کافه امروز تعطیل است رفقا ! دلیلش هم کسالت است ، جای شکرش باقی است که نوشتن از حرف زدن حساب اش جداست . علی الحساب فعلاٌ دو سه قولوب شربت اکسپکتورانت برای خودمان تجویز فرمودیم ؛ بهتر نشد دکتر همین دو سه تا ساختمان انطرف ترمان هست

جانا سلامت /.

لینک
۱۳۸٧/۱/۳۱ - میم . دانش

       

 

امپراطور برایش اعصاب نمانده ؛ زمین را عرض میکنم ، مستحضر هستید که هر سال پشت دستش را داغ میکند که دیگر اسمی از بهار ببرد , گنجشک ها جیغ و ویغ میکنند و کلاغها جفت جفت ؛ قار و قار از اینطرف آرام میروند آنطرف که حسابی اعصاب خرد کن باشند . افتاب خائن هم یکروز که هست ؛ نصفه روز را میزند به چاک گمانش با مریخی ها به توافق رسیده باشد . ابر ها هم که دنبال باد دارند میدوند و جایی بند نمیشوند ، گوسفند ها هم که حسابی دلشان را صابون زده بودند که این چله سرما برود از دست اینهمه کاه و علف خشک راحت میشویم حسابی توی دلشان زمین و زمان را فحش میدهند که این چه دشتی است بابا ! اینجا که علف سیر و پر ندارد . 

لینک
۱۳۸٧/۱/۳٠ - میم . دانش

       

 

ای بخشکی شانس ! عمه خانم همیشه میگفت موقعی که میوه فصل را نوبرانه میخوری گاز اول یک آرزویی درخواستی پیشنهادی ، انتقادی البته در چهارچوب نظام مقدس از روزگار ؛ جناب پرودگار بفرمایئد شاید شانستان زد . این همه چاقاله و ایضاً گوجه سبز تواماٌ مگر برای آدم حواس میگذارند . نخیر نمیگذارند . گمانم باید صبر وحو صله کنم آلبالو بیاید 

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٩ - میم . دانش

       

 

بدمان نمی آید بدانید قائلیم به اینکه موز با خیار فرقش این است که لای اینهمه میوه کمی خجالتی است و رنگش پریده و مو لای درز این کشفمان هم نمیرود  .

لینک
۱۳۸٧/۱/٢۸ - میم . دانش

       

 

اولاٌ به اطلاع برسانم که پلاک ثبتی Cafeclasic دات کام ششدانگ اش تماماٌ با سند منگوله دار وایضاٌ سلام و صلوات به نام ما شده است . کسی دنبالش نرود آقا ! .

دوماٌ میدانید که اینجا کار دنیا برعکس است . انگاری یک کانتری ، اتاقکی چیزی خریده باشی حالا باید بگردی ببینی کجا میشود زمین گیرش کرد . یک جای امن و آرام و با کمی منظره و ترجیحاٌ دور از دست هکرهای خدا نشناس .

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٧ - میم . دانش

       


گوشه اینهمه تاریکی شب ،آخر اینهمه نور ترسو ؛از پس این همه برگهای چنار ابله ، وسط اینهمه برج بلند و مغرور ،کور سوئی پشت یک پنجره کوچک و باز از چراغی روی یک میز که دورش دونفر با دل خوش به سیاهی لب پنجره ها به بلندای برج به برگهای چنار ، میخندند .
لینک
۱۳۸٧/۱/٢٦ - میم . دانش

       

 

بعد ازظهر دیروز سنتوری را دیدم ؛ نفهمیدم اما این همه به به و تمجید را به کجای این فیلم میشود آویز کرد . درست است که ما هم خودمان به شیوه ها اجرا و عملکرد ها و اعمال سلایق و نظرات متحجرانه نقد داریم اما گمانم این قبیل سیاه نمایی ها آنهم در این حجم خودمان را هم زیر سئوال ببرد که یعنی یک آدم مثبت و سفید نداشت و تنها قهرمان سفید داستان هم روز و حالش اینطوری است  . بی تعارف  تمام مشکل این مردم عدم صدور مجوز برای خواننده دائم الخمر و شیره ای و ممیزی نمیتواند باشد که این قطار لا یتناهی موزیک های زیر زمینی خودش نشان میدهد که به امید مجوز کسی ننشسته . اینکه کجای کار این مملکت میلنگد معلوم و محرز است آقا.این را من باب اینکه حقوقخوان هستم  گفتم ! همین

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٤ - میم . دانش

       

 

دل همیشه میگیرد ، بیتاب میشود شاد میشود و دوباره میگیرد ، اصلاٌ اگر دل داشته باشی میگیرد که تنگ شود برای دوستی ؛ عزیزی ؛ عطری ؛ لحظه ای و بیتاب شود به یاد خاطره ای ، اشکی ، لبخندی و شاید هم بوسه ای . دل دوباره میگیرد جانم !

لینک
۱۳۸٧/۱/٢۳ - میم . دانش

       

 

معلوم نیست بارانی که چند روز پیش آمد آب بوده یا اسید ! . لعنتی حساب این یکی را نکرده بودم .شسته و برده لامذهب ؛ کتاب را زده ام زیر بغلم و توی حیاط دنبال آن نقطه هایی میگردم که قبلاٌ با گچ علامت گذاری کرده بودم و الان باران ترتیباتشان را داده ؛ چند روز قبل گفتم شاید به درد بخورد از سر بی حوصلگی دوره افتادم چهار تا نقطه را توی حیاط علامت گذاری کردم که آفتاب گیرشان به ترتیب خیلی خوب است - بد است - گاهی آفتابی گاهی سایه است - و یک نقطه آخر که آفتاب کنف کن است .الان که دقیق پیدایشان نکردم اما تقریباٌ توی آن نقطه ای هستم که بی هوا از پشت ساختمان روبرو که در بیاید تا ازلابلای درختها رد کند و بیاید طاق آسمان گاهی آفتاب است گاهی سایه . یکی دو قدم راست و یکی دو قدم چپ را هم برای نقاط کور و احتمال خطای محاسبه و قس علی هذا گذاشته ام کنار . آدمیزاد کف دستش را که بو نکرده !

فردا شاید کنف اش کنم

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٢ - میم . دانش

       

 

خدا بزرگ است به اندازه ی عقل کوچک من ! 

لینک
۱۳۸٧/۱/٢۱ - میم . دانش

       


بهار هم خمیازه میکشد اینروزها !
لینک
۱۳۸٧/۱/۱٩ - میم . دانش

       

 

 

پسر همسایه از همین حالا شروع کرده به خاک گیری دوچرخه اش . یادم هست که اولین باری که دایره آزادی هایم را بزرگتر کردم با یک دوچرخه بود ؛ خیلی قبل تر از آن هم توی فکرش بودم که فلنگ را ببندم و شهر را سیاحت کنم اما خوب با پای پیاده و نهایتاٌ پول یک بستنی که پدر صبح به صبح کف دستم میگذاشت که نرفته باید برمیگشتم . اهل پس انداز هم که نبودم ، یا باید میرفتم که نمیشد و یا بستنی را میخوردم و اکتشاف را بی خیال میشدم . همیشه بعد از یک چند دقیقه فکر کردن خودم را توجیح میکردم و بستنی میخوردم . ولی یکبار لابلای بستنی خوردن خیالات برم داشت که چه جوری میشود هم بستنی را خورد و هم دورکی زد . فردای آنروز دوچرخه ام را از انباری در آوردم و حسابی برقش انداختم . عصر که شد آمدم بروم که مادر که حسابی مشکوک شده بود ریگی به کفش ام هست چشم اش را باریک کرد که ها ؟ دوچرخه میبری ؟ تمیزش کردی خبریه ؟ چیزی نگفتم و سریع بالا پریدم و زدم به چاک . یادم هست از باریکه لای در پارکینگ که داشتم میبستم هنوز چشم های شکاک و باریکش اش معلوم بود . از پاسدارن  تا سید خندان را با ترس ولرز رفتم و با بدبختی آمدم . رفتنش آسان تر بود چه سر پایین بود وشیب خیابان که موافق بود وانگاری تشویق میکرد که برو . اما راه برگشت با یکی دو بار گیر پاچ زنجیر دنده های دوچرخه و سر بالایی که انگاری هل ام میداد به عقب حسابی هر چه کیف کرده بودم پراند . حتی مزه بستنی را که تا دم دمای خواب همیشه یادم میماند . توی دلم  به کارخانه ی دوچرخه سازی بد وبیراه میگفتم که" نکبتها اسمش را گذاشته اند کوهستان این خیابان را هم نمیتواند بالا برود ".

قیافه نگران مادر  بعلاوه جای سه چهار انگشت مادر روی صورتم لذتی داشت که تا الان که دیگر حسابی دورم از خانه از یادم نرفته .

کف نوشت اول اینکه گمان میکنم سنش به این ماجراجویی ها نخورد.اما حالش منقلب بود و از آدم منقلب هر کاری بر می آید 

کف نوشت دوم آنکه آثار و عواقب اش بعد از چوقلی مادر به پدر شرح مبسوطی میخواهد که در این نمیگنجد .

 

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٧ - میم . دانش

       

 

تاریخ پشت پرده مردگان است ؛ زندگی ؛ شکست ها ، پیروزی ، سیاست ها ، حماقت  ، تنفر ها و  عشق .

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٦ - میم . دانش

       

 

خیلی وقت بود به اش سر نزده بودم . حسابی شق و رق و اتو کشیده است اما زیادی مبادی آداب نیست غذا خوردنش  . خیالم شانس من باشد که همیشه یا وقت غذا خوردنش سر میرسم یا اینکه پنج دقیقه مانده که برود غذا بخورد . نان را میگذارد توی دهانش و با دندانها از بالا و پائین محکم چفت میکند و یک مرتبه چنان میکشد که  الان است که فک و دندان اش بریزد بیرون . این چهار ده روز را حسابی تنها سنگفرشهای حیاط را شسته ؛ شاید برای همین باشد که لای سنگفرشها حیاط علف درآمده ! حالا حالا ها هم دست بردار نیست  . اصلاٌ بر خلاف آدمها که اگر وقتی اضافه پیدا کنند میروند سراغ باغی ، باغچه ای پیر مرد تمام وقتش را به سنگفر شهای بخت برگشته اختصاص داده و بعدش برای رفع خستگی یاس رازقی ها را یک کم آب میدهد ." آخر اینها گل اند سنگفرش که نیستند ؛ آب زیادی خرابشان میکند ." میگوید رفته پرسان  ، پرسان یک باغ واقعی را پیداکرده که پر است از درخت . صاحبش گیاه خوار است و از راه کاشتن نهال میوه و فروشش امرار معاش میکند ؛ یک نهال انگور از لا لو های درخت های خرمالو پیدا کرده و چون صرفاٌ بی اجازه وسط خرمالو ها در آمده ، در عوض حق الکشف از صاحب باغ گرفته و آورده وسط یاس رازقی ها . خودش میگوید این از آن خوبهایش است !  با محصول سال دیگرش مهمانی میدهم پسر . 

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٤ - میم . دانش

       

 

خاطره پردازی برای یک قهرمان مرده فقط میتواند شیادی باشد . بدترین نوع خیانت .

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٤ - میم . دانش

       

 

هولناک بود . دوازده روز را علی الدوام و لا ینقطع جلوی چشم اقارب و نزدیکان و ارحام گذراندیم و متبهرانه در مقابل تمام دسیسه های زنانه ، مردانه مقاومت فرمودیم که نامی خوش بماند از ما ، مضافاٌ اینکه نیشمان را تا بیخ گوش به روی هر کس و نا کس نشان دادیم من باب تساهل و تسامح  . سیزده روز گذشت ؛ سبزه هم گره نزدیم و طبیعت را هم تفتیش نفرمودیم . فتح الفتوحی میشود آقا ! اگر نحسی سیزده را زیر سبیلی رد کنیم . همین ؛ زیاده عرضی نیست 

لینک
۱۳۸٧/۱/۱۳ - میم . دانش

       

 

حالا توی این هیاهو من سکوت میکنم تو بشنو ! میبینی ؟ آرامش ام بی صدا فریاد میزند ، محکوم میکند .

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٢ - میم . دانش

       

 

دیشب کنار رودخانه یک نسیمی از اینطرف به آنطرف می آمد و یحتمل مست بود پدر سوخته ؛  تا وسط راه را از شمال به جنوب می آمد و یکهو بنا میکرد از شرق به غرب وزیدن و شاید هم غرب به شرق . توی همین اوضاع نا معلوم جوی با یکی از دوستان بحث مبسوطی من باب سی و سه پل و معماری اش فرمودیم . کوتاه نمی آیم حتی نصفه پل .

لینک
۱۳۸٧/۱/۱۱ - میم . دانش

   اصفهان!   

 

سی و یک ، سی و دو ، سی و دو ونیم ؛ کی گفته این سی و سه پل است آقا ! چاخان فرموده اند از همین جا اعلام میکنم که بدانید به قاعده نیم پل هالو فرضمان کرده اند . مچشان را گرفتم . فعلاٌ خوابالو تشریف داریم فردا صبح دقیقتر ور انداز کنم نصف جهان را مشروح تر مکتوب میکنم  . 

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٠ - میم . دانش

   اینجا قم !   

 

صدو سی کیلومتر شاید صدو بیست کیلومتر دور تر از تهران انتهای جاده هفتم جنوبی بعد از دریاچه ی نمک و بر خلاف سایر شهر های بزرگ که مدخل ورودی شان انتهای جاده است ؛ قم در اولین فرعی بعد از عوارضی بین اتوبان تهران به قم قرار گرفته یعنی اتوبان تمام نمیشود و میرود تا  اصفهان و شیراز . داخل فرعی که بشوید یکی از بزرگترین میدان های شهر را میبینید . اسمش میدان هفتاد و دو تن است که گمانم یک ربطی به شهدای هفتم تیر داشته باشد که هفتاد و دونفر بودند . خداوکیلی بیشتر به هفتاد و دوملت میماند چه از هر قشری آدمی میشود یکجا با هم دید . از داغون تا آدم حسابی که با« بی او و» دارد مسافر میزند تا نا کجا آباد . تا اینجا  صاف و پوستکنده آمدی داخل شهر و اختلاف دما با تهران اولین چیزی است که حس خواهی کرد . فقط یک درجه به زور دو درجه با تهران توفیر دارد اما هوای تهران کجا با آن همه سرب معلق اش این هوا کجا جانم !  . شهر لخت است و هیچ وجه افتخاری تا به اینجا ندارد برادر . سیم کشی ها بی حساب و کتاب تر از علمک های برق سقف آسمان را اشغال کرده اند . شاید به این دلیل باشد که درخت های بلند ندارند . مثل چنار های تهران . مبسوط که نگاه کردم حدوداٌ دو الی سه گونه گیاهی بیشتر اینجا عمل نیاورده اند که بیشتر به چشم می آیند . یکی کاج است که مثل تهران همیشه چرک و کدر است و حال به همزن ؛ دومی یک درخت بامزه که زیاد بلند نمیشود یا شاید نگذاشته اند بلند شود تقریباٌ چهار متری که برگهای زبری دارد و تنه اش نشان میدهد که خیلی جسور و با دل و جرئت است و آن یکی هم که از اول تا به آخر هر چه دیدم انگاری هنوز بهار سراغش نیامده ؛ بعداٌ فهمیدم که اینها اوکالیپتوس هستند که هوای گرم دوست دارند اما سرمای بی سابقه سالی که گذشت « نکبت » که تا سی درجه زیر صفر رسیده حسابی شاکی شان کرده و به نشانه اعتراض قهر کردند که قرار نبود از این مسخره بازی ها از خودتان در بیاورید و الخ  . مردم اینجا فقط مثل خودشان رانندگی میکنند ؛ کلاه سرت رفته اگر زیادی وقت صرف راهنما زدن و منتظر شدن برای دور زدن یا وارد خیابان شدن بکنی . یک خیابانی دارد که اسمش صفائیه است که البته یکطرفه است و دوطرف مغازه و پاساژ است که یا کفش و کتونی فروش اند یا لباسفروش . پسر ها و دخترها این خیابان را رفت و برگشت پیاده گز میکنند و چرخکی میزنند و مغازه ها را میبینند و همانجور توی حرکت با هم آشنا میشوند . تحریم آدم را مخترع و مبتکر میکند ؛ دخترها از وضع ظاهری چیزی دست کم از تهرانی ها ندارند که زیادی هم دارند و آن یک چادر سیاه یا بعضاٌ گلمنگلی است ولی در اصل مطلب که دلربایی است خللی وارد نکرده . گفتم که آدم هر چه بیشر به اش سخت بگذرد فلان میشود ! یک رودخانه ای هم هست که از وسط شهر رد شده و شهر را دو تکه کرده که بنابر اطلاعات موثق قدیم ندیم ها جنبه فرهنگی داشته و اوقات فراغت پر میکرده و لب به لب پر از آب بوده و میزبان امورورزشی -  فرهنگی در مقیاس وسیع شامل  شنا و شیرجه و واترپلو بوده ولی الان ریشه اش را خشکانده اند و آبهایش را مهار سازی فرموده اند و جایش استخرها و سونا ها ساخته اند به مبارکی و میمنت و ایضاً خوشی ؛ دو طرفش را اتوبان کشیده اند از این سر شهر به آن سر و قسمتی اش را هم برای عبرت همگان تبدیل به پارکینگ اتومبیل ها فرمودند

در کل قم جنبه توریستی آنچنانی ندارد و از آن شهر هایی است که سوغات خورش ملس است  البته زیارتگاه حضرت معصومه همه این کاستی هایش را جبران کرده و از سوت وکوری در آورده .

کف نوشت اول : آنکه از « سوهان فروشی سکه » تقددیر بابت راهنمایی و اینکه منبع موثق اطلاعات تاریخی بود . هنوز  طعم خوب سوهان های ترد اش زیر زبانمان است . آدم خونگرمی هستند کافی است کمی بجوشید آقا ! : لهجه شان خیلی با نمک است جانم ! مثلاٌ یک قمی اصیل حرف « ت » را « د » تلفظ میکند مثل : میدونی به جای میتونی .

کف نوشت دوم : در آدرس دادن هم عادت ندارند سر کار بگذارند برخلاف یکی از شهر های شمالی و ایضاٌ شمالشرقی که خدا نکند آدرس بپرسی . ضمناٌ سفر نامچه تا اصفهان ادامه دارد تا دل کویر. 

لینک
۱۳۸٧/۱/٩ - میم . دانش

       

 

توفان همان باد است فقط کمی عجله دارد ! 

لینک
۱۳۸٧/۱/۸ - میم . دانش

       

 

از بیخوابی های شبانه و چپ و چول شدن خوابم رسیدم به یک ایده جالبناک   . اسم طرح را جناب فتحی گذاشته اند جشنواره نوروزی وبلاگستان فارسی و یقیناٌ فتح الفتوحی خواهد شد در جریان تنبل و نچسب وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی درنوروز .

قسمت قلقلک آورش را هم خودتان پیدا کنید آقا !
 

لینک
۱۳۸٧/۱/٧ - میم . دانش

       

 

_ چطور جرات میکنی در حضور ما دهن دره کنی ! این کار را برایت قدغن میکنم 

_ خوب برای اینکه خسته ام و نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم ؛ راهی زیادی امده ام و هیچ هم نخوابیده ام 

_ خب باشد اشکالی ندارد به ات دستور میدهیم خمیازه بکشی ؛ اصلاٌ خیلی وقت بود خمیازه کشیدن یک رعیت را ندیده بودیم ، بی وقفه خمیازه بکش . این یک امر است

_نمیتوانم خسته میشوم ، بعضی وقتها خمیازه ام می آید .

_هوم هوم ! خب پس به ات دستور میدهیم گاهی وقتها خمیازه بکشی گاهی نه ! 

شازده کوچولو . ترجمه احمد شاملو  

 

لینک
۱۳۸٧/۱/٦ - میم . دانش

       

 

روز پنجم . به همین مفتی  . به هر حال عید است آقا . اگر یک کسی از دوستان و آشنایان سالنامه شهروند امروز را برایمان بیاورد بهترین لطفی است که خوشحالمان میکند . فقط نصف روز غفلت کردیم و تمام شد . 

لینک
۱۳۸٧/۱/٥ - میم . دانش

       

 

سلام . جای نگرانی نیست . میدانم حالتان خوب است چون از دیروز تا به حال هیچکدامتان تماس حاصل نفرمودید . اگر اتفاق بدی افتاده بود خبرم میکردید .بالاخره دور و برتان و لا لوی همراهان کسی هست که هیجان وصف ناپذیر رساندن خبر بد را از دست نمیدهد. اصولاٌ هیچ کسی هیجان را از دست نمی دهد . مخصوصاٌ هیجان خبر بد را . مخصوص تر ، که ایرانی باشد . فقط مایه اش یکمقداری استعداد نگران نمایی و انتقال اظطراب و تشویش است که الحمد لله قاطی ژن ایرانی جماعت به وفور یافت می شود . هر وقت دلتان تنگ شد به زنگی ، تلگرافی ، ایمیلی یا حتی به نامه ای البته پیشتازش خبردارمان کنید که ما نقشه بدست آماده ایم که قورت قورت چایی مان را بخوریم و روی نقشه قرمزتان کنیم . روز چهارم

لینک
۱۳۸٧/۱/٤ - میم . دانش

       

 

مادرم یکی از طرفداران پرو پا قرص منبر و موعظه شده است . تا آنجا که بشود تمام جلسات روضه و همنشینی خانم ها را از دست نمیدهد . یک چیزی هم اوائل صبح طی مکاشفاتم فهمیده ام که دم دمای صبح با عوض کردن کانال های تلویزیون جمعاٌ فکر کنم سه الی چهار تا سخنرانی نگاه میکند و بعدش چایی میریزد برای خودش و عینهو سالخورده ها میرود برای خودش قرآن میخواند . این دم عیدی مثل کسی میمانم که گمان میرود آمده و قرار است ده دوازده روزی علی الدوام ور دل خانواده اش بنشیند . علیرضا هم آنطرف توی اتاق با آن یکی برادرم * کله سحری لابی کرده اند و مزخرف میگویند و یک چیزی از موبایلش پخش میکند و میخندند . هنوز از عیدی خبری نیست . دارند به زور بم میقبولانند که بزرگ شده ام ، مهم هم نیست دیگر. به جهنم ! . به گل انداختن لپ اش نمی ازرید از همان اول . مخالف بودم اما رویش را نداشتم که ابراز کنم . که هر کسی از راه میرسید دو سه تا هزارتومانی بدهد و بنشیند تا خود عصر .  روز سوم عید را اینجور شروع کرده ام . البته حساب پدرم از همه این کتاب ها جداست .

کف نوشت 

* آن برادرم دلش نمیخواهد اسمی از او برده بشود در هیچ متن نوشته و نا نوشته  

*کف نوشت ها همان پاورقی ها هستد فقط دوست دارند متفاوت باشند  

لینک
۱۳۸٧/۱/۳ - میم . دانش

       

 

خیلی ضد حال بود امروز از خواب بلند شدیم و ملاحظه فرمودیم که ساعت یازده است و به خودمان کلی بد وبیراه نثار کردیم که این ساعت تنبل از ما زبل تر شده . دلمان و ذوقمان به درس خواندن نمیرود .یقیناٌ بهار مست ایم و شنگول کمی هم شل و ول . شاید حوصله خواندن دیوار چین را لابلای اتاق شلوغ  پیدا کنم .

لینک
۱۳۸٧/۱/٢ - میم . دانش

       

 

امروز خواندیم از لحاظ سیستماتیک مثلاٌ اگر ما دستمان رابگیریم روی آتش باید سلسه مراتبی طی شود و درخواستی علناٌ مطرح شود و دستوراتی صادر شود از عالی مقام مغزمان تا ما بهفمیم داریم میسوزیم . یک چیزی تو مایه های بروکراسی و این خزعبلات و دسنور از بالا  . اعصاب به مثابه کارمند است و مغزمان رییس کل و النهایه دست مان ارباب رجوع بدبخت و آتش هم عنصر نامطلوب و ما هم خودمان کشک !. 

لینک
۱۳۸٧/۱/۱ - میم . دانش