دیروز عصر یک شکم سیر خوردیم و البته خندیدیم  ؛ پیر مرد یک لقمه از نان سنگک داغ و پنیر و گوجه عصرانه اش درست میکند و میدهد دستم و میگوید تا جناب رییس جمهور این یکی را هم قدغن نفرموده اند کلکش را بکن

لینک
۱۳۸٧/٢/۳۱ - میم . دانش

       

جسارت معجزه میکند

لینک
۱۳۸٧/٢/۳۱ - میم . دانش

       

آنطرف تر در مقابل هر حماسه ای یک تراژدی دردناک هست

لینک
۱۳۸٧/٢/۳٠ - میم . دانش

       


سفرتحقیقاتی که پیش بیاید آنهم ناگهانی و غیر قابل اجتناب این میشود دیگر برادر !  فقط یکی دو سه نفری را وقت میکنی خبر دار کنی که درجه اهمیت شان آنقدری هست که نگرانی شان نگرانت کند . به شرافتم قسم دهکوره ای بود که نه برق داشت و نه تلفن ، جوان هم یکی دو تا بیشر نداشت . همه یا پیر بودند یا بچه بودند و اصولا هر سن و سالی که بودند ، جوان نبودند . چیز خاصی نداشت غیر از مردمانی که از ته دل خیره نگاهت میکردند و بعضاٌ بچه هایی که با دست نشانت میدادند و بی دلیل دنبالت راه می افتادند . یک درختی هم وسط ده قد علم کرده بود که نمیدانم دقیقاٌ ارتفاعش چقدر بود اما قطرش حدوداٌ صدو پنجاه وجب بود  .  حق الکشف ما را لحاظ بفرمایند محل اختفای این جایی که بودیم را لو میدهیم

لینک
۱۳۸٧/٢/٢٩ - میم . دانش

       

 

اصول و روشهای پراگماتیسم خفیف مدنی را با رادیکالیسم شدید مدنی مقایسه کنید - به زبان ساده تر بخواهیم مطرح کنیم طی یک مقایسه تئوریک هر دو مکتب ، لطفاٌ برایمان بفرمایئد که اساساٌ چه انطباقی در تئوری و چه افتراقی در پیاده سازی در جوامع در حال گذر از پسا مدرنیسم و تحجر به مدرنیسم دارند ؟ 

لینک
۱۳۸٧/٢/٢٤ - میم . دانش

       

 

به هر حال جسارت یک نوع حماقت است , شاید حماقتی مثبت !

لینک
۱۳۸٧/٢/٢۳ - میم . دانش

       

 

دو قدم بالا تر از سوپر مارکتی که عصرها میروم خرید کنم یک درخت چاق و چله هست که صدای هر جانور پرنده ای از آن وسط هایش می آید؛ جای یک سوزن هم خالی ندارد ؛ برگها را کنار بزنی پشتش باز هم برگ است باز هم که کنار بزنی جوانه هایی هستند که هنوز رنگ آفتاب ندیده اند و خلاصه حسابی پر پشت است . همین نیم دقیقه پیش یک کبوتر سفید از آن نامه رسانها آمد خودش را به زور چپاند لای این برگها . گمانم حامل پیامی بود . شاید صلح شاید اعلام جنگ 

لینک
۱۳۸٧/٢/٢٢ - میم . دانش

       


نشستیم با یکی دو تا از دوستان اقتصاد خوانمان بحث مبسوطی کردیم من باب گرانی و اوضاع و احوال زندگی کردن در پایتخت ؛ من که همینجوری یلخی میگفتم قاراش میش است اما آنها با دلیل و مدرک برایم ثابت کردند که واقعاٌ قاراش میش است . یکی از بحث ها که بدم نمی آید بدانید این بود که در آمد نفت را روزانه چرتکه کردیم و آوردیم روی کاغذ ؛حدوداٌ روزی چهارصدمیلیارد تومان شد بعدش عدد بدست آمده را در تمام روزهای سال ضرب کردیم. سر به فلک گذاشت ! انصافاٌ خواندن این عدد برای من یکی بدون توپوق کار آسانی نبود . سعید که همیشه در حال مقایسه کردن ممالک فرنگ است با مملکت خودمان ، نوچ نوچی میکرد و گفت من که سر از حساب و کتاب شما در نیاوردم ولی با این پول ما از تمام ممالک دنیا باید بهتر زندگی کنیم . البته گمانم جو گیر هم شده بود زیاد جدی نگیرید 
لینک
۱۳۸٧/٢/٢٢ - میم . دانش

       

 

به احترام  تو

خیالم بود وقتی باد تند از کنار گوشم رد میشود لابد دارد فرز میرود تا ابرها نخوابیده اند بنشیند وسط آسمان دورش دراز بکشند برایشان قصه های عاشقانه بگوید از عشق های واقعی ؛ که لبخندی گوشه لبهایشان بماند و بخوابند؛ که وقتی رفت گوشه چشم هایشان خیس شود . خوشحال میشود که عشق را یادشان میدهد . خیالم بود شبنم های صبحگاهی همین بغض های نیمه مانده است ؛ همین اشکهای ناخواسته . امروز اما بیشتر از شبنم همیشگی باران آمد . لابد داستان ختم به خیر نشده . لابد بغض ها نیمه نمانده . لابد میـــــــرزای عزیز را خوانده .

به باد سپردی یاد را 

لینک
۱۳۸٧/٢/٢۱ - میم . دانش

       

 

 _ ما داریم میریم یا داریم بر میگردیم ؟

_ چه میدونم ابله ! منم مثل تو 

 

لینک
۱۳۸٧/٢/٢۱ - میم . دانش

       

 

با مادر شرط کرده ام هفته ای یکبار در شستن ظرفها کمک کنم او هم در شستن لباس چرکها حضور بهم برساند 

لینک
۱۳۸٧/٢/٢٠ - میم . دانش

       


 

ـ ما برای نجات شما از شر بلاهای شیطانی و بلایا آمده ایم اینجا !
ـ اول بگو ببینیم آن بلاهای شیطانی که گفتی به کیک های زنجبیلی هم اصابت میکند ؟

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٩ - میم . دانش

       

 

اخلاقیات گذشت زمان میخواهد

 

لینک
۱۳۸٧/٢/۱۸ - میم . دانش

       

 

صحنه ، صحنه اجتماع . بازیگران یک عالمه اند . هوا تنگ غروب است . آفتاب لعنتی دارد جان میکند گورش را گم کند پشت آن کوهها . آن بچه ای که آنجا دست اش را مشت کرده به مانتوی مادرش قرار است تا چند دقیقه دیگر عربده بزند و زار زار گریه کند که مادرش را گم کرده ؛ آن آقایی که کیف قهوه ای دارد و یک دسته گل دستش است دارد خوشحال میرود خانه تا قرمه سبزی بخورد و خیال برش دارد که خوشبخت ترین مرد روی زمین است که میتواند برای همسرش گل ، آنهم یک دسته اش را  بخرد و ببرد و قرمه سبزی بخورد ؛ آن خانمی که مانتوی گلدار پوشیده و کنار خیابان ایستاده هم قرار است دست کم پنجاه جفت چشم را از اینطرف چهار راه را تا آن طرف همراهی کند و احتمالاٌ قدم روی تخم یکی از همین چشم ها بگذارد ؛ آن دخترکی هم که این پا و آن پا میکند وهی ساعتش را دید میزند باید اساساٌ منتظر شخص بخصوصی نشان دهد ؛من اینجا پشت چراغ قرمز که همین الان دارد سبز میشود که بروم از صحنه خارج شوم . صدای عربده آن بچه تمام خیابان را برداشته !

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٦ - میم . دانش

       

 

پیر مرد قلیانش اش را که چاق میکند و دود که حسابی از لای سبیل هایش میزند بیرون ، اخم میکند و سکوت بینمان را میشکند و میگوید «باز تو بگو سیاست این است سیاست آن است  من فقط همین رو می بینم که دعوا سر همین یک لقمه نان است . سیاستی که نان سر سفره نیاورد کشک است پسر!

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٤ - میم . دانش

       

 

چند سال پیش یک چند تایی تیشرت و یک کفش از فروشگاه نیک اسپرت نیاوران خریدم و از همان موقع ایمیلم را گرفتند که اگر محصولات جدید آمد خبرت میکنیم که بیا و بخر ، بعد ها اما که فروشگاهش توی نیاوران جمع شد و خبری هم از ایمیل و این حرفها نشد  . امروز یک ایمیل داشتم از کمپانی نایکی خطاب به خودم که سری جدید کفش های بهاره و تابستان آمده قربان بیایید و دوست داشتید بخرید . اما کجا لس آنجلس . تیتر نامه شان هم جالبناک است « بهترین من از بهترین تو بهتر است » مسخره است اما همین مسخره بودنش بامزه است . شاید رفتم  ؛ خدا را چه دیدید ؟

لینک
۱۳۸٧/٢/۱۳ - میم . دانش

       

 

من هنوزم حوصله ام با من هست ، نشسته لب جوی ، تو از آن دور سنگ هایت را بپران ؛ آب هول برش میدارد تا که پیدا کندم باز .  من هنوزم اینجام

من . لواسان . اردیبهشتماه هشتادو هفت 

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٢ - میم . دانش

       


یک همکلاسی داشتم در دوره راهنمایی که مشکل فنی در ناحیه مستراح داشت و نمیتوانست تنظیم کند که چه زمانی برود که سر کلاس ، از معلم اجازه برای این قضیه نگیرد . حسابش از همه جدا بود . برای خودش هر وقت دلش میخواست از کلاس میزد بیرون و یک دورکی هم میزد و یکبار هم تغذیه اش را هم برده بود و بازی فوتبال بچه های کلاس سومی را نگاه کرده بود هفت خط . بعدها که آمدم دانشگاه کیفور بودم که دیدم برای قضیه نیازی ندارد گردن کج کنم و تازه دستم آمده بود پسرک عجب صفایی میکرده . البته یکبار هم معلم ریاضی مان که تازه عوض شده بود و دوزاری اش را نینداخته بودند که این زبان بسته را بیخیال ؛ بند کرد که میخواهد درس مهمی بدهد و همه باید باشند ؛ کسی حرف نزد . شاید همه میخواستند ببینند که اگر مثلاٌ باید برود و نرود چه میشود که افتضاحی به بار آمد . 

لینک
۱۳۸٧/٢/۱۱ - میم . دانش

       

 

پیش خودم گفتم حواسم باشد دوباره سرما نخورده باشم یک لا پیراهن را روی تیشرت های تابستانی ام پوشیدم ، دو روز است علی الدوام گرماخوردگی دارم . گمانم آفتاب دارد حماقتش را ثابت میکند.   

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٠ - میم . دانش

       

 

از روی ابرها ؛ دقیقاٌ جایش معلوم نیست کجا اما یک جایی آن بالا تر ها یک دعوتنامه برای کافه آمده که از شما دعوت میشود در یک دعوت وبلاگی حضور بهم برسانید و بفرمایئد چه چیزی حال شما و زمین را با هم به هم میزند ؟ نظر خاصی ندارم فقط یک درخواست هست که لطفاٌ دست اندرکاران را بفرمایئد یک تدبیری لحاظ کنند که زمین الی یوم القیامه گرد و قلمبه بماند که هی دور خودمان بچرخیم و روح جناب گالیله را شاد کرده باشیم . 

لینک
۱۳۸٧/٢/۸ - میم . دانش

       

 

عمه جان اولش برای من عمه خانوم بود . قبل از آنکه برای اولین بار و یقیناٌ آخرین بار بتوانم ببینمش . بعضی وقتها حساب و کتاب اندازه طبع آدمها جفت و جور نمیشود . اینکه عمه یک دختر ترکه ای لاغر اندام و خوش ترکیب است چیزی بود که مادر و مادر بزرگ همیشه وقتی میخواستند از عمه خانوم حرف بزنند با هیجان در موردش میگفتند  و ما هم آب از لب و لوچه مان ولو میشد و توی تصوراتمان خیال برمان میداشت که این عمه ی ندیده خارج نشین زرق و برق دنیا دیده اگر بخواهد مثلاٌ بیاید چه میشود و چقدر خوش بگذرد . پدر از تمام نفوذ اش آنروزها استفاده میکرد که بتواند یک مقداری کارهای ورود خواهرش را تسهیل کند . بالاخره همه ایرانی ها با نفوذ هستند و تنها بعضی از بعضی نفوذشان بیشتر است و الا همه الحمدلله از نفوذ در یک جایی برخوردارند . حتی یادم هست بعضی وقتها توی مدرسه این نفوذها را جمع میکردند وبرای رد گم کنی اسمش را میگذاشتند انجمن اولیا مربیان که کسی بو نبرد که چکاره اند و آن که نفوذش به بقیه میچربید و کمتر وقتش را داشت که توی جلسات شرکت کند میشد ریئس و مابقی هم یک کاره ای میشدند دیگر . مادر هم که یکی دوبار بیشتر عمه جان را ندیده بود حسابی وسواس گرفته بود که فلان چیز باشد فلان چیز هم باشد و تقریباٌ تفکر حذفی نداشت و به همه چیز یک نگاه آبرودار میکرد و اگر احیاناٌ آبرو دار هم نبود لا اقل آبرو بر نبود کفایت میکرد . توی وسط همین بلوا و بلوشو های بگیر و بیار عمه جان که قرار بود توی تابستان بیاید یکروز صبح اوائل اردیبهشتماه بود که از سر و صدای کاسه بشقاب ها و صدای ضعیف چاق سلامتی ها بیدار شدم . صدای مادرم از اینور خانه شروع میشد تا آنطرف ادامه داشت این یعنی که تردد میکرد و حرف میزد . عمه جان بی سر و صدا بر خلاف قول و قرار های قبلی که سفارت به خودش داده بود سر از خانه ما در آورده بود . توی دلم گفتم غلط نکنم نفوذ کار خودش را کرده . سر وضعم را مرتب کردم و یک کمی ژل هم که دور از چشم پدر خریده بودم و پشت صد پستو قایم کرده بودم زدم به موهایم تا براقتر باشد و فوکول ام از سمت چپ به راست حسابی صاف و تمیز باشد . آقاجون با اخم و بعضاٌ عصبانیت میگفت بهت نمی آید و انگاری گاو موهایت را لیسیده  اما خودم که خیلی از خودم راضی بودم و کیفور . در را باز کردم و وارد پذیرایی شدم که دیدم یک خانومی نه آنچنان ترکه ای بلکه نسبتاٌ چاق کنار بی بی جان نشسته و بی بی هم مسحور و مبهوت نگاهش میکند . تمام آن چیزی که از عمه جانمان تصور کرده بودم غلط بود . حتی خود مادر هم میگفت تعجب کرده بوده که عمه جان اینقدر عوض شده باشد البته منظورش از عوض شده باشد چاق شده باشد بود  . فقط بی بی برایش فرقی نداشت و لا ینقطع کیف میکرد از دیدن عمه . من هم که اولین بارم بود عمه ی ندیده را میدیدم . توی اولین برخورد همین که داشتم از دور نزدیک میشدم به جایگاه ؛ بی بی در گوشی یک سرنخی دست عمه جان داد که با قیافه ای مطمئن  وقتی نزدیک شدم جوری اسمم را صدا زد که انگاری صد سال است همدیگر را میشناسیم و حدوداٌ نودو نه سال است که دیگر همدیگر را ندیدیم  و خیلی دلمان برای هم قنج میزند . من هم که نمیدانستم چی صدایش بزنم ؟ و صرفاٌ حس خوبی از آمدن مهمان داشتم . این جریان گیج و منگی تا یکی دو روزی ادامه داشت . آخرش را میخواهم بد تمام کنم . عمه جان از همه ی زنها مرد تر بود . از بعضی مردها هم حتی . بعدها برایم ثابت شد . اصلاٌ از همین جاها برایم شد عمه جان ! . دقیقاٌ از همان موقع که تنهایی خانواده اش را آورد ایران و شوهر دست و پا چلفتی اش را فرستاد سر کار و برایشان خانه درست کرد . توی خانواده یک کسی را داریم که تمام خبر های بد را خودش به تنهایی تقبل میکند . این کی را هم همینطور . ساعت دو و ربع بعد از نیمه شب بود . خبر مرگ اش خیلی ناگهانی بود مثل خیلی از خبرهای ناگهانی . سر خاکش تمام قد به احترامش تکان نخوردم . 

لینک
۱۳۸٧/٢/٧ - میم . دانش

       

 

پیر مرد یک نیم نگاهی به پاکت سیگارش می اندازد و لحن مضحکی به صدایش میدهد و میخواند "دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی مضر است!  بعد میگوید این را نوشته اند بچه ها دست نزنند ؛ دستشان درد نکند .

کف نوشت : فکر نمیکردم به غیر از خودم کسی دوستم داشته باشد از تمام احوالپرسی ها و ایمیلها ممنون . 

لینک
۱۳۸٧/٢/٤ - میم . دانش

       

 

گهگاهی باید از کنار گوشها آرام بین خواب و بیداری صدایی آهسته بگوید " من شما را دوست دارم عزیزم " که به روی خودت نیاوری که انگار نه انگار که بیدار ؛ لبخندی کوچک روی لبها از اینطرف تا آنطرف برود و خیالی مطمئن که خوشبختی همین است و همین  .
 

لینک
۱۳۸٧/٢/۳ - میم . دانش

       

 

زکی ! این یکی که دیگر به من مربوط نیست ؟ حیف که به دکتر قول داده ام که درباره علم هواشناسی و تغبرات جوی، یکی دو روزی لام تا کام اظهار فضل نفرمایم ولی به شرافتم قسم؛ این هوا یک ریگی به کفش اش هست . همین / زیاده عرضی نیست 

لینک
۱۳۸٧/٢/٢ - میم . دانش

       

 

_ دکتر ؟! خیلی اینروزها هوا دارد به سرعت رو به گرمی میگذارد . نه ؟

_ نخیر تب دارید جانم ! هوا حالش خوب است .

لینک
۱۳۸٧/٢/٢ - میم . دانش