه دارد نم ميكشد و عنقريب كه روي سر پايين بيايد. دارد با صداي آرام ميخواند و از اول و آخر شان همه را لعنت ميكند . دعا خواني هايش يكزماني خسته كننده بود اما حالا دلتنگي نديدن هاي مكرر يكقدم جلوتر از اختلاف سلايق است . وقتي بيدار ميشدم داشت آرام زمزمه ميكرد . نميدانم من كجاي دعايش بيدار شدم ، سر نفرين ها يا همراه ستايش ها يا صداي آن مرد كه ميگويد "برفيه برف "
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٢ - میم . دانش

       

مايه هدايت و رحمت بي مايه فطير است جناب خدا .
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢۱ - میم . دانش

       


مظلوم ترين مي نامندش كه من ميگويم شجاعترين بهترين واژه است . 
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٠ - میم . دانش

       

مبل و چراغ مطالعه من تا فاصله یک صندلی بیشتر خالی نیست . صبحها من زود می آیم و یک نفر دیگر . ژولیده پولیده و چهره اش به دل نمینشیند . آمارش را دارم هر بیست دقیقه یکبار میرود قهوه میخورد ، شکلات های رنگ و وارنگ هم دارد که گمانم به جای شکر با قهوه اش میخورد .حقیقتا یکبار هم دعوتم کرد به یک قهوه قبول کردم ولی به شرط چای ؛ من چای را بیشتر تر جیح میدهم آنهم قند پهلو .
لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٩ - میم . دانش

       

من از آن مردک که چهارچوب مزخرفی برایش ساخته بودند و زده بودند سینه دیوار خوشم می آمد که قبول کرده بود که سینه دیوار برود ولی کاری به کارش نداشته باشند . بعضی وقتها بود گاهی اوقات روزنامه میخواند و حتی ابرز نظر میکرد زیر لب . نهایت این است که دیوارش عوض شود ولی چاردیواری شخصی اش همیشه شخصی می ماند .
لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱۸ - میم . دانش

       

ببین مهم حرف زدن نیست و خیال کنی با حرف همه چیز حل میشود
 مسئله فهمیدن است که اگر باشد نگفته میفهمی و میفهمم .
لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٧ - میم . دانش

       

زمستان که می آید ابرها دورش جمع میشوند . جمع شده اند و شب نشینی کرده اند و شعر خواندند و رقصیدند و آجیل شکستند و کیفور شدند . بر خلاف پاییز که نافش را با غم بسته اند و اشک در می آورد با زمستان آنقدر احساساتی و هیجان زده میشوند و می خندند که از شادی میترکند توی آسمان و ریز ریز میشوند .
لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٦ - میم . دانش

       

بچه کوچک هسایه دماغش آویز شده و بر میدارد گوله برفی و با آن پاکش میکند . بر خلاف اینکه خانواده با ابهتی دارد چه از مادر و پدر ولی این فسقلی مرامش لاتی است و از قرتی بازی بدش می آید . هقت هشت سال بیشر ندارد . یک دست ساندویچ و یک دستی دارد آدم برفی اش را تمام میکند . بیشتر شبیه مکعب مستطیل میزند . هویج را گاز میزند و از خیرش میگذرد و میکوبد روی صورت مثلثی دست سازش و میگوید اسگل .

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٤ - میم . دانش

       

پاییز دست هایش را به هم می مالد و خسته از راه . دستمال یزدی اش را دور لب و لوچه اش میکشد ؛

ـ حسب الامر کرک و پر ریزون راه انداختم . این چنارای ولیعصر دندون گردی کردن و گرنه زودتر از اینها تموم شده بود قربان . تشریف فرما نمیشی قربون قدت ؟

زمستان شالش را دور شانه هایش می اندازد و زیر لب می گوید بی عرضه و راه می افتد .

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٢ - میم . دانش

       


بايد باشد يك عالمه مخازن عظيم نفت و گاز كه خوش خوشانك مان بشود به اينهمه ثروت  كه وزيري باشد كه بيايد و بگويد پر مصرفيم و گوينده اي راديويي باشد كه بگويد پر مصرفيم و بايد ما باشيم كه پر مصرف باشيم از اينها يك جا خجالت بكشيم و بايد باشد كسي كه زنگ بزند به برنامه راديويي كه بگويد ما روي نفت و گاز خوابيده ايم كه دوباره ما باشيم و مور مور مان بشود و كف و سوت بزنيم براي طرف كه بود و حرف دلمان را زد ؛ متوقعانه دور و ورمان را نگاه كنيم كه اصلا اگر قرار است ركورد اس ام اس بشكند چرا ما نشكنيم ؟ شيرين تر ميشود وقتي ركورد نوشابه خوري را از آن آفريقايي هاي ذغال اخته بگيريم .  يك جوري بار آمده ايم كه براي هر چيزي يك نقطه مخالف حق به جانب متصوريم كه هر بني بشري را قانع ميكند . حق داريم همه .. جهان سوم اينجاست .
لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٠ - میم . دانش

       

 


سالها در خويش افسردم ولي امروز ...

شعله سان سر مي کشم تا خرمنت سوزم
يا خموش سازي خروش بي شکيبم را
يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم . . .
 فروغ فرخزاد 
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٩ - میم . دانش

       


مرگ آمد تنگ دل تنهايي نشست ؛ ترغيب اش كرد با هم زدند به سينه قبرستان . 
لینک
۱۳۸٦/۱٠/۸ - میم . دانش

       


يانگ تسه فرزند تكو ، تكو فرزند آوومي ، آوومي فرزند يوآن لينگ ؛ و يوآن لينگ بزرگ خاندان شيان است . در دهكده كوچك آنها سنت حكومت ميكند . آنها در راه رفتن در ازدواج در غذا خوردن و حتي حرف زدن و خوابيدن بايد سنت را لحاظ كنند . مثلا پسران در ازدواج بايد دختري را از خانواده اي با اصالت انتخاب كنند كه پاهاي ظريفي داشته باشند . و بايد اضافه بر اين فقط به كاشت پنبه بپردازند و كشت ابريشم . دليل اش هم اين است كه دختري كه پاهايش ظريف باشد پايبند شوهر خود خواهد بود و مطيع و فرمانروا. پنبه و پرورش كرم ابريشم هم كسب و كار تميز و آبرومندي است . يانگ تسه در آخرين سفرش به روستايي دور افتاده كه برنج كارند و فقير و بي اصالت از نظر اجدادش ، عاشق دختري از قبيله شوان ليو شده كه ساقهايش قوي و خوش فرم تر است و حسابي پايبند تر است از دختران با اصالت دهكده خودش كه به باسن شان هم مي گويند پيف پيف دنبال من نيا ! خاندان تا به حال چنين سنت شكني و گستاخي به خود نديده بود . تسه از بوي مزارع برنج بيشتر خوشش مي آيد تا پنبه و بوي گند كرم هاي ابريشم احمق !

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٧ - میم . دانش

       


يادش بخير كه بابا بزرگ هميشه كنترل مي كرد با كي ميرويم با كي مي آييم ، هميشه تسبيح اش را دستش ميگرفت و بعد از نمازش سركي تو خانه ميكشيد و گمانم سرشماري حاضران و غايبان . اصرار داشت كه با آدم هاي قرتي مرتي و سانتي مانتال رفاقت نكنم .  ديروز گذري توي رفقا زدم ديدم في الواقع اكثريت عددي قرتي مرتي و سانتي مانتالند . 
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٦ - میم . دانش

       


وقتي كوچك تر كه بودم از تاريكي ميترسيدم . بزرگ تر كه شدم حالا چمباتمه زدن در تاريكي را دوست دارم و با هم رفيق شده ايم ؛ با هم فكر ميكنيم و حرص ميخوريم و براي خلايق خوابهاي خوش و ناخوش مي بينيم . نميدانم شايد روزي از اين بزرگتر ، تاريكي از من بترسد . 
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٥ - میم . دانش

       


كاسه بشقاب وقتي گشنه ميشوند و شكم شان را صابون مي زنند كه همه سير شدند و عنقريب است كه سيم و اسكاچ بيفتند به جانشان .
لینک
۱۳۸٦/۱٠/۳ - میم . دانش

       


كافه زمستونها از صبح خروس خوون باز است الي بوق سگ!
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢ - میم . دانش