دنبال مجله اي ، كتابي ، چيزي ميگردم كه حوصله را بازي دهد سرش گرم باشد و من حسابي يك شكم سير چشم چراني كنم . برف آمده ديشب تا صلاة صبح . هنوز هم دارد مي آيد . شايد برف گير شدم . لذت دارد توي ترافيك برفي ؛ موزيكي ، كتابي ، چيزي همراهي ام كند .
لینک
۱۳۸٦/٩/٢٩ - میم . دانش

       


خورشيد چاق ميرود بالا و روز ميشود ، آن بالا سردش ميشود و شل ميكند تا بيايد پايين كه ماه برود بالا و شب بشود . بيچاره زمين كه مسخره اين دوتا شده و احتمالاٌ بعيد است كه الا كلنگ سواري بلد باشد اصلاٌ.
لینک
۱۳۸٦/٩/٢٧ - میم . دانش

       


ديشب سرش را بريدم و ملتي را سور دادم . اصلا در همان حيطه عشيره ي اقربه ، همان قضيه چراغي است كه به منزل رواست به هر جهنم دره اي حرام است . سلولهاي خاكستري اش مال تو . كسي به فكر خاطرات روي زمين مانده من نيست . تو با همين ها زنده بودي براي من . بيا شكافتمش باز باز. هر كدام از خاطره ها كه در آمدند اول بر اساس تعارفات كه خودم با خودم دارم اين طرف و آن طرف را نگاهي كردند و سردشان شد و ناراحت نشستند به تغذيه از تخيلات كه وجودشان معلق تر و ضعيف تر . نگاه كن روز هاي اولت را ؛ ميدانستم خودت هم اقرار مي كني . برو تعارف نكن من ديگر ديوانه نميشوم . بگرد ببينم چه چيز هايي برايت جالب تر است . هر چه مي خواهي بردار و برو من ديگر زنده نميشوم . خواستي بري چراغ ها را خاموش كن نور اذيت ام مي كند . راستي من سور را درست نوشته ام ؟ 
لینک
۱۳۸٦/٩/٢٧ - میم . دانش

       


گفتي ميخواهم همسر انتخاب كنم كه گفتم اول سرت را بشناس و بعد هر غلط ديگري كه خواستي ؛ كه پا به پا بيايد و سر به سرت گذارد نه از سر لجبازي و يك دندگي كه از سر دلسوزي و مهرباني كه نيازي نباشد نيمي از عمر را مشغول اين شوي كه اولاٌ و بالذات تو را بفهمد و ثانيا و بالعرض احمقانه تحسين ات كند كه وهم برت دارد كه خوشبختي كه اگر نشد ديگر نيم ديگر را بي خيال جانم و الكي دنبال فرشته نگرد وسعي كن از همان كه داري لذت ببري!
لینک
۱۳۸٦/٩/٢٦ - میم . دانش

       


مهتاب اگر نبود همين آفتاب خنگ و دست و پا چلفتي صبح علي الطلوع سرگيجه ميگرفت كه گراي صدو هشتاد درجه شرقي كجاي دنيا ميشود كه برود بيرون بيايد .
لینک
۱۳۸٦/٩/٢٥ - میم . دانش

       


علي القاعده بايد يك وجه افتراقي بين متولد سال سگ با گاو باشد . اين جناب زودياك هم گفته من را تصديق ميكند . 
لینک
۱۳۸٦/٩/٢٤ - میم . دانش

       


اواسط دوره ليسانس يك هم آپارتماني داشتم كه مثل من تنها زندگي ميكرد. يك طبقه پايين تر . ولي دانشجوي ارشد تهران ، قبول شده در رشته مكانيك سيالات بود . خوشمزه بود كه او حرف من را ميفهميد ولي من كمتر . موضوع پايان نامه اش به نظرم جالب بود كه ميگفت دارد روي اين فكر ميكند كه اگر از روي يك چاله توي جاده يا دست انداز با سرعت رد شوي كمتر ضربه به چهار ستون موجودي كه سوارش هستي وارد ميشود . آخرش هم نفهميدم اما امروز احساس آن چاله اي را كه يك موجود چهار ستون دار ناطق روي اعصابش راه ميرود را بسيطا درك كردم و آرزو داشتم كه لااقل اين ابله اين قاعده را ميدانست . 
لینک
۱۳۸٦/٩/٢٢ - میم . دانش

       


قيد پرسش وقتي بي قيد شود ، خيال برش ميدارد كه سر و ته جمله را بي خيال ؛ وسط جمله مي ايستد و تسبيح مي چرخاند و آرايه هاي ادبي را ديد ميزند كه بل كه قيد اتصال فكري به حالش بكند .
لینک
۱۳۸٦/٩/٢۱ - میم . دانش

       


الكي دارم وقت را تلف ميكنم . حوصله ام سر رفته ، باغ آلبالوي چخوف بيشتر دلم ميخواهد تا قانون مدني . دوست دارم يكي باشد بيايد برويم كشف خودم را نشانش بدهم . جايي وسط مسير هميشگي ام بين راه توي بغل يك كوه درست وحسابي يك تكه ابر هست كه خيلي دلگير و گوشه گير است نميدانم به كوه گير كرده و نميتواند از آن رد شود يا اينكه تعمداٌ قايم شده كه جلوي چشم ابرهاي بزرگ و چاق و زبان نفهم شكم سير نباشد كه بيشتر شبيه دود سفيد  كارخانه ها هستند تا ابر ملوس و افسانه اي . بساط باران اش جفت وجور است و خلاصه يك هفته اي است كه شبي پانزده دقيقه مهمان اش ميشوم يواشكي و زود ميروم كه ماشين هاي گذري بو نبرند و خلوتش خراب شود . گمانم عاشق باشد پدر سوخته !
لینک
۱۳۸٦/٩/۱٩ - میم . دانش

       


گوجه فرنگي همان خرمالو ست فقط كمي عصبي شده و خونش به جوش آمده .

لینک
۱۳۸٦/٩/۱۸ - میم . دانش

       


توي چشم چراني هاي اينترنتي مان پيدايش كردم .
فقط كمي تنبل و خواب آلو و گيج است وگرنه سر حال باشد كندويي را از خنده منفجر ميكند .

لینک
۱۳۸٦/٩/۱٥ - میم . دانش

       

سومین قفل را که باز میکند از همه صدای بدتری میدهد و دل آدم هری پایین می ریزد . سه قفله کرده دخترک را توی اتاق . یادش می آید که چه روزهایی داشته اند با هم در جنگ بین خوب و بد که شرش را بکند به حکم خیانت لاحق یا بگذرد از گناهش به علاقه سابق.دخترک هنوز که جلوی در ایستاده و نگاهش میکند دارد از ترس میمیرد و گوشه اتاق شبیه جوجه تیغی کز کرده در خودش که جلوی پایش آن لعنتی هم دراز به دراز . نگاه دخترک کفرش را در می آورد و جنازه آن لعنتی بیشتر . آب که از سر گذشت . عصبانی تر میشود و صدای جیغی تمام خانه را می گیرد صدای دری که به هم می خورد . حالا دخترک هم افتاده روی همان جنازه و خون گرمش دارد خون های سرد را میخورد و سر می خورد و جلو میرود تا برسد و بگذرد از پایه میز که سدی شده بود برای خون فاسق . باز هم روی افتادند . انگاری عذابش پایان ندارد .

لینک
۱۳۸٦/٩/۱٤ - میم . دانش

       


خسته مان كرده با "شجاعت در عمل نتيجه بصيرت در نظر است" . اصفهاني است از لهجه اش و اصرار بر لهجه اش معلوم است ، البته از كله اش هم ميشد حدس زد چرا كه اصفهاني اصيل بيشتر از پانصد تومن پول سلماني نميدهد ؛ عميقا دوست دارد مقتدر نشان دهد مدام آن جمله را تكرار ميكند لااقل جلسه اي يكبار و به نظر من چهار ستون بدنش از چنين اغراق بزرگي در عذاب . شرط بستم با ابرار و اصحاب كه متولد پنجاه و هفت است و جو را شكستم و پرسيدم و كف كرد ، ابرار و اصحاب هم.

لینک
۱۳۸٦/٩/۱۳ - میم . دانش

   برف   

دو تا تیکه ابر سفید و دوست داشتنی . یکی چاق و فس فسو اما دست و دلباز یکی باربی و خوش هیکل که اگر این آفتاب حسود میانشان پا برهنه رفت و آمد نکند و رشته افکارشان را پاره نکند به هم میرسند ! میروند به موازات مسیر آسمان جایی که آفتاب پیر و زشت نباشد که شب شود و مهتاب شاهد به هم رسیدنشان باشد و سور بدهند ؛ از شکل و شمایل جناب سحاب چاق معلوم است برف کمتر سور ندهد .

لینک
۱۳۸٦/٩/۱٢ - میم . دانش

       

 
مرغ همسايه نه تنها غاز نيست ! كه BMW 745 است .
لینک
۱۳۸٦/٩/۱۱ - میم . دانش

       


سه چهار نفري بوديم . يكي قرمز پوشيده با كفشهاي آل استار و دختري شانزده هفده ساله ميزند ؛ آنورتر پسركي نشسته با موهاي تميز و واكس خورده و لا ينقطع دارد ميخواند . گمانم پشت كنكوري باشد ؛ بيرون كنار بليط فروش هم پير مردي با مسئول باجه گرم گرفته و براي هم بليطي پاره ميكنند جفتشان چنان پليور و كت روي هم پوشيده اند كه انگاري بادكنك هاي فيسيك كه فقط شكمشان باد ميشود و هر ازگاهي تلو ميخورند . اتوبوس مي آيد و همه از پيشم ميروند .

هوس كرده بودم بعد از مدتها توي ايستگاه اتوبوس بنشينم . ماشين را پارك كردم صد متري جلوتر و رفتم تو ايستگاه نشستم .
لینک
۱۳۸٦/٩/۱٠ - میم . دانش

       


روابط عمومي ناجا اعلام كرد طرح اراذل و اوباش بعلاوه دانشجويان علاف در ايران زمين و وليعصر و كافي شاپ و خونه و زير پتو و روي پتو كماكان در پائيز و زمستان ادامه دارد و ترتيبات ايشان سخت داده خواهد شد .
لینک
۱۳۸٦/٩/٩ - میم . دانش

       

فقط اسم را يدك مي كشد و پاتوقي ساخته كه سيگاري دود كند و هماهنگ كرده با راننده رييس كه سيگارش را تامين ميكند به شرطي كه جي پي اس شود و خبر بدهد هر وقت كه رييس دارد ميرسد كه جمع وجور كند بساط و پر و پاچه را كه دست به سبيل كانه شعبون بي مخ جلوي در باشد  ! لوطي و با مرام است و از ژيگول بازي بدش مي آيد . اين را خودش مي گويد ؛ اسمش رستم است. گمانه اين است كه اگر قرار باشد سه چهار مصداقي براي رستم شاهنامه ي صدر الشعرا معرفي شود اولي نباشد چهارمي نيست. بر عكس حراست دخترها كه زن جوان و عينكي است و از تمام صورتش انگار كه دماغ فقط دارد كه معلوم است كه كنج ميگيرد پشت ميزش و با دقت و ريز بيني خاص زنانه رصد ميكند و گزارش مينويسد و متعهد ميكند . گفتم مرد باش بيا دم آخري بزنيم به دروازه دختران و از آنجا رد شويم كه چند باري پرچم فتح را از ترس خانم گزارش نويس در ميان دروازه ي مردان فشار داده اند و از زير سبيل رستم رد شده اند ! و في الواقع ببينيم اين دفتر تعهدات را آخر سر چه كسي تعهد داده و از چه بابت ؟ . گفت جرأت اش را ندارد _ و تمام نشده گفت : ولي آقاي گينس ( ب كسر نون ) را في الفور محياي خدمت در ركاب ميكنم كه با يك شيطنت دو حماقت كرده باشي .اول که با حراست این دم آخری و دوم هم ثبت در دفتر رکوردهای جناب سجل احوال. آقاي گينس علاقه زيادي به خاطرات و زندگي نامه و حريم خصوصي و اولين ها و آخرين ها و قس علي هذا دارد . اين لقب را برايش ساختم و الان خودش هم با خودش حسابي كيف ميكند ، اكثريت عددي دختران دانشگاه تنگ دلش مي چپند و از آب پرتغال صبح تا لباس شب ديشب برايش تعريف ميكنند كه حسابي از دكان و دكه اش راضي است ؛ سوزناك جريان اما اينجاست كه نصف متر از قد و قواره ما كوتاهتر است و دندانهايش بيشتر به هويج خوري مي خورد تا گوشت خوري كه تا روي لب چاق و شتري پايين اش آويز . گفتم كه آماده ايم و تو برو رستم را مهمان به يك گپ خودماني و يك نخ Marllboro ات كن تا من و آقاي گينس با آرامش رد شويم و ايشان مخ سركار خانم زبل را كار بگيرند و من آمار دفتر تعهدات و متن آخرين قسم نامه دخترانه را بخوانم ، كه از در وارد نشده چنان خفتمان كرد و جيغي زد كه رستم شصت اش خبر دار شد كه Marllboro طعمه بوده و خيال برش داشت كه تعرضي شده و ما هم كه اصولا فكر اينجايش را نكرده بوديم سر جايمان خشكمان زد و مابقي اش را لازم نميدانم كه بگويم كه چه افتضاحي بود همين بس كه حسابي از گوشمان زد بيرون . النهايه مجبور شديم كنار آخرين تعهدات ( ...تعهد ميكنم ديگه مانتوي كوتاه و تنگ نپوشم... ) (... تعهد مي دهم ديگه بدون جوراب دانشگاه نيايم ...) آخرين تعهد را به خط مبارك مان توقیع دهيم " قول مردانه ميدهيم اين بار آخري بود كه از ورودي خواهران من باب خروج از دانشكده استفاده ميكنم / ميم ر دال

لینک
۱۳۸٦/٩/۸ - میم . دانش

       


عادت فاصله را باعث مي شود چنانچه فاصله دلتنگي را . كه دلتنگي نخواهد رفت مگر به آمدن عادت .
لینک
۱۳۸٦/٩/٦ - میم . دانش

       


بيدار و بي حال بنشين به رويا ، بسپار به ياد حوصله هاي رفته را كه از بوي عادت ؛ تمام خاطره ها و رويا ها جلوي چشم باله ميروند و چه تكراري ، انگاري جايي رقص شان را ديده ام . باز هم بگو دلتنگي ..
لینک
۱۳۸٦/٩/٥ - میم . دانش

       

باشد كه آنروز . 
كه اصولا جايي ، روزگاري مي فهمد بزرگترين كلك ، صداقت است .

لینک
۱۳۸٦/٩/۳ - میم . دانش

       


زير باران خيس خيس شده و هنوز اصرار دارد بر اينكه بايد پياده رفت اين باران را. از دور كه مي آمد وراندازش ميكردم . شيشه را پايين ميدهم . يك سال و نيم است كه به تهران آمده و كم كم بهانه اش دارد تمام ميشود كه بماند . خدمت تحت السلاح نظام را مي گذراند . انگاري دارد به مافوقش جواب مي دهد ، يك سلام نظامي كم داشت جواب سلامش. ! . پنج روز هفته را چهار راه قصر است و مابقي را لواسان . از همان جانوراني است كه ديوار هاي توالت عمومي "مردانه " لواسانات را از اسرار النساء طهروان با خبر مي كنند و بعضاٌ تمثال مبارك آن كه ديده اند را ديوار كوب . اصالتش به اليگودرز بر ميگردد . اما حماقتش رنگ هفتاد و چند مليت تهراني ميدهد . اينكه شنيده باران كه مي آيد بايد پياده رفت.
لینک
۱۳۸٦/٩/٢ - میم . دانش

       


آقا بعد از مكاشفات عديده و مديده و بخارات متصاعده از پس و بعضاٌ پيش ؛ فهميديم كه اصولا اين پدر سوخته ها جنگ بين الملل اول و النهايه دوم را راه انداختند كه اختلاف از آسمان تا زمين به از زمين تا همين نرسد كه  جهان دوم پديد نيايد كه جهان سومي ها ي گاگول بالفطره ي كيك و دوغ خور در گيجي وخماري رسيدن به تركيبي بهتر از بد تركيبي بمانند كه بمانند . حيف شد ! حيف . 
لینک
۱۳۸٦/٩/۱ - میم . دانش