بزرگترین کلاه برداران عالم در مقابل خود فریب ها نوچه اند ، همانان که از پس خودشان بر می آیند، به قولی ، به خیالی ، به امیدی و هوسی .

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٢ - میم . دانش

       

 

تمام آرزوی یک چراغ موشی روی سرتیر انتهای یک کوچه بن بست در یک شب خلوت تابستانی اش شاید این باشد که صدایی ، نجوایی ، زمزمه ای در هوا از لابلای رشته های موو ، بیخ گوش یکنفر بچرخد که : « من شما را دوست دارم »

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٦ - میم . دانش

       

 

درست شد یکماه ، اسمش را گذاشتم ماه بلوا ! برداشتم با خودم حساب و کتاب کردم که ماه آینده یعنی همین تیرماه زیاد خرج نمیتراشم و به همین خاطر چاله در آمد این ماه ام را بعلاوه چندرغاز پول تو جیبی از قبل کندم و رفتم یک سری خرت و پرت خریدم . با خودم میگفتم « یکماه که چیزی نیست پسر ! تازه شهروند امروز را هم اینترنتی مطالعه میکنم ، اصلاٌ این یکماه چند شماره را نمیخوانم . طاق آسمان که پایین نمی آید !  مثل فشنگ میگذرد ؛ چشم بهم بزنی تمام شده و همه چیز مرتب شده . مگر آن ماههای دیگر همینجوری فرتی پرتی تمام نمیشدند ؟ » با همین حلوا حلوا کردن ها دهنم شیرین شد و حماقت کردم و به این ترتیب هشت ام گروی نه ام مانده . گفتم که ماه بلوا ست .

لینک
۱۳۸٧/٤/۱۱ - میم . دانش

       

 

کسی که صرفاٌ آگاهی میرساند به علت احترامی که به شعور مخاطب اش در انتخاب میگذارد شایسته رفتار متقابل است و آنکسی که تحریم میکند ، بگیر و ببند راه میاندازد و فشار وارد میکند و یا حتی رعب و وحشت از اقدام احتمالی خودش ایجاد میکند نه احترام میگذارد و نه احترام میخواهد .

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٠ - میم . دانش

       

Horton hears A who !

یک نیمه شب را نشستیم به دیدن و خندیدن و سحر بلند شدیم ، یکی از دوستانم که روزنامه نگار هم بود میگفت " معیارم برای یک فیلم خوب اینست که زیاد مجبور نشوم روی صندلی جابجا شوم و پاها رو جابجا کنم ، این یعنی فیلم توانسته من را در خودش ببلعد " . این یکی انیمیشن است اما  گمانم از همانها باشد . نمیخواهم جایی را نشان کنم که حساس شوید و سعی کنید آنچه من دیدم را ببینید . در نهایت سادگی از هر کجایش که دلتان خواست لذت ببرید و از ته دل بخندید .

لینک
۱۳۸٧/٤/٩ - میم . دانش

       


میدانی ؟ من دلم را زده این تنهایی . من دلم یک شکم سیر دلتنگ است . من هوایم ابری است ، وای عجب معجزه ای ! من از گوشه چشمانم آب جاریست .

لینک
۱۳۸٧/٤/۸ - میم . دانش

       

 

نشسته ام رو به شهر . روی میزم توی بالکن چند تکه کاغذ هست و یکی دو تا کتاب و یک فنجان که صرفاٌ برای دل خوش کنک هر ساعت یکبار پرش میکنم و آرام آرام تمام اش میکنم ، فکرم حسابی مشغول است و گیج اینروزها. یکهو به خودم می آیم میبینم که کنار فلان خط یا فلان پاراگراف یک شکلی کشیده ام که خودم هم نمی فهمم چه موجود کج و کوله ایست . شاید به درد داستانهای اسپیلبرگ بخورد ، چه میدانم ؟  دلم را به تماشای تاریکی و چراغهای شهر سپرده ام که یکی یکی خاموش شدنشان هی آرام تر میکند ؛ تنهایی دقیقاٌ همان چیزی است که میخواهم . اصلاٌ همه ی آدمها یکوقت هایی نیاز دارند به تنهایی . باد با سرعتی نسبتاٌ خوب و خرفتی تامل بر انگیزی از اینطرف میدود آنطرف و میزند زیر کاغذ ها و سر و صدا راه انداخته . البته پر واضح است که بدش نمی آید که زیر کتاب هایم هم بزند اما زهی خیال باطل . کاغذ ها را برایش پاره کردم و توی آسمان پرتابشان کردم که برود دنبالشان سرگرم شود ، دیگر بهانه ای ندارد که اینجا پرسه بزند . حالا منم با چند کتاب قطور روی هم و یک فنجان نیمه پر . تاریکی و تنهایی

لینک
۱۳۸٧/٤/٧ - میم . دانش

       

 

 شمردم با این یکی که آقا جان زحمت کشیدنش را کشید شد سی و چهار تا خمیازه ، دور هم نشستیم و گرد شده ایم دور آقاجان . آمار دقیق اش را دانه به دانه دارم که - کی چند تا دهن دره رفته است . فقط مادرجان یک کمی بد قلق بود ، یکهو سرش را پشت چادرش قایم میکرد و می آمد بیرون و میدیدی ای دل غافل از حالت چشمهایش معلوم است دست کم دو تا یا شاید سه تا خمیازه به تنهایی کشیده . پارسال هم آمار قند هایی که هر کسی با چایش خورده بود را گرفتم . قهرمان بلا منازع مسابقات سال قبل که خواست نامش فاش نشود به تنهایی در یک جلسه دو ساعته هفده حبه قند مصرف کرد . اخوی بزرگمان رفته است بالای منبر و دارد از در و دیوار حرف میزند و زمین و زمان را بهم میکوبد و آسمان را می آورد زمین و زمین را میبرد آسمان و ما هم مات و مبهوت نگاهش میکنیم و دستمان هم به جایی بند نیست . دارم نفس کشیدنم را بو میکنم ، نتیجه اش از این قرار است . کمی بوی هندوانه ، کمی هم بوی خیار های پوست کنده و مقادیر زیادی بوی محبوبه شب که تمام خانه را برداشته .

لینک
۱۳۸٧/٤/٤ - میم . دانش

       


امروز حسابی کوفت تشریف داریم ، ضمناٌ یکی دیگر از این جلسات احضار خانواده داریم که آقاجان زحمت اش را کشیده ! داریم به محل اجلاس تشریفمان را میبریم ، از آن جلسه هایی که همه دور هم مینشینند و میگویند خیلی دلشان تنگ شده بوده و چایی قورت میکشند و دوباره میروند تا چهار پنج ماه دیگر که تنگ بشود .

لینک
۱۳۸٧/٤/۳ - میم . دانش

       

 

اسیر نوشته هایم نیستم و مفت و مسلم از هرکدامشان رد میشوم . پیش می آید که از یکی دوتا نوشته ها خوشم بیاید ولی لنگ کامنت برایشان نمی مانم . نظر داشتن را دوست دارم اما علاف اش نمیشوم . اصلاٌ کیفش به همین است . آرامش اش به همین است که برای خودت بنویسی و گرنه خودش یک اعصاب خوردی جدیدی است که بنویسی به امید کامنت که واویلا که اگر آنچه فکر میکنی نشود که از اینجا ببعدش ضد حال است ! برای من  خرجش این است که یکی دیگر بنویسم . . بگردم از بین اتفاقات روزانه ام ان یکی که از همه بیشتر دوستش دارم را بیاورم اینجا . همیشه هم آنچه که دوست دارم موضوع درست و درمان و شادی شاید نباشد . بهر حال همین که مینویسمش انگاری دیگر مال من نیست . فکرم را بیخیال میشود و میرود . انگاری هر روز می آیم دست میکنم لای خاطراتم میچرخانم و یکی از آنها را که درشت تر است از بقیه برایتان میگذارم پشت ویترین ؛ شاید باعث لبخندی شود ، شاید اهمیتی نداشته باشد و از کنارش رد بشوید .

لینک
۱۳۸٧/٤/٢ - میم . دانش

       


چیزی که میخواهیم دقیقاٌ این است : یک شهر شلوغ ، یک عالمه آدم که از صبح علی الطلوع بریزند توی خیابانها و راست راست راه بروند ؛ یک قطار ماشین که آنها هم بیخودی پرسه بزنند ، همین جا فقط یک چیزی را از قبل بگویم احتمال دارد یک جاهایی ماشین ها جلوی آدمها در بیایند و راه همدیگر را ببندد و بالعکس . برای این کار یکی دوتا چراغ لازم هست که سبز و قرمز داشته باشد . آنها زبان هم را نمیفهمند اما زبان این چراغهای مضحک را میفهمند . انتظاری هم ازشان نمیرود ، آنها که ماشین اند و اینها هم آدم . خوب داشتم میگفتم که  قرمز اش به اولی ها بگوید نروند و سبزش هم به دومی ها بگوید بروند . و همینطور چرخشی جایشان عوض و بدل بشود . البته یک رنگ زرد نخودی هم بین این دوتا چراغ باشد که قرو قاطی نشوند  خیلی خوب است . برای اینکه کار خوب هم از کار دربیاید هم نیاز داریم که اولاٌ آفتاب زیاد توی طاق آسمان باشد و هم اینکه روزها گنده تر بشوند تا حسابی دلشان برای خنکای هوا لک بزند . میوه ها ی رنگ و وارنگ و بچه های از مدرسه خلاص شده هم آش کشک خاله اند ؛ بخواهی و نخواهی وبال گردن اند . احتمال میرود دلربایی دخترکان در میان این گرمای طاقت فرسا بیشتر به چشم بیاید که تقصیر خودشان هم نیست هوا گرم است لابد برادر! . یعنی یک تابستان تمام عیار .

لینک
۱۳۸٧/٤/۱ - میم . دانش