جناب سیمون هوگزبرگ، عکاس دانمارکی، نشسته کمین کرده و طولانی ترین عکس دنیا را به طول صد متر و عرض هفتادو هشت سانتی‌متر گرفته ، اسمش را هم گذاشته : "همگی خواهیم مرد، صد متر از بودن" حکایت ساده اما زیبایی از حالتهای روزانه آدمهای یک شهر، در حال گذر از یک نقطه معین . صد و هفتاد و هشت نفر در این عکس حضور  بهم رسانده اند آنهم در یک نقطه ثابت از پل راه آهن قسمتی از شهر برلین در تابستان دو هزار و هفت . خوشمزگی این شاهکار در این است که فقط چند نفری حواسشان بوده که شکار شده اند !

همگی خواهیم مرد ؛ صد متر از بودن

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٢ - میم . دانش

       

 

فی الواقع فرق آدمهای موفق با آدمهای معمولی در اینست که آدمهای موفق معمولاٌ خیلی خوب سئوال میکنند ؛ همین .

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٢ - میم . دانش

       

 

صبح به صبح یک تغییری در حال و هوای باغ اتفاق می افتد . اینرا از پشت پنجره روی به حیاط میشود فهمید . راستش را بخواهی من خودم مقادیری باد سرگردان دیدم که دست سه چهار تا نسیم را گرفته بودند با خودشان آورده بودند توی باغ و هر کدام روی یک درختی ، بوته ای ، گلدانی ، علفی هر چه دم دستشان می آمد ولو میشدند که از خواب زمستانه بیدارشان کنند . حتی یکدفعه هم طرفشان را اشتباه گرفته بودند و روی جاروی دسته دار پیر زن همسایه افتادند که " پاشو درخت تنبل بهار آمده " که تلپی خورد زمین . تقصیری هم ندارند خوب !گمانم خیال کرده بودند که درخت است . آخر نسیم ها فرق چوب و درخت را از دور تشخیص نمیدهند که .

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٩ - میم . دانش

       

 

روزی روزگاری کاکتوس ها همه شان در اسم کوچک مشترک بودند و این موضوع بیشتر کاکتوس ها را ناراحت میکرد که اسمهایشان متضمن فرق ظاهری و شخصیتی شان نبود .  تا اینکه یکروز عصر یکی از کاکتوسهای چاق و چله پیشنهاد داد که برای اینکه از این گیجی و یکنواختی خارج شوند برای خودشان اسم فامیل انتخاب کنند ؛ مثلا اینها دوست دارند بهشان بگویند آقا یا خانم بشکه طلایی

عکس : کربیس

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٦ - میم . دانش

       

 

هوس برم داشته هر چه دم دستم هست بکارم ؛ از دانه درخت سیب و خرمالو گرفته تا تخم آفتابگردان و خربزه . در طرح دادن برای ساختن باغچه هم ید طولایی داشتم و خودم خبر نداشتم . تا امروز سه عدد باغچه طراحی و اجرا کرده ام ؛ البته یکی از باغچه ها که آجرچین گرد بود نشت آب دارد و فردا بعد از کارهای روزمره ام باید با یک استامبلی دوغ آب بیفتم به جانش . داخل این قرار است گردو بکارم وسطی را بید مجنون و انگور هم میماند برای آن باغچه آخری که جا داشته باشد ازاینطرف حیاط سر کج کند برود آنطرف که تحت الحفظ خودم باشد ؛ آخر انگور بنظرم درخت فضول و بی حیایی دارد ، مثل باقی درختها که نیست صاف و مستقیم راهش را بگیرد برو طاق آسمان که ! حواست نباشد باید بروی خانه همسایه دنبال شاخ و برگها بگردی ، انگورهایش را که بیخیال . شاید سی چهل سال دیگر چله ی تابستان زیر سایه بید روی یک تخت چوبی دستم را دراز کردم و یک خوشه انگور چیدم و یکی دو خط  اینجا اندر احوالات خودم نوشتم  که فلان و بهمان و ملالی نیست جز دوری شما .

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٢ - میم . دانش

       

_سر تیم ارشد کماندوهای چتر باز یگان ویژه عملیات گزارش میکنه قربان !

_فرمانده عصبانیه و صداتو میشنوه سرگرد !

_ آها ! قربان؛ خبری از دشمن نیست ؛ ما هر چه پیشروی میکنیم اثری از اون کثافتهای آشغال نمی بینیم . گمان میکنم دمشون رو گذاشتند روی کولشون و در رفتند قربان . ما خیلی هراسناک عمل کردیم قربان .

_...

_الو فرماندهی ؟ تکلیف چیه قربان ؟ دستور چیه ؟!

_ سرگرد ! فرمانده معتقده که شما ابله ها خیلی از مرحله پرت هستید چونکه دو کیلومتر عقبتر از خطوط آتش دشمن فرود آمدید و با پیشروی مسخره تان در جهت عکس  کاملا گند زده اید به عملیات .

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٠ - میم . دانش