کبک نشانمان دادند گفتیم بزنیم ؟ گفتند فصل جفت گیری است رحم به منزل و اهل و عیال اش فرمائید ؛ آهو نشانمان دادند گفتیم بزنیم ؟ گفتند یک اداره ای هست و دفتر و دستکی هست که آمار دانه به دانه اینها را دارند و حتی دندانهایشان را هم شمرده اند . گفتند فلانی فلان کار را کرده و مضافاٌ دست کجی هم کرده و متعرض اموال شده چه کارش کنیم؟ فرمودیم ببرند تا میخورد بزنندش .

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٩ - میم . دانش

       

 

هیچ کجا پیدایش نمیکنی . یعنی یک جایی گذاشتمش که راستش را بخواهی دست خودم هم بهش نمیرسد . مثل آن بچگی هایم که شکلات خارجی مغز فندق ام را پرت کردم بالای چوب پرده که به ذهن جن هم نرسد . از ترس اینکه شب ، نصفه شب کسی نیاید توی اتاقم از کنارم برش دارد و فردایش که از خواب بلند شدم حرص بخورم که چرا تمامش را خودم تنهایی نخوردم ، لجم بگیرد ، کفری بشوم ، دلم بخواهد زار زار گریه کنم . برای چه؟ برای یک شکلات ! غافل از اینکه فردا و پس فردا و بعد و بعدها و تا دم خانه تکانی دم عید همان بالا بماند که لای گرد و خاک و آفتاب بهم بماسد و له و لورده شود .که مادر لجش بگیرد حرص بخورد کفری بشود و گوشم را بپیچاند که زار زار گریه کنم  . هیچ کجا دنبالش نگرد . جایی گذاشتمش که راستش را بخواهی دست خودم هم بهش نمیرسد . همین جا یک گوشه ی دل قایم اش کرده ام عشق را .

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٧ - میم . دانش

       

 

ما اینجا در یکی از حساسترین و سرنوشت ساز ترین دوره های زندگی مان  قرار داریم . همانطور که خاکمان ، کشورمان و هم نژادانمان . یکجورهایی قضیه و موقعیت نیاز به همفکری و هم اندیشی به شکل دیالوگ دارد نه مونولوگ ، با این پیشرفت عظیم در سطوح مختلف دهکده جهانی جناب مک لوهان و متعاقباٌ در شعور و اندیشه نسل بشر دیگر حرف ها ، نظر ها و تصمیمات دیکتاتور مابانه و یک طرفه و از جانب بالا نه تنها کاری از پیش نخواهد برد بلکه یحتمل به بحرانی تر شدن فضا و کور شدن راههای خروج از بحران منجر بشود . یعنی این تصور پیش بیاید که بهتر است منطق عقل  را کنار گذاشت و به قول ارسطو برای تفیهم از چماق استفاده کرد . در این لحظه در این فرصت معین باید تصمیم معینی گرفته بشود . آینده دریاره ما چه خواهند گفت ؟ ما در یک واحد زمانی معین و گذرا قرارداریم . همانطور که ما در اینجا در این فرصت معین در حال اجرای یک تصمیم معین هستیم .

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٧ - میم . دانش

       

 

من از جنس تو ام ؛ تو از جنس دلتنگی ، تو از جنس تنهایی ، تو از جنس بیتابی ؛ چه دلتنگم چه تنها و چه بیتاب

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٥ - میم . دانش

       

 

گمان برت ندارد که ترسیدم یا رنگم پریده ها ! اصلاٌ بیا یک کاری بکنیم ، روش های مسالمت آمیز همیشه جواب میدهد . من همین جا پشت ماشین وسط جاده خاکی منتظرت میمانم تو هر وقت دلت خواست از وسط جاده راست دماغت را بگیر و برو آنطرف جوجه تیغی !

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٠ - میم . دانش

       

 

نوشتن از حرف زدن کیفش بیشتر است  . وقتی مجبور باشی مدام حرف بزنی آنهم به نازل ترین شکل که مکالمات دیا لوگ عامیانه باشد دلت برای این کلماتی که در برخورد صدا ها می شکند و گاهی له و لورده میشوند و جایشان روی زبان نمیشود میسوزد رفیق ! میدانی ؟ نوشتن آزدای میدهد و اما حرف زدن آزادی ات را میگیرد .

لینک
۱۳۸٧/٥/۱٧ - میم . دانش

       

 

انگاری که ماپشت همان کوهی هستیم که آفتاب می آید قایم میشود یعنی با این تعریف آفتاب به ما پشت کرده و خلاصه هوا بسیطا خنک است آقا ! بگذریم . کارم اینجا این است که صبحها بیایم و با احترام تمام صبحانه ام را بخورم یک چرخی بزنم و گزارشات مزخرف و بگو مگو های خاله زنکی یک مشت خرس گنده رابشنوم . صبح یک دسته پرستو دیدم که منظم روی سیم های برق چمباتمه صبحگاهی زده بودند و آوازهای دسته جمعی تمرین میکردند تا خواب از کله شان بپرد . نمیدانم مهاجر بودند یا همین حول و حواشی لای دار و درخت ها زندگی میکنند . منتظرم فردا بشود و بروم روی سیم های برق را نگاه کنم .

لینک
۱۳۸٧/٥/۱٧ - میم . دانش

       

 

داخل بانک سمت راست در ورودی یک آب سرد کن هست ، کنارش هم دوتا صندلی هست که اولی همیشه خیس و خالی است . روی صندلی دوم بهترین جایی بود که تنها بنشینم و سودوکو بازی کنم که نوبتم بشود.آنطرف خیابان یک قصابی است که گمانم تنها قصابی شهر باشد ، سه چهارتا گربه چاق وچله هم آطل و باطل اطراف مغازه پرسه میزنند تا به موقع اش دلی از عزا در بیاورند،امروز فهمیدم که هر گربه ی با اصالتی یک پاتوق ثابت دارد . قصابی !

لینک
۱۳۸٧/٥/۸ - میم . دانش

       

 

خیلی زور بزنیم . در و دیوار و کوه و بیابان را هم داخل آدم حساب کنیم میشویم چهل و چند نفر - فقط خودم میدانم اینجا دارم چه کار میکنم . دور تا دورمان تماماٌ کوه است و دره و بعدش دوباره کوه . دوستم هشدار داده بود که آنجا غیر از کوه و دره و چند تا آدم و احیاناٌ وانت و ماشین آلات سنگین چیزی با چشم غیر مسلح نمیشود دید - اما صبح یک گله ی سیزده تایی آهو دیدم که از بالای کوه آمدند پائین و یکراست رفتند توی دره و طرفهای عصر هم دوباره کوه روبرویی را آمدند بالا ! تازه خیلی زبل باشی دم دمای صبح یک عقاب هم هست که روی همان کوه روبرویی پرواز میکند و به محض اینکه آفتاب میزند میرود تا نزدیک غروب خبری ازش نمیشود . یک قبیله سرخپوست آنطرف کوهها کم داریم که عصرها با دود سفید به هم علامت بدهیم . خلاصه که اینجا مشکلات خاص خودش را دارد اما آرامش اش به شدت کیفور کننده است . فعلاٌ شرایط ارتباطی زیاد راضی کننده نیست ، خطوط تلفن اش هم مودم نمیدانست یعنی چه که الحمدلله این یکی حل شد - اگر زیادی چانه ام گرم شده به این خاطر است که چند وقتی است نخوانده ام آنهایی را که دوستشان دارم و ننوشتم . همین . زیاده عرضی نیست .

لینک
۱۳۸٧/٥/٧ - میم . دانش

       

 

میدانی ؟ خنده ام میگیرد ، که اینهمه هیاهو و خیالت فقط از لابلای دو خط کج و کوله ی دود یک سیگار آنهم به زحمت ، تاب میخورد . عین خیالت نیست به خیالت شادم ! راستی تولدت مبارک ای خیال باریک لابلای دو خط سفید .

لینک
۱۳۸٧/٥/٦ - میم . دانش