آقا اين صلح جهاني در كجاي جريان است ؟ اصلا چه شد ! ما اينجا توي محله  به عينه كل يوم دو سه عدد فك پايين آمده ميبينيم .
لینک
۱۳۸٦/۸/٢٩ - میم . دانش

       


حباب ها ، في الواقع همان اكسيژن هاي فضول هستند كه توي آب نفسشان را حبس ميكنند تا گرد بشوند و ببينند روي آب چه خبر است .
لینک
۱۳۸٦/۸/٢۸ - میم . دانش

       

گل هایش را زیاد بو میکند . اصلا چسبانده به بیخ بینی که دیگر بویی را نشنود . شاید به خاطردود ماشین هایی است که می آیند و به چراغ قرمزی مهمانش میشوند و خلاص . روسری اش گل منگلی است ازآنهایی که مامان بزرگم توی بقچه اش دارد هنوز و از بوی نفتالین سیر است تا خرخره .جلو می آید ودستمال اش را لا میزند و به سمتم می آید .  صد تومانی تانخورده را هم من ؛ گل اش را به من میدهد به شرط بطری کوچک آب .. منتظرم چراغ سبز شود که چشمکی نثارش کنم من باب تشکر ازمیزبانی سر چهاراهی اش . به خودم می سپاردم با یک لبخند .صد تومانی از من شرمنده تر مچاله توی مشت . 

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٦ - میم . دانش

       


از كافه كلاسيك
به رياست ديوانه خانه شماره 121
سلام .
دعوتت را لبيك . خواندم اش مرخص . همه اش را خواندم . نه فكر كني جا انداختم جايي را . تا ته و توي اين يانگوم را هم در آوردم . يادم مي آيد كه هميشه شيخنا پدر مي گفتند كه همين يانگوم جان آنوقت ها كه يانگوم در حال باسكول شدن بود و حسابي نگران اش بودند كه چرا دو پر گوشت روي چهار تا استخوانش نمي آيد كه بشود از زواياي مختلف حالش را برد ، احمق بودند و فكر ميكردند علي الاصول يانگوم شهر قصه ها آفريده شده كه مسلوب البهانه مريضي بگيرد و آمپول بخورد ، همان وقت ها كه سوار دمپايي چوبي ميشدند خاك بر سر ها و برنج و تربچه مي خوردند شب عيد ؛ شهردار شان آمد و تهران را ديد زد و حسابي حسودي اش شد به يانگوم هاي ما كه عجب ! و اي كاش روزي برسد كه سئول هم گوگوش و قطار و استقلال و حتمن پرسپوليس داشته باشد ، ايران خودرو داشته باشد كه ايضا تيم فوتبال و بستكبال و واليبال و هر مزخرفي كه يك ربطي به ورزش داشته باشد داشته باشند و به جاي برنج و تربچه ، شب عيد ياد بگيرند كه سبزي پلو با ماهي بخورند و كيفور شوند . اصلا از كجا معلوم طلسم مان نكرده باشند همين يانگوم بد جنس و ايادي ما قبل و ما بعد شان ! ميترسم از اين موجودات اينكه اين جماعت ايراني ، دائم الحال در ابراز نظر و تجويز درهر مسئله ي بي ربط اند به خودشان وهفت جدشان . كه تازه داشت جاي سوزناك قضيه آرام ميگرفت كه كره بز ها ( ) دوباره با اين افريطه يادمان انداختند كه جمعه شب ها گعده نشيني كنيم زن و مرد فاميل و تخمه ژاپني با پوست و مغز بجوييم و پيژامه راه راه آبي و سفيد بپوشيم والنهايه ، فردا به جاي كار خلق الله از خود نكبتش حرف بزنيم و جهان سومي بودنمان را عميقا اثبات كنيم كه معلوم شود علت العلل بد بياري هاي ما چرا پپوليسم است نه هر كوفت و مزخرف ديگر كه بدانيم جاهليم و از جهل مان است كه متعصب ميشويم و غيرتي و احساساتي . كه با بدبختي زنيكه استرسناك ميشويم و با خوشبختي و خوشحالي اش به ارضاي رواني ميرسيم اما تمام كه مي شود هر قسمت ؛ دختر ها بايد از ترس همان برادر و باباي و حتا مامان مهربان تر از بانو هن براي يانگوم ، عشق اش را به جنس مخالف لاي دل و روده اش مخفي كند كه برود كه خفت اش كنند و فيلم اش را بگيرند و بي آبرو شود از ترس صدايش در نيايد و به شغل شريف خنده گي با نقطه ي زير مجبور .
آقاي مرخص الفكر عزيز : هرچه هست ميدانم كه قسمت سوزناك قضيه اينجايش بود كه عمو ها و دايي ها و پسر خاله ها و پسر دايي ها و اكثر عناصر ذكور هم دوش به دوش و بعضن فقط سبيل تا سبيل با مابقي اعضاي خانواده مي نشستند و حيرت ميكردند كه چه ميكند اين دختر . تازه مامان بزرگ را هم مي نشاندند كنارشان كه تسبيح بچرخاند و استرس مرگ شود از سرنوشت اين سليطه ي بي حجاب ... كه دعا كند و صلوات بفرستد . به همان شدت كه براي رزمنده هاي اين مملكت دعا كرد و آنها پيروز شدند . ما خيلي عاشقيم و خوشبخت بر منكرش لعنت . كه خواندم سمينارش را هم ميگيرند كه چه ؟ به قول خودت همان دور هم نشيني شبانه را به گعده نشيني روزانه بدل كنند كه چشم ها گل و گشاد باشد و خواب آلو نباشند و به جاي پيژامه با كت و شلوار ، متمدنانه خاله خانباجي بازي كنند . ما حسابي كيفوريم .

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٥ - میم . دانش

       


ماه مي خندد به من و مي شمارد شب هايي را كه رفته ام ! كه گفتم هست ستاره اي كه بيايد روز و بماند هميشه ات . تو مي خندي به ماه و تمام حماقتش . من مي خندم هنوز ، گمانم اين دو لبهاي تو باشند ستاره .

لینک
۱۳۸٦/۸/٢۳ - میم . دانش

       

 زیبا فهمیده ام از کجا زیبا تر نشدی و جاماندی از حوصله . بیا میرویم تا پیدایت کنم  ؛ باز کن موهایت را در باد که بدانم داری همراهی ام میکنی . تا آخر راه همین اول راه مانده و تا برگشتنمان همین پایان راه .زیبا کجایی حواست هست ؟

لینک
۱۳۸٦/۸/۱٩ - میم . دانش

       


گفتم كه گفته باشم ، خانم مربع حسابي كيفور شد امروز شايد هنوز خوابش نبرده باشد ، يك شيحه كم داشت آن نيش تا پس قفايش باز بلكه بيشتر به چشم بيايد نكبت ! نه اينكه فقط آقاي مستطيل بلند قد تحويلش گرفته باشد كه آقاي لوزي ورزشكار هم خاطر خواهش است سوا از چشمك هاي به خيال خودش يواشكي .
راستي كسي ميداند در تعريف جنس تابلو ، انسان لحاظ شده يا اشياء ؟
لینک
۱۳۸٦/۸/۱٧ - میم . دانش

       


كارش جوشكاري است روي چهار ستون اصلي ساختمان . سيگار زياد ميكشد و توت خشك هم زياد ميخورد . فعلا روي طبقه دوم حسابي دارد محكم كاري ميكند . هر از چند وقتي دست ها را از لابه لاي ستون و سقف هاي آهني آويز ميكند و ميمون وار ضربدري ، ميرود يكراست پايين گوشه سمت چپ ساختمان كه چهار لايه گوني به هم گره زده شده است و اسمش را قراردادي بين خودشان گذاشته اند م.س.ت.ر.ا.ح به ضم ميم . از اين پايين كه رد ميشوي صداي نوار ناقاره اي ام پي 3 پلايراش جلب توجه ميكند و از همه ضايع تر صداي خودش . النهايه اين كوچه كم ساختمان نيمه كاره دارد ، ما بقي كوچه پس كوچه ها بماند باقي . /م.ر
لینک
۱۳۸٦/۸/۱٦ - میم . دانش

       


به ساكنين ريشه كرده و كلاغ هاي مشكوك سپردمت .

ريشه هايم بماند ،
گرد چنارها ي بلندمان ، بوي بنفشه ها با من .
خدا حافظ
اي خاك همبازي كودكي هايم ، سلطنت آباد
لینک
۱۳۸٦/۸/۱٥ - میم . دانش

       


گويي دو خط موازي كه هر چه ميروند نميرسند به نقطه اي . حالتي ميان رفتن و ماندن كه نه رفتنش مراد است و البته ماندن كه هر دو اسباب تعلل اند و محبوب ، رسيدن .

لینک
۱۳۸٦/۸/۱٢ - میم . دانش

       


نوشتن في حد نقسه خوب است ولي خواندن خوبتر است . قاعده اش اين است كه  جمعه ها تنبل تر اند براي من و بيشتر ترجيح ميدهم كه كوفتي را زياد محلش ندهم.همين
لینک
۱۳۸٦/۸/۱۱ - میم . دانش

       


ميدانم كه خاكستري ام يا هر چه تو ميگويي قبول . لا اقل تو صورتي بيا سر وقتم . همين كه گيج و مسحورت شدم دست به كار شو . زرد سيب زميني ، قرمز آلبالويي ، سفيد نمكي ، نارنجي هويجي بلكه هم سبز كاهويي . هارموني اش با خودت . ميدانم كه از طرفداران جماعت دفاع از هارموني براي دوام هم نشيني هاي رنگين  هستي . راستي يادم رفت من زيادي دلم تنگ ميشود براي تو. چه صورتي باشي چ آبي چ بنفش ،   ؛ تو هم دلتنگ ميشوي اصلا ؟
لینک
۱۳۸٦/۸/٩ - میم . دانش

       


سلول ها موجودات ريز و بامزه اي هستند كه روي هم ميشوند موجود بزرگ و مزخرف .
لینک
۱۳۸٦/۸/۸ - میم . دانش

       

با هم فرق کفگیری داریم . وقتی پول ندارد خوش اخلاق میشود انقدر سبک سر و آویزان که میشود از بیخ گرفت و حسابی تکاندش تا همه خنده هایش از ته دلش اُق بزند روی همه کج خلقی های مسبوقش بر عکس موجود گولاخی به نام من که کل یوم خوشحالم وکمی گیج چه با پول چه بی لبخند . این را تازه فهمیدم 

لینک
۱۳۸٦/۸/٦ - میم . دانش

       


در اتاق انتظار معاون وزير ارشاد : نوبتمان ميشود كه با عاليجناب ديدار كنيم دفتر و دستكي دارد و تخت وتاجي ، از در و ديوارش فرهنگ و آلات فرهنگي آويز است گرم صحبت ميشويم و از طرحمان ميگويم و گوش ميكند . منشي در را بارها باز ميكند و و از تلفن هاي مهمي اطلاع ميدهد ؛ از لحن مامورانه اش معلوم است . حواله ميشوند به جلسه جاري . شعفناك ميشوم و انگار كه دلم خنك شده باشد با احترامي مضاعف از پيش ادامه ميدهم . دوباره اين منشي فوضول اطلاع مي دهد كه حاجي پشت خط يك منتظر است . دست پاچه ميشود و فورا جواب ميدهد و كسري از ربع ساعت از وقتمان را كه حضرت مشاور تنوانسته بود بگيرد قبض ميكند اين حاجي

آنجا : در جلسه هماهنگي ديتا سنتر نشسته ايم و در حال اتخاذ تصميمات . جنگ بين مهندسان نرم افزار و سخت افزار گروه در دو طرف ميز حسابي كشته داده و سعي ميكنند خودشان را به حاجي نشان بدهند . اين حاجي در فوقاني ترين جاي ممكن در جلسه نشسته است . روي يك سوم دارايي هاي منقولم شرط ميبندم حتي يك واو از حرفهاي آقاي سخت و خانم نرم را نفهميده است

بعد از آنجا : در حال نوشتن قرارداد براي نمايشگاه هسنيم مدير عامل و رابط عمومي او حضور دارند. في المجلس به توافق مي رسيم و علي الاصول ايجابات و قبولات را پشت سر ميگذاريم ولي معلق ميشويم به تنفيذ حاجي . حاجي اينها درب و داغون تر به نظر ميرسد از بقيه حاجي هاي ممكن التصور ولي در هر حال قدرت جايگاه حاجي را دارد

همينجا توي اتاق خواب : شب شده و هضم رابعه مان هم لا يتوقف دارد غار و قور ميكند ، رييس المفرحين دستور داده به روز كنم . دارم به اين فكر ميكنم كه اساساٌ اين حاجي ها با نفوذ بي حساب تا كجاي زندگي همراهي مان خواهند كرد و اصولا چرا انقدر قدرتمند شده اند كه اوليا حضرت خانم خانه و مادر بچه ها صدا ميزند : بچه ها حاجي اومد شام آماده است .

اساسا امروز فهميدم كه همه آدمها كمي زياد نياز به يك عدد حاجي دارند در هر كجا . شخصيت هاي كار راه اندازي هستند .

لینک
۱۳۸٦/۸/٤ - میم . دانش

       


آن آرنولد بازي هايمان هم كار دستمان داده و مقاديري سرما ميل كرديم ؛ اين سرما هاي جديد هم پدر سوخته ها از هم دسته بندي مي شوند . سرماي روسي ؛ سرماي افغاني ؛ سرماي تركي و قس علي هذا تا هر جا كه پهنه جفرافيا كش داشته باشد . دوست دارم يكي از آن فرانسوي هايش را بخورم ببينم اصولا چه مزه اي ايست ؛ اساسن قهوه شان كه خيلي دلچسبمان نبود با آنهمه حس ناسيوناليستي مسخر ه اش ، جايي قهوه برزيلي با شيوه سر آشپز خودشان خورديم و هنوز كيفور ؛ النهايه با اين اوصافي كه هست لابد از اين افغاني هايش را دچار شدم چرا كه چند روزي است كه وقتي از خواب به زور صداي تلفن ها وپيغام وپسغام ها بيدار ميشوم ، انگاري ديروز و پريروز و پس پريروز از قرار روزي 20 ساعت لا ينقطع حمالي كرده ام و دچار كوفتگي مغز و استخوان . در باب اين فوق ليسانس و مشقاتي كه دچارش شدم هم فعلا ننالم بهتر است .
 

لینک
۱۳۸٦/۸/٢ - میم . دانش