گوسفند تمام وزن اش را انداخته روی علف ها ؛ من تمام نگاهم را انداختم روی گوسفند ؛ چوپان چوب به دست هم یک چشمی حواسش به من ، آفتاب هم که کاری جز تابیدن بلد نیست

لینک
۱۳۸٧/٦/٢۸ - میم . دانش

       

 

اینروزها بعضی ها منتظر اند ثانیه ها بیایند و بروند و  دقیقه ها سینه خیز از کنار ساعت ها بگذرند بدون حتی یک چکه آبی و یک لقمه غذایی ، گمانم اینروزها روی هم میشود ماه خدا ؛ میهمانی سپری شدن زمان

لینک
۱۳۸٧/٦/٢۸ - میم . دانش

       

 

این روستایی های فلک زده به خیالم تا بحال اینجوری خواب از کله شان نپریده باشد . تا از هر کداممان غافل میشوند یا با چوب داریم گردو های درخت هایشان را می تکانیم یا پای مزرعه انگور هایشان کنار یکی از مترسک ها جا خوش کرده ایم ، البته به صلاحشان است که با هم کنار بیاییم چرا که بعضی وقتها که خودشان جای مترسک ها سر مزرعه هستند کنار درختهای چنار با دود بهشان علامت میدهیم . خیالم چیزی که اینجا نگه داشته ما را همین درخت های گردو و مزرعه های انگور و سایه ی چنار های روی هم قد کشیده باشد .

لینک
۱۳۸٧/٦/٢۳ - میم . دانش

       

 

دیروز همه اش دستم توی کار خیر چرخ میخورد آقا . اصلا یکجورایی مهربان شده بودم ، به همه لبخند میزدم .  خرید های روزانه شامل یک زنبیل پر از کرفس و خیار شور و نون و هویج و تخم مرغ و غیره را برای پیر زن همسایه تا دم در خانه اش بردم ، توی سوپر مارکت بقیه پول آن بچه خرفتی که همیشه دنبال نخود سیاه می فرستنش و پانصد تومان کمتر بهش میدهند که هم نباشد ، هم چیزی نخریده باشد را دادم .  پیر مردها را سوارکردم و حسابی پر چانگی کردم  . از قدیم و ندیم ها یک چیزی پیدا میکنم و میپرسم و خلاصه چانه شان را گرم میکنم . بعضی هایشان بد اخلاق و بد عنق فقط نگاه میکردند و بعضی ها هم محض دست گرمی یکی دو جمله ای روی حرفم میگذاشتند و دوباره بد اخلاق میشدند . آن یکی که ریش بلند و سفید مثل ابریشم داشت همان که قیافه اش به دلم نشست ؛ حرفهایش هم مثل بقیه خصوصیاتش به دلم نشست  . دیروز حسابی دعا شدم .

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٠ - میم . دانش

       

 

یک زنبوری هست که گمانم خل و چل باشد . خل و چل نباشد عاشق است گمانم . صبحها ویز و ویز توی محوطه وسط خاک و خول تاب میخورد به چه خیالی الله اعلم ! آسمان اینجا بیشتر اوقات لخت و خالی است و فقط آفتاب مهتاب از خودش بروز میدهد و بسیطاٌ جای چند تکه ابر چاق و چله خالی است . معلوم نیست دو ماه دیگر که قرار است خیر سرش پائیز بیاید از کجا میخواهد باران ببارد .  شاید فردا پس فردا یک باغچه پر از گل روبروی پنجره اتاق درست کنم که حد اقل این زنبور از همه جا بیخبر مزد این پافشاری و اصرارش را بگیرد .

لینک
۱۳۸٧/٦/۱۳ - میم . دانش

       

 

بعضی وقتها نمیدانی کجای کاری ، بعضی وقتها وسط شلوغی های روزمره نمیدانی به کجا مربوطی و به کجا نا مربوط ! اصلاٌ کسی میداند ماه و خورشید و فلک برای چه در کارند ؟

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٢ - میم . دانش

       

 

روزی یک دو جین جک و جانور نبینم صبحم شب نمیشود . به اندازه یک دنیا حرف برای نوشتن و تعریف کردن برایتان دارم که روی هم تل انبار شده اند . از آدمها ، دوستها ، دشمن های فرضی و واقعی ، آب و هوا ، در و دیوار و قس علی هذا . فقط تنها کاری که از دستم بر آمد این بود که لپ تاپ را روزی دو سه بار باز کنم و یادداشت های روزانه را نصفه نیمه بنویسم تا سر نخ بعداٌ دستم باشد که چه برای اینجا بنویسم . هر چه بیشتر میگذرد و این فاصله بین نوشته های روزانه ام توی اینجا بیشتر میشود یاد خودم می افتم که با خودم میگفتم اینها که وبلاگشان را هفته ای یکبار به روز میکنند چه خیالی توی سرشان چرخ میخورد که ننوشتن و سر نزدن بهتر . حالا خودم یک دو هفته ایست که وقتش را ندارم بیایم و مفصل حرف چرانی کنم . البته سه چهار دفعه دزدکی سرک کشیدم . حالا منم و یک عالمه سر نخ که توی هم گیج و ویجم کرده .

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٠ - میم . دانش