دیروز بردم دیسک و صفحه کلاج  ماشینم را پیش آقای لنت کوب . برایم سئوال مانده بود این لنت کوبی و دیسک کوبی یعنی چه ! مغازه خاک گرفته ای داشت که بیشتر به قبرستان ضایعات  اوراقی میزد .  آدم جالبی بود صاحبش . عینک ته استکانی اش هم باعث نمیشد که موقع حرف زدن باز هم به صورت فیزیکی روی صورتم زوم نکند . سئوالی میپرسیدم سریع دست از کار میکشید و دستگاهش را خاموش میکرد و توی فاصله پنج شاید شش سانتی متری صورتم چشم های ریزش را درشت میکرد ،  نگاهم میکرد و جوابم را میداد ال بته فاصله تخمینی بود چراکه اولین بار چنان غیر منتظره بود که از ترس نزدیک بود سنگکوب کنم ؛ فکر کنم دقیقاٌ سه بار سئوال کردم که هر سه بار قبضه روح شدم تا بی خیال شد و فهمید جوابم را گرفتم و برگشت سر کارش . همه در و دیوار آنجا اسرار آمیز و دلچسب بود مثل آن دیسک کامیون مایلری که حدوداٌ به حساب من ۶۴ سال عمر داشت ؛ گمانم یکی از کامیونهای ارتش متفقین  در زمان جنگ بین الملل دوم که از آنجا رد میشده دیسک و صفحه تمام کرده بدبخت ! راستش جسارتش را نداشتم بپرسم .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٩ - میم . دانش

       


کدام خری گفته پارو اصلی ترین وسیله دریانوردیه  ؛  باید ببینیم سه درجه شمال غربی دقیقاٌ کدام طرف ماست ؛ قطب نمای من کجاست ؟
همون که یه بند چرمی مشکی داره و صفحه سفید و یه عقربه که گه گیج داره ؟
آره .
صبر کن فکر کنم آهان یادم اومد فکر میکنم آخرین بار که داشتم باش ور میرفتم گذاشتم لبه جلوی قایق .
پس کو چرا نمیبینمش !
یادته وقتی بیدار شدی لقد زدی از پشت به من و صدای شالاپ اومد گفتی چی افتاد گمانم همون موقع به بعد دیگه ندیدمش ..
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢۸ - میم . دانش

       

مدتی است که قبل از اینکه یک کاری بخواهم انجام بدهم یکباره شروع میکنم خیالبافی کردن وآنقدر ادامه میدهم تا از خودم دور میشوم و دوباره بر میگردم . اما اینبار میروم خسته و کوفته و معمولاٌ هیچ وقت آنچه فکر میکردم نمیشود . شاید به این خاطر که من فکرش را میکردم !
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٧ - میم . دانش

       

زمستان دارد تمام میشود از میل بافتنی و شال گردن ناقص کنار شومینه ای که  کمتر آتش میسوزاند میشود فهمید  . به قول بی بی جان سرما تکش لرزیده
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٧ - میم . دانش

       

 

هی ! وقتی من کنار تو نشستم حق نداری سوم شخص صحبت کنی من اول شخصم 

صداتو ببر من دارم دوم شخص با خودم حرف میزنم نه با تو  .

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٦ - میم . دانش

       

آفتاب دست و پا چلفتی امروز انگار که آسمان را بی کلانتر دیده هفت تیر کش شده مزخرف یادم باشد توی اولین هوای ابری و گرفته بگویم بتاب .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٤ - میم . دانش

       

 

سیب کوفتی را کدام احمقی اول گاز زد  !

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢۳ - میم . دانش

       

شاید کافی شاپ خیلی رفته بودم توی تهران اما هیچوقت راضی نمیشدم و آن احساسی که توی کتابها و فیلم های مفهومی از کافه و قهوه خوردن به آدم بار میشود تجربه نکرده بودم .
اما  که کافه ای را پیدا کردم که محیط جالبی دارد و قهوه را اگر روی رسوم سرو نکنند لا اقل جزء معدود کافه هایی باشد که بداند مثلاٌ کافه لاته با قهوه ترک فرقش چیست و اینکه ملزم ات میکند به رعایت آن که مثلا فلان قهوه را که سفارش بدهی حق استفاده از شکر را نداری چرا که باید تلخ خورده شود ؛ حتی یک لیوان آب سرد هم میگذارد کنار دستت که اگر زهرماری به جانت نشست بروی بالا . دکور اروپایی شرقی و جای کم برای نشستن نهایتاٌ هفت هشت نفر و سر نبش خیایان بودنش واینکه ترافیک و مردم را میبینی حس واقعی تری به حس من میدهد بقیه را نمیدانم  ؛ یک چراغ موشی هایی هم مثل فانوسک دارند که عصرها از بیرون آویزان میکنند که از تو دیدنشان لذت خاصی دارد . در مورد تیپ و شخصیت آرمان و دو همکار خانوم اش در کافه چیزی نمیگویم که حظ اش منفرداٌ باید برده شود .
تقاطع بهار شمالی و بهار شیراز پشت عینک بهار . بالای سر درش هم نوشته کا فه ما
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٢ - میم . دانش

       

حاشيه بر عليه متن قيام ميكند پدر سوخته ي نمك نشناس !

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٠ - میم . دانش

       



فرصتي است در بي فرصتي انگار ، بگذار ببينم بوسه ها از كجا تمام ميشوند ؟

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٩ - میم . دانش

       

گوسفند چوپان را چپ چپ نگاه كرد و زير لب گفت من اگر بخواهم زير نور ماه نوشخوار كنم ، دم كدام ابلهي را بايد ببينم ؟
لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱۸ - میم . دانش

       


ميدان انقلاب هميشه روح سادگي و بي قيافگي و دربه داغوني اش را حفظ كرده . يادم هست كه اولين بار گمانم سوم راهنمايي آمدم اينجا براي كتاب كمك درسي همين طوري بود اما هفت هشت ماهي شده كه ديگر بايد دائماٌ از روي پل هوايي رد بشوم . هواي خرفت و سردي است حتي اين بالا روي پل . يك بچه تقريباٌ ده دوازده ساله بساطي پهن كرده ؛ يك كتاب و دفتر در طول هم روبرويش فكر ميكنم يك كلاه اضافه و يك ترازو . نگاهش ميكنم مداد را ول ميكند روي دفتر ، دستش را ها ميكند و ميگذارد توي جيبش تا گرم شود . با هم موافقيم من هم كيفم را ميدهم دست چپم و راستي را ها ميكنم ميگذارم تو جيب پالتو.

چقدر گرم شد . گفته بودم هواي سردي است حتي اين بالا روي پل .

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٧ - میم . دانش

       

نيمه هاي شب از شدت تشنگي از خواب بيدار ميشوم ، يقيناٌ به خاطر سرماي خوردگي آنهم توي چله ي زمستان است كه هيچ راه فراري براي آدم نميگذارد . انگار زمستان تمام زور اش را توي اين چند روزه دارد ميزند . يك ليوان آب برميدارم و كورمال كورمال برميگردم كنار تخت خوابم . پنجره اتاق پيرمرد چراغ اش روشن است گمانم وقت قرص خوردنش شده ، پير مرد زمستان و تابستانش يكي شده هميشه اين وقتهاي شب بيدار است .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٥ - میم . دانش

       


نتیجه میگیریم قطره های باران از آن بالا که می آیند از شدت سرما توی راه مو به تنشان سیخ میشود و میشوند برف . این یکی چقدر توپول است کوفتی . احتمالاٌدوتایی با هم از طاق آسمان پریده باشند 
لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٤ - میم . دانش

       

+طرف دندون جوجه خوری نداره چرا میترسی بیا طوری نمیشه؟
ـ احمق جون جوجه و چنجه که دندون نمیخواد طرف اسمش غفوره !
لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٢ - میم . دانش

       


پیر مرد یکی از سیگار ها را در می آورد و سر و ته میکند میچپاند لای بقیه سیگار ها اسمش را میگذارد سلطان و از سمت راست آن، اولی را روشن میکند .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٠ - میم . دانش

       

 نگاهی به غفور میکند و نسل گنجشککان را بیم میدهد که ور افتاد که نمیداند گربه همسایه دندان خام خوری ندارد . اصلا گنجشک دوست ندارد .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٩ - میم . دانش

       

اینروزها هر جور حساب می کنم دو دوتا میشود سه تا . اینروزها هرچه حساب و کتاب میکنم یک جایی از کار میلنگد برنامه هایم حسابی توی هم غرم قاطی شده اند و توی دست و پای هم میلولیم . ساعت مچی ام هم که شده بلای جان انگار استارت زده و میشمارد برای اینکه سرعت کند در تحلیل مشکلات و الویت بندی ام در رسین به کارهایم را بیشتر نشانم بدهد و هر چه زور میزنم و خسته تر دست به کمر ایستاده و عقربه های نکبت را نشانم میدهد . اگر نتوانم هماهنگ کنم بازی را  که میتوانم جمع کنم . اینجوری ساعت مچی ام کنف  میشود  ، امروز تعطیل .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/۸ - میم . دانش

       

دروغ خودش با ترس و لرز حقیقتی را پشتش قایم کرده که اگر مطمئن شناختی اش توی صورتش تف کن که من شناختمت . سوک سوک
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٦ - میم . دانش

       

دل که میرود زدستم لابد چاق شده ام .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٥ - میم . دانش

       

دم دمای صبح که میشود باد از کنار پنجره نیمه باز حیاط خلوت راهی پیدا میکند وتا زیر گوشم میدود و زمستان یادم می اندازد که این تویی در بیست وششمین زمستان زندگی ات در سوم بهمنماه ؛ بیدار شو
کف نوشت : قدر دانی از پرناز ، وکیل التجار ، ساسا  که زود تر از زمستان به یادم بودند .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/۳ - میم . دانش

       

آهنگ ها تکراری شده اند و رپ فارسی هم که اصلا توی کتم نمیرود که مزخرف ترین چیزی است که به زبان فارسی گوش کرده ام و توی ای هیری ویری همین یکی کم بود . پشت فرمان وقتی که موزیک خاصی را گوش نمیکنم بند میکنم به مردم ؛ ادا و اطوار بعضی ها خنده ام می اندازد نه اینکه بخواهم تمسخر کنم که اینکه جداٌ هستند کسانی که انگار دلشان میخواهد لودگی شان به چشم بیاید که از تاکسی پیاده شود با کلی عظمت و ابهت با گرل فرندش آنوقت بعد از چند قدم دو دو تا چهار تا کند که چی راننده زیاد حساب کرده و چنان پا به پای تاکسی بدود که آخر سر پنجاه تومان بیشتر را به خیال خودش از حلقوم راننده بکشد بیرون .
رادیو را روشن میکنم ، گمانم همراه بدی نباشد تا آنجا
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢ - میم . دانش

       

دیگر زیاد حوصله ی پرشین بلاگ را ندارم . این روزها عجیب روی مود خانه تکانی افتاده ام . پیر مرد دیروز میگفت
 «خر مردم رو یه وری سوار شو پسر » .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱ - میم . دانش