٢٩ مهرماه هشتادو هفت .

امروز شدیداٌ احساس سرما خوردگی و کوفتگی عضلات گردن دارم . هوا عصر ها سرد میشود و باید یک بلوز بیشتر پوشید یا لا اقل محض احتیاط همراهت باش .  برای پیگیری بعضی مسائل کاری صبح زود از خانه آمدم بیرون و خودم را رساندم به یک دفتری در طبقه دوم  وزارت صنایع و معادن؛ توی اتاق چهار عدد میز هست که یکی از آنها خالی است . این همان میزی است که باید مسئولش پاسخگوی من بشود . گمان نمیکنم کارمند جزئی بیشتر باشد ولی بهرحال تا ساعت دوازده که نیامد . پی جو شدم گفتند : معمولاٌ این ساعت ها هر کجا که باشد می آید پشت میزش ، برایم چای آوردند ، یعنی از صبح که نشسته ایم دور هم منتظر حدوداٌ هفت یا هشت استکان چای خورده ایم . هنوز منتظرم ؛ حتی روند کاغذ بازی های اداری هم بعضی مواقع متوقف میشود . باید خدا را شکر کنیم که در بیشتر مواقع بروکراسی اداری یک ریتم ملایم و معمولی دارد . عصری قرار است با استادم تماس بگیرم و بعضی از نتایج این دوندگی ها را به عرض برسانم . هنوز منتظرم .

لینک
۱۳۸٧/٧/۳٠ - میم . دانش

       

 

یک شب سمج شدم افتادم به جان پیر مرد که بیا و از تجربه هفتاد و چندی ساله ات استفاده کن ببین این نیمه های شب دقیقاٌ کجای شب است ؟ گفت رویش فکر میکنم . هر چند از دیده دور بود تمام این مدت اما بعضی وقتها بی بهانه به یادش بودم . خیلی وقت بود که دیگر ازش خبری نداشتم . یاد آن پیپ خوش کام و همیشه روشن اش که هیچ وقت خاموش نمی شد چونکه قلق اش را میدانست ، سنگفرش های حیاط خانه اش که آنقدر آبیاری شان کرده بود که انگاری دندان لق توی دهان زمین شده بودند و هزار و یک خاطره دلچسب دیگر شد بهانه که بخواهم صدایش را بشنوم . صدایش همچنان میلرزد و خش خش خاص خودش را دارد . گفتم شنیده ای که فاصله ها حریف خاطره ها نمیشوند ؟ جوابم داد به آن هم میرسیم اما آن نیمه شب که میخواستی بدانی دقیقاٌ کجای شب است همینجاست که من به زور قرص به خواب سپرده بودمش  . خندیدم و خجالت کشیدم .

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٧ - میم . دانش

       

_الو ! آسمان هفتم ؟

_ نخیر اینجا آسمان ششم است شما ؟

_ به نظر شما من مسخره ام ؟ مگر توی آخرین جلسه هماهنگی قول مساعد ندادید که در اولین روزهای استقرار من روی زمین با سه چهار تکه ابر دل سیاه و ترسناک و مقادیری باد بید لرزان و نهایتا کاهش محسوس دما پشتیبانی ام کنید ؟ من احمقم که هر سال خرفت حرفها و قولهای شما و دفتر دستک کذایی و آن جلسات مزخرف میشوم . خیر سرم قرار است پائیز برگ ریز باشم ، پادشاه فصلها ! 

_...

_ الو ؟ الو!

لینک
۱۳۸٧/٧/٢۳ - میم . دانش

       

اساساٌ شخصیت کاریزماتیک مقادیری پول نقد لازم دارد .

لینک
۱۳۸٧/٧/٢۱ - میم . دانش

       

 

احترام یک مسئله نیست ؛ یک ضرورت است . مسئله مشمول گذشت زمان میشود و یحتمل حل خواهد شد . همانطور که مسائل سخت ریاضی ، اما ضرورت چیزی نیست که سوار ترن هوایی زمان بشود و از تغییرات محیطی رنج ببرد . ضرورت ها خیلی وقت پیش برای بشریت حل شده . شاید زمانی که ترن هوایی یک مسئله بوده.

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٥ - میم . دانش

       

 

گاهی بیگاهی در میان ریتم تند یا ملایم موسیقی دل به جان میسپارد هر وقت باز از اینجای بالا یا پائین ریتم این موسیقی گذشتیم یادش کنیم به خاطره ای ، لبخندی ، آهی و چه بسا بغضی از یاری ، رفیقی ، عزیزی . حالا هر چه تکرارش تند و آرام بیاید و برود دل به همان بهانه کناری ، کنجی ، گوشه ای میماند بی برو برگرد . به خیالش خوش ، بیتاب یا که بغضی را در گلویت میهمان میکند به اندازه یک ابر تنها و دلتنگ .

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٤ - میم . دانش

       

 

آدمها دو دسته اند . آنهایی که  بالش گرم و نرم دارند و آنهایی که ندارند .

لینک
۱۳۸٧/٧/۱۳ - میم . دانش

       

 

آنسوی هر خیانتی کوهی از وفاداری ریشه در افکار کرده . وفاداری به یک شئ ، پدیده و یا همدم جدید میتواند این تهور را در آدمی ایجاد کند که دیگر آن شئ ، پدیده و همدم قدیم را دلچسب و خواستنی نداند . به گمان من با هر خیانتی ، علاقه ای متولد میشود و حسی محکم از وفاداری  ، احساس و علاقه ای شاید نامشروع ولی با حق حیات .

 

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٢ - میم . دانش

       

 

انگاری که دیشب تا نیمه های تاریکی تابستان بود و از نیمه ها شب به اینطرف زمستان خودش به شخصه آسمان و زمین را غافلگیر کرده . دلتان را به پایئز خوش نکنید رفقا ! امسال بساط کنار پنجره و قهوه سیگار و مرور خاطرات جمع و جور است  .  گمانم پایئز هم لای درختها پشت پنجره  خشکش زده باشد وقتی که من پنجره را از فرط سرما دیشب به رویش بستم .

لینک
۱۳۸٧/٧/۱۱ - میم . دانش

       

 

دیشب در آسمان باغچه ی خانه ام یک شئ عجیب و غریب و نورانی پیدا کردم . خلق الله را علاف خودت کرده ای که چه ؟ معلوم هست کجایی ماه ؟

لینک
۱۳۸٧/٧/۱۱ - میم . دانش

       

 

پایئز فصل درخت های لخت و خش خش خاطرات قدیمی و البته کمی هم باران است .

لینک
۱۳۸٧/٧/٩ - میم . دانش

       

 

دچار کمی خود کیفوری مفرط شده ام ،یعنی از خودم راضی ام شدید .  چراکه بعد از نفهمیدن مفاهیم جدیدی از سلسله مباحث حقوق انگلستان به خودم افتخار کردم که خدا را شکر ؛ قدرت فهم مبانی فکری این اجنبی های خدا نشناس را ندارم و اینکه اساساٌ قرار بر این نیست همه ی آدمها همه چیز را بفهمند که پسر ! و النهایه از مقادیر بسیطی سرخوردگی جان به در بردم .

لینک
۱۳۸٧/٧/۸ - میم . دانش

       

 

بی برو برگرد لا اقل صد سال نفس کشیده . توی روستا به عمه جان معروف است . یک چارقد با پس زمینه سفید با گلهای قرمز و بلکه هم صورتی همیشه روی موهای از حنا نارنجی شده اش سر میکند . همینکه از دور احساس کند ماشینی در حال آمدن است الاغ بیچاره را یکوری میکند و جاده را میبندد که تا سه چهار هزار تومان پیاده ات نکند از خر شیطان پیاده نمیشود . فراموشی هم دارد . البته فراموشی یک فرایند دوطرفه باید باشد و باید یادت نماند که چه شده و چه گذشته . خوبیش اینجاست که بعد از  یکی دوبار که مشتری شوی ، کار چانه هم بر میدارد . خیالم تنها راهزنی باشد که اگر یکروز نباشد جاده و مسافر را دلتنگ خودش میکند

لینک
۱۳۸٧/٧/٧ - میم . دانش

       

 

امروز روستایی ها من باب مذاکره و از در سازش و تبدیل تهدید به فرصت آمدند برایمان انگور آوردند و گردو در حالی که ما دیگر بنا را بر این گذاشته ایم که آخر هفته جورو پلاسمان را جمع کنیم و برویم سراغ آنچه برای شروعش تصمیم گرفته بودیم بیاییم اینجا . بگویم بوی خاک باران زده و عطر کاهگل های دیوار ها و پر چین های خانه باغها را ؟ به خیالم فهمیدنش سخت نیست که نم باران هم اینجا اینروزها سرکی کشیده .

لینک
۱۳۸٧/٧/٥ - میم . دانش