اين آقاي ممكن الحصول مطلقا دلنشين تر از خانم عدم النفع بايد باشد . امروز بعد از چهار سال اين كوفتي را فهميدم و سوزناك تر اينكه نصف به علاوه يك از آن احمق هاي بالفطره اي كه طراح سئوالند نان خورشان رساندن ما به حد بلاهت بالقوه مان است .
لینک
۱۳۸٦/٧/٢٧ - میم . دانش

       


اگر ميتواني دوباره ويرانم كن . اگر نه بگذار تا دلم از اظطراب آن بوسه اول بلرزد .

لینک
۱۳۸٦/٧/٢٤ - میم . دانش

       

این بیچاره تو سری خور ما شده است و صدایش جز  تقق تققی که انگاری  صدای قولنج ترکاندن است ازش در نمی آید . اسمش را گذاشتند ماوس یا به عبارت حداد عادل موشواره اما بیشتر به لاک پشت ها یی می خورد که جرات نکرده هنوز از لاکش بیرون بیاید . فقط چیزی که هست ؛ دمش را گرفته اند و تپانده اند آنجای کیس که فرار نکند شاید .

لینک
۱۳۸٦/٧/٢٢ - میم . دانش

       


ببين .
مهم دلبستن به معشوق بودن نيست كه اگر باشد الي الابد نيست
مسئله محترم بودن است كه دلبستگي مي آورد .
لینک
۱۳۸٦/٧/٢۱ - میم . دانش

       

سکوت ایجاد میشود همین قدر که اصالت طرف مقابل محترم به حساب نیاید .  
لینک
۱۳۸٦/٧/٢٠ - میم . دانش

       


اين نا بهنجار مزاحم آسايش ، خرو پف في نفسه چيز جالبي است شايد ؛ همين كه ميداني از دو اتاق آنور تر حتي  ميپراند از خواب ناز مي فهمي كه هنوز دارد نفس ميكشد او كه دوستش داري . يك دنيا تكيه گاه انگار

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٧ - میم . دانش

       


هيچ چيز به اندازه ي اين بنزين نميتوانست بر نسل عقب مانده ما جماعت آريايي اصيل فشار بياورد كه متمدن شويم لا اقل در رانندگي و افغاني بازي در هاي وي .

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٦ - میم . دانش

       


_خانم من شما را جايي نديده ام ؟
_ نه فكر نميكنم چون من حايي نميروم .
_ پس من يقينا آدم عوضي و كمي هم بي شرف اي هستم .

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٥ - میم . دانش

       


ساده تر ، يك مشت احمق بالفطره را قبول كرده ايم كه هم كلاسيون ما بشوند و نميدانم ما رضايت داديم يا  بلاهت مان . به هر حال بي خيالشان شديم تا نق نق كنند و به اين فكر ميكنيم كه اره ماهي اصولا تا حالا شده است اره اش به چوب خشك تماس پيدا كند ؟ 
لینک
۱۳۸٦/٧/۱٤ - میم . دانش

       


درخت ها اين روزها تنشان حسابي ميلرزد ؛ باد حيله گر لا ينقطع از كنار گوششان ميگذرد و برگهايشان را به وعده آزادي جدا ميكند و در دم روي هوا پشتشان را خالي ميكند تا با سر به زمين بخورند . كم كم دارد صداي خش خش خرد شدن غرور برگها در كوچه مي آيد ...

پائيز .
لینک
۱۳۸٦/٧/۱٢ - میم . دانش

       


لم داده ام روي مبل راحتي كه انگاري جوري ساخته اند كه زياد هم راحت نباشد كه نكند زيادي خوشت بيايد و لنگر بيندازي و پهلو بگيري . آقاي رييس چهار عدد منشي دارد كه مثل بوقلمون براي هم افاده مي آيند ، يكي شان تپل و تنبل است و فقط تلفن جواب ميدهد و جوم نميخورد كه مبادا لاغر شود و گمانم براي خودش هم قر و قميش مي آيد . سرم را روي تكيه گاه مبل به چپ و راست مي چرخانم و از علافي و انتظار ملاقات با رييس بو قلمون ها لذت ميبرم ، مردي كنارم نشسته كه انگاري ميخواهد از غيرت قورت بدهد ، چه و چي نميدانم . با نگاهش همه چيز را تحت كنترل دارد  دختري هم با شبيه ترين خصوصيات چهره به او جايي كنار او نصف مبل را فتح كرده است . صورتي پهن ، پوستي لطيف و ابروهايي كلفت بر خلاف آقاي غيرتي كه پوست صورتش انگاري ته ديگ عدس پلو بوده و پيوند زده اند به صورتش . پري هم كما في السابق  با حرص مشغول تعريف اتفاقات چند روزه اخير است و هر از چند گاهي براي اينكه مطمئن شود دارم گوش ميدهم لحن اش را جوري آهنگ دار ميكند تا تائيدي از من بشنود كه " خب !! " ؛ فقط كافي است دستت بيايد كجاي حرفهاي خانومها بايد تائيد بدهي تا تبديل به قهرمان آنها شوي .

آقاي غيرتي و خواهرش ميروند داخل اتاق رييس . بعد از چند دقيقه بيرون مي آيند و سراغ همان تپل و تنبل ميروند و فرمي پر ميكنند .

به اتاق آقاي رييس كه وارد ميشويم مردي با هيبت و يقه سفيد پشت ميز مثل بوفالو لم داده است و به خودم ميگويم بهترين مدير براي چهارتا بوقلمون يك بوفالو ميتواند باشد. نشستيم به مذاكره و از تاريخچه شخصي مان گفتيم و او هم در عوض از شيوه هاي كلاهبرداري اش بيشتر . لهجه اش وقتي تون صدايش بالا  ميرود و تمركزش پرت ميشود به رشتي ميخورد و حسابي كيفورمان ميكند . خداحافظي مي كنيم و سراغ بوقلمون تنبل نميرويم .
لینک
۱۳۸٦/٧/۱۱ - میم . دانش

       


تا مي آيم دو كلمه حرف بنويسم و اين مزخرف را آپ كنم  ، خير سرم كاري پيش مي آيد . از حرصي كه مي خوريم اين روزها  آپ نميكنم تا جانش در بيايد . فقط به گزارش احوال روزمره مي پردازم ... دراز به دراز كوفته ؛ خسته و كمي پخش و پلا مثل پنگوئن از خر حمالي زياده از حد همين.


لینک
۱۳۸٦/٧/۱٠ - میم . دانش

       


ذوزنقه گمانم همان مستطيل باشد فقط موقع زايمان از دست پرستار خنگ زمين افتاده

لینک
۱۳۸٦/٧/۸ - میم . دانش

       


نمي دانم از لحاظ تئوريك با خوش قولي مشكل عميقي پيدا كرده ام و يا اصولاٌ كمي زياد كلنگ تشريف دارم ؛ علي القاعده يا زمان من را آدم به حساب نمي آورد يا من زمان ضاغارت را . به هر حال با پـــــــري قرار گذاشتم و گفتم فردا ساعت يازده ! گفت يعني دوازده شازده .
لینک
۱۳۸٦/٧/٧ - میم . دانش

       


دلمان را به این افتضاح بزرگ خوش کرده ایم که هر از چند گاهی میرویم توی باقالی و آنتن نمیدهد کوفتی و بیلان مان می آید که چهارصدو و اندی بیش هزار تومان وراجی کرده ایم و مجازات شدیم 
لینک
۱۳۸٦/٧/٦ - میم . دانش

       


دچار سکوتی شده ام و بدون کلمه ای حرف میزنم . شاید دلم تنگ شده باشد برای با هم قهوه خوردن در همان کافه کوچک مولن روژ که صاحبش به ما عادت کرده و یک شکم سیر هر دفعه برایمان از زندگی اش بگوید و مرا نصیحت کند و تو را تعریف که پر رو تر شوی .

لینک
۱۳۸٦/٧/۳ - میم . دانش

       


جوری بعضی از این ملت مسافرت میکنند که انگار اسباب خانه را کنده اند و کمپلت روی سقف ماشین تپانده اند .
لینک
۱۳۸٦/٧/٢ - میم . دانش

       

با تمام وجود دوباره ترافیک اول مهر را تجربه ملموسی کردیم . داشتیم کف میکردیم از بس که دلمان تنگ شده بود برای این زانو دردهایی که مسبب اش نیم کلاچ های مکرر توی اتوبان همت بود و لایی کشیدن شوماخر های خط شهرک غرب - سیدخندان ؛ کیفورم و کمی پوخ و مقادیری سرماخورده و البته با صدایی خروسی .   زنده باد ترافیک
لینک
۱۳۸٦/٧/۱ - میم . دانش