خواستگاه اخلاق در نخواستن ها جان میگیرد .

لینک
۱۳۸٧/۳/۳٠ - میم . دانش

       


گرمتر که میشد به میزان گرمای هوا موهای کله ی احمد هم هی کم و کمتر میشد ؛ حتی بعضی وقتها با تیغ کله اش را صاف میکرد و می آمد صاف مینشست مثل آئینه دق جلوی چشممان توی چمن های باغ بالا ؛ این یعنی اینکه امروز روز خیلی گرمی خواهد بود یا شاید هم در اعتصاب به دمای هوای دیروز بوده ! معلوم نمیکرد . میگفت خودش هم زیادی ته دلش علاقه ندارد با شرائط جوی اینقدر چکشی برخورد کند اما آقاجانش که از این حرفها حالیش نبود ، اصلاٌ کیف میکرد کله ی بچه اش برق میزند ، قیافه ی آفتاب سوخته ای هم داشت . انگاری آفتاب برای کسانی که سعی میکردند بیشتر از دستش فرار کنند غیر قابل تحمل تر میشد . آرزو به دلمان مانده بود یکبار این قیافه زمخت را با موهای آب و شانه شده ببینیم ؛ چهار سال پیش برای فرار از دست آفتاب و ماشین سر تراشی و مقادیری هم درس خواندن رفت انگلستان ، برایم ایمیل فرستاده که «هر روز اراجیف ات را میخوانم . راستی اینجا همیشه عصر است . خورشید دست به کمر ایستاده و مهربان است با خلق الله . خودم هم روی کله ام سبز شده مثل همان چمن های باغ بالا. خودم هم باورم نمیشود که اینهمه مو یکجا دارم . رنگ و روی آدم اینجا برمیگردد و آدم دلش میخواهد هر روز صبح موهایش را آب و شانه کند .»

لینک
۱۳۸٧/۳/٢۸ - میم . دانش

       

 

مگر نه انقلاب فرهنگی در دانشگاهها برای جلوگیری از همین مسائل اتفاق افتاد ؟ مهم نیست که نتوانسته جلوگیری کند اما فرصت دادن به هم چو آدمی برای تکذیب ماجرا وقتی مدرکی چون این موجود است چیزی فراتر از وقاحت وهم طراز خیانت است . یعنی نمیشود جوری دخترها  تربیت بشوند که چیزی به نام ترس از حیثیت خانوادگی تا حد بی حیثیتی راه را برایشان نبندد ؟ نمیشود پدرها به عنوان یک تهدید نباشند ؟ نمیشود پدرها فرصت باشند برای دخترها ؟ نمیشود یک کمی به خودمان بیایئم ؟ نمیشود ؟

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٧ - میم . دانش

       


اینکه بخواهم بگویم دقیقاٌ چه کاری میکنم اگر فقط بیست و چهار ساعت به آخر زندگی ام مانده باشد گمانم زیاد واقعی نباشد چه اینکه به خیالم حال عجیب و غریبی باشد که تمام کیفش به این است که یکباره اتفاق بیفتد که آدم نفهمد از کجا خورده و همانطور که دارد راست راست راه میرود ؛ عزرائیل بیاید محکم بزند پس کله اش که وقت تمام شده راه خروج از آنجاست .

کف نوشت : دنیـــــا  یکی از بهترین خواننده های اینجاست که دعوتم کرده بود به همین بازی هولناک

کف نوشت :خودم هم نمیدانم این دیوانه که از قضا هم نام من هم هست چه خوابی برایم دیده که او هم به همین بازی دعوتم کرده آنهم در یک جهان کاملاٌ مسطح  .

کف نوشت : خیلی دلم میخواست که بهترین وب فرندم را به این بازی دعوت کنم بویژه اینکه این موضوع یک ربطی به بارگاه و دم و دستگاهش دارد . اما میدانم که سرش حسابی شلوغ و پلوغ است اینروزها .  میــــــرزا پیکوفسکی

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٦ - میم . دانش

       

 

اول اینکه اگر از احوالات ما بپرسید میگوییم نپرسید که حالمان زار است و احوال خراب . قولنج کرده ایم  و مضافاٌ علی ذالک یحتمل چائیده باشیم . هر چند سرما در این تابستان زود رس بلاموضوع و بلا محل است اما اینرا اسلاف گفته اند که آن زمان از کولر گازی در تابستان چیزی نمیدانستند و حرجی هم متوجهشان نیست خدایشان بیامرزد . «آمین »

دوم اینکه دیروز تا به امروز دقیقاٌ دو روز را در معیت مهمانی از بلاد چین کبیربه صرف شیرینی و شام و مباحثه گذراندیم و پیام صلح رد و بدل فرمودیم و از قصبه ی شانگهای و حومه ما را مطلع فرمودند و  ما هم در عوض اگر خیانت نباشد اطلاعات مبسوطی از هوای تهران و لواسانات و ایضاٌ میدان تجریش و خیابان ولیعصر و حتی ایران زمین بدون چشم داشتی تقدیمشان کردیم . دوستی میگفت برای بدست آوردن هرچیزی باید یک چیزی را از دست داد . البته به نتایج بسیارش می ارزید که  یکی از مهم ترین آنها گمانم این باشد که اتفاق فرمودیم حول خیلی مسائل من جمله اینکه« انرژی هسته ای حق مسلم ماست » . مع الغرض اینها را مکتوب فرمودیم که دشمنان و معاندان خیال برشان ندارد که ما بلد نیستیم لابی کنیم .

سوم اینکه این جماعت موسوم به چشم بادامی ، حسابی با نمک اند آقا ! همین

من . لواسان . ایران

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٥ - میم . دانش

       

 

دل به دریا باید زد تا نفس اش گیر کند دلتنگی ! تا بمیرد تنهایی تا که آرام بگیرد جان .

لینک
۱۳۸٧/۳/٢۳ - میم . دانش

       

 

یکی به نعل یکی به میخ ؛ یعنی چه ؟ یعنی خر بعلاوه ی خرما ! یعنی زرشک ؛ یعنی هم داد و هوار و هیجان مردم را بخواهی و پشت سر هم برای خوش آمدن عوام و آب شدن قند توی دلشان از هر حرف مفتی فروگزار نکنی و از طرفی هم بخواهی همین مردم که تا حد یک عده تماشاچی تخمه خور و هیجان زده مغزشان را تعطیل کرده ای دنبال شایعه را نگیرند. که بعدش هم لابد بردارند تحلیلمان کنند و آبرو ریزی که ایها الناس شما جمیعاٌ پوپولیسم خفیف دارید که هی دارد شدید میشود و شدید تر. حالا ما دور از جانمان داخل این تعریف میخ تشریف داریم یا نعل یا خرما یا چه و چها ؟! الله اعلم .  

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٢ - میم . دانش

       

 

الکی سرم این روزها شلوغ است . از اینطرف شهر میروم آنطرف بعد دوباره یک تماس با آنطرف شهر میگیرم و تصمیم میگیرم برگردم آنطرف ! خوب البته زیاد هم که الکی نیست کار است دیگر ! اما در مجموع یک کم الکی هست . خودم هم گیج و قر وقاطی هستم و نمیدانم چقدر واقعی است چقدر الکی . حالا آمده ام اینجا از این وبلاگ میروم به آن وبلاگ به فاصله چشم بر هم زدنی قدرت خدا ! از لواسان تا کانادا میروم از کانادا تا تهران و از تهران تا منچستر که ببینم آنها که دوستشان دارم چه نوشته اند ؟ حالشان چطور است ؟ نمیخواهم به این فکر کنم که چقدر اش الکی است و چقدر اش به دردبخور . هر جا رفتم همه یک کتابی دستشان گرفته اند و یک نقل قولی هم کرده اند که یعنی داریم میخوانیم . حالا اینطرف و آنطرف میروند هنگام مطالعه را نمیدانم اما با خودم میگویم : من هنوز بیست و پنج صفحه به کتاب آخر جناب گارسیا مارکز بدهکارم اما رفقا به شدت درگیر خواندن هستند و خواندن و خواندن . فکر کنم یک امروز را بشود متمدنانه خجالت کشید .

لینک
۱۳۸٧/۳/٢۱ - میم . دانش

       

این را دیروز که نه ! پریروز نوشته بودم اما الان بخوانید

ما هر چقدر هم که بد ، خوب و متوسط بنویسیم بالاخره جزء یک طبقه از نسل  موسوم به سوم این مملکت محسوب میشویم که سالها که بگذرد تازه قدرت این دار و دسته ی اینترنتی فهمیده میشود . اینجا باید همه چیز مکتوب باشد . اشکها ، لبخند ها ، عشق ها و اعتراضها  ، ناسزاها ، تشویق ها . خاصیت مکتوب بودن هم این است که هم ماندگار است هم محکم . این محکم بودن هم معنای جسارت را میدهد هم خودش جسارت میدهد . این وبلاگها هیچ چیز نداشته باشد شناسنامه تاریخی و مکتوب  یک قشر متفاوت در میان نسل متفاوت بعد از انقلاب  سیاسی در ایران است . ما یک جامعه واقعی هستیم . پزشک داریم ؛ سیاستمدار داریم ، خبرنگار داریم ، داستان نویس داریم ، وکیل داریم ، فیزیکدان داریم و هنرمند و نقاش و فیلسوف و هر چه بگویی . ولی گمانم هنوز برای بعضی که دنبال نشان دادن راه خروج به بقیه باشند جایی نداریم . این ها بیخ ریشمان است و صاحب اول و آخرش خودمانیم و بس . کسی افت نمیکند فقط ارزش حرفهایش به صورت تصاعدی بالا میرود .

 

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٩ - میم . دانش

       

 

نظم مدرن وقتی اعتماد به نفس اش را از دست داد پست مدرنیسم اعلام وجود کرد .

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٩ - میم . دانش

       

 

عاشق به موجودی میگویند صرفاٌ دو پا که برای مدتی محدود به نفع یک موجود دیگر دست از عقل میکشد و حرکاتی از خود بروز میدهد که موجبات تعجب و تحییر اطراف و اغیار میشود . البته بدون شک بعدها به این خبطی که کرده پی میبرد و چه بسا پشیمانی از خود نشان دهد .

معشوق همان موجودی است که آن موجود اخیر الذکر به نفع او حرکاتی از خود بروز میدهد فقط حواسش حسابی جفت و جور است !

بنا براین عاشق یک مجرم نیست بلکه یک بیمار است .

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٦ - میم . دانش

       

 

یک گربه پشمالو و خپل داشتم که حسابی تنهایی ام را پر کرده بود . بدون اغراق بعضی وقتها خیال میکردم پلنگ است ! با هم تقسیم کرده بودیم که روزها که من نیستم او فرمانده خانه باشد و عصرها که برمیگردم من ! البته وقتی که خیلی خسته بودم و عصرها زود خوابم میبرد یا اینکه شب دیر می آمدم خانه خوب طبیعی بود که باز هم خودش به تنهایی ادامه ی فرماندهی اش را از سر میگرفت . یعنی راستش را بخواهید عملاٌ من کاره ای نبودم و برای خالی نبودن عریضه یکی دو ساعتی تشریفاتی ریاست میکردم . گربه های کوچه های بغل روزی دو سه بار می آمدند توی حیاط و از پشت پنجره طبقه سوم از گزارشات روزانه محله خبردار میشد و با حالتی پر طمطراق به مقر فرماندهی اش بر میگشت . حتی یکی دو بار هم خودم دیدم که خوردن غذایش را به امور جاریه و گزارشات طبقه بندی شده ترجیح داد . برای امور دست و پا افتاده مثل ازدواج گربه ی ملوس و حال بهم زن همسایه کناری با یکی مثل خودش و یا اینکه گربه های خیابانی مهاجر چند قلو باردار شده اند اهمیت نمیداد . به نظر خودم گربه های همسایه در برابرش مثل سرجوخه های بی مدال و درجه ای بودند که مات و مبهوت جلال و جبروت فرمانده خود بودند . دیشب خوابش را دیدم ؛ دلم برای ریاست و فرماندهی دوره ای تنگ شده . انگاری حکومت بدون رقیب ، مفت و مسلم به آدم نمیچسبد .

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٥ - میم . دانش

       


" با این آبرو ریزی اجتماعی زحمت زیادی کشیدم تا کار و ستون هفتگی ام را در روزنامه لاپاز از دست ندهم . اما به این دلیل نبود که مقالات من به صفحه یازدهم منتقل شد ، بلکه به دلیل سرعت کورکورانه ای بود که قرن بیستم آمد . توسعه اسطوره شهر شد و همه چیز عوض شد . هواپیماها به پرواز در آمدند و کارمندی یک کیسه نامه را از یک هواپیمای یونکـــــر پرتاب کرد و پست هوایی اختراع شد "

خاطرات دلبرکان سودازده ی من . گابریل گارسیا مارکز . ترجمه امیر حسین فطانت . نشر ایران 

 

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٤ - میم . دانش

       

 

نشسته ام ذول زده ام به این لپ تاپ که چه بنویسم . کم کم همین نوشته ها برایت شخصیتی میسازند ، آنچه که بهشان خط دادی کم کم خط میدهند ات ، محدود ات می کنند ، از اینجا به بعد خیلی باید حواست باشد گاف ندهی . به همان میزان که شخصیت حقیقی ات اعتبار دارد شخصیت مجازی ات هم به سرعت دارد بزرگ میشود و بزرگ و بزرگتر .بر خلاف زندگی اجتماعی که از حواس شنیداری و دیداری و بعضاٌ لامسه ات میتوانی برای کامل کردن نقاط ضعف ات استفاده کنی اینجا تنها ابزار ارتباط با طرف مقابل نوشتن یکی دو خط جمله است که نقطه مثبت است و هم منفی . خیلی باید حواست باشد حرف مفت نزنی و از آن بدتر مفت نبازی .

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٢ - میم . دانش

       


اولاٌ : از بسکه متن های خوب در هزار تو خوانده ام انتظارم نسبت به کیفیت نوشتاری کمی بالاتر رفته و گمانم به عنوان یک خواننده ی پر و پا قرص حق ابراز نظر داشته باشم و اعتراض به آنچه کیفیت مطلوب من را ندارد .

ثانیاٌ : گمانم تحجر یعنی دفاع صرف با غلبه و حاکمیت حالاتی از دگماتیسم از یک موضوع حالا یا غلط یا درست ؛ هنجار یا نا هنجار . آنکسی که الکی بهبه و چهچه میکند و نوشته ای را از سر دین ( به کسر دال ) یا چاپلوسی یا خوش خدمتی یا هر چه اسمش را میشود گذاشت تائید میکند میتواند متحجر باشد . متحجر فقط آن آدمی نیست که یک متر ریش دارد و تسبیح میچرخاند عزیز ! من و تو هم به نسبت حماقتمان میتوانیم متحجر نام بگیریم دوست معترض من ! وقتی فضا سالم است که نقد صریح من و تائید شدید تو در کنار هم زیر یک نوشته ای ، یاد داشتی دیده شود . من بی احترامی نمیکنم فقط گهگاهی تائید نمیکنم .

لینک
۱۳۸٧/۳/۱۱ - میم . دانش

       


بالاخره اکتشاف نمودم که داستان این عطری که شبها توی حیاط خانه میپیچد از کجا آب میخورد ،باید حدس میزدم آن عقب تر ها یک شاخه محبوبه ی شب روئیده . حالا از کجا ؟ کسی نمیداند ! حدوداٌ از سر ساعت ده و نیم شب ؛ یک کم پس و پیش بویش توی هوا میرقصد و لا ینقطع  تا دم دمای صبح که رازقی ها بیدار میشوند خودی نشان میدهد . گمانم باد آمده بذرش را پاشیده اینجا که هر وقت خواست شبی ، نصفه شبی  از اینطرفها بیاید برود سراغ قرار اش با نسیم بوی خوش بدهد . آخر اینجا نسیم زیاد حضور بهم میرساند .

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٠ - میم . دانش

       

 

ها ! بگو . آن بیرون چه جهنمی به پا شده ؟  بوی توطئه می آید ! هوا چرا اینقدر گرم است ؟ داریم به آتش حماقت بهار میسوزیم یا جسارت آن تابستان ملعون ؟

_ تصدقت به هر دو . تابستان آمده یک قاچ هندوانه خنک داده دست بهار سرش را گرم کرده و برداشته آفتاب را چسبانده وسط طاق آسمان به ریشمان هر و کر میخندد

لینک
۱۳۸٧/۳/۸ - میم . دانش

       

 

قانون بعضی وقتها علاوه بر اینکه راه منطقی را میبندد ؛ انصافاٌ حکم زهر مار هم دارد .

لینک
۱۳۸٧/۳/٦ - میم . دانش

       


وقت و بیوقت با بهزاد در مورد درس و مسائل متفرقه بحث میکنیم ، قد بلندی دارد و فکرش هم بلند است ؛ حتی مو هایش هم بلند است . از آن آدمهای خوش مشرب است که دلت میخواهد تا صبح بنشینی و از هر دری بگویی .فی الواقع بهزاد صاحب فکر است و هر وقت هم که در مسئله ای حرفی برای گفتن ندارد ؛گمان و خیال اش را که میگوید با کمی دخل و تصرف میشود تا حد یک فرضیه  ی قابل دفاع پرداخت اش کرد . یک پیشنهاد من به او دادم و یک بسته پیشنهادی هم از جانب او روی میز من گذاشته شده ؛ قرار شده هر دو در در سکوت و آرامش کامل و در نظر گرفتن صلاحدید شخصی به یکدیگر پاسخ دهیم . هر چند مفاد این بسته های پیشنهادی فعلاٌ بالکل محرمانه است ولی گمانم متعاقباٌ خدمتتان اعلام میشود . انگاری گروه یک بعلاوه یک !

لینک
۱۳۸٧/۳/٦ - میم . دانش

       


امروز من باب تحصیل علم بنا کردم به مایکروسافت خوانی  ، از قدیم بهترین راه پیشرفتم در کامپیوتر و نرم افزارها همه اش به خواندن تاتوریال ها یا همان خود آموزهای برنامه بر میگردد  هر چند  حالا چند سالی میشود که به خاطر رشته تحصیلی ام از کامپیوتر دور تر شده ام .  نقطه مبهم زندگی ام هم همین جاست که حقوق و کامپیوتر را به یک اندازه دوست دارم در حالی که اساساٌ ربطی بهم ندارند . البته خالی از اثر هم نبود که زبان انگلیسی ام در کنار همین خود آموز ها بهتر شد و اینروزها خیلی به کارم آمده و خواهد آمد .

این تکنیک ساده و داخلی ویندوز حسابی به درد ما جماعت بلاگر میخورد و متنهای اینترنتی را سهل المطالعه تر و واضح تر میکند . خواندن بعضی از بلاگهایی که دوستشان دارم بعد از این بیشتر لذت آور خواهند شد .

لینک
۱۳۸٧/۳/٤ - میم . دانش

       


صدای کتری روی اجاق گاز که دست و پا میزند و از سوت کشیدن به شیپور زدن رسیده ؛ نور مزخرف این آفتاب نکبت که از لا لو های هر سوراخ سمبه ای یکجور خودش را جا میکند و یکراست میاید سراغ تخم چشم ات ، بوی این نان فانتزی لا مذهب که درست آمده سر کوچه مان دم و دستگاهی راه انداخته و صبح علی الطلوع پخت را شروع میکند مگر بیدارم کند ؛ که کرد . دستتان درد نکند رفقا!

لینک
۱۳۸٧/۳/٤ - میم . دانش

       

 

توی مسیر که می آمدم گوشه سمت چپ بالای سرم فقط ماه بیدار بود و یک ستاره آنطرف تر ما بقی همه خواب بودند یا لا اقل اگر خواب نبودند توی آسمان نبودند کسی چه میداند . الان حدوداٌ نیم ساعتی میشود که رسیدم و با احتساب ده دقیقه ای که پشت در ماندم تا در را رویم باز کنند میشود چهل دقیقه . الان ساعت دو بعد از نصفه شب است حالا این نصف شب دقیقاٌ چه ساعتی است نمیدانم ؛ باید یک شب بیدار بمانم تا قضیه نصفه شب را دقیق و علمی برای خودم حل کنم . مادرم تنها کسی بود که از صدای زنگ بیدار شده بود وقتی هم که در را باز کرد چهار انگشت دست راست اش را روی کف دست چپ اش سه یا چهار باری زد و اخم آلو گفت باریکلا رکورد خودت را باز هم شکستی پسر ! الان هم که دارم مکتوب می نمایم رفته اند یک لیوان دوغ بیاورند تا زیادی وراجی نکنم و بگیرم بخوابم ؛ حال و حوصله تخت خواب را ندارم ، یک لحاف و پتو و بالش برداشتم زیر نور ماه کنار رازقی ها توی بالکن کیفش بیشتر است .

لینک
۱۳۸٧/۳/۳ - میم . دانش

       

حماقت هدیه ایست که صداقت دو دستی به پیشگاه عقل تقدیم می نماید

لینک
۱۳۸٧/۳/٢ - میم . دانش

       

 

تو بشو حرف؛ تو بشو جان ؛تو بشو لبخند ؛ تو بشو اشک ؛  تو بشو دلگرمی ؛ تو بشو عشق

لینک
۱۳۸٧/۳/٢ - میم . دانش

       


بیرون از مرزهای ما اعتراض کردنشان هم جالب است آقا ! حالا یک عده ای بیایند و دوره بیفتند که چهار هزار و دویست و نود و پنج زیر پوش کهنه کارگران سوئدی و سوئیسی با بوی گند و مشمئز کننده عرق  جمع کنند و در یک کادوی زیبا برای رییس جمهور ایالات متحده به نشانه دفاع از صلح و مخالفت با جنگ بفرستند بیشتر معنا میدهد یا حضور بهم رساندن در راهپیمایی به صرف کیک و دوغ و آش رشته و یکی دوتا نوشابه و تخمه و بادکنک و النهایه یک بیانیه شدید اللحن ؟

لینک
۱۳۸٧/۳/۱ - میم . دانش