یکوقت میزنی بیرون با بهانه یا بی بهانه ، فرقی نمیکند بیرون زدن بهانه داشته باشد یا نداشته باشد ، انگاری درختها ؛ ابرها ؛ پیاده رو ها ؛ کافه ها ؛ دکه های سبز و سفید کنار خیابانها منتظرت هستند در همان لحظاتی که شاید نه منتظر کسی هستی نه کسی منتظر توست . نه کسی از تو لبخندی میخواهد نه اخمی  فقط لباست را پوشیده ای و دستهایت را کرده ای تو جیبت و بی خیال راه میروی و توی هوا "هاه" میکنی که سرما را به رخ هوا بکشی ؛ فقط زده ای بیرون همین

لینک
۱۳۸٧/۸/٢۳ - میم . دانش

       

 

" دید " یک قیافه متعصبانه و سنتی به خودش میگیرد و به "نگاه" میگوید هرزه ی خمار هر طرف چرخ ، آخر بین افعال هم اخلاق حرف اول را میزند و معنا .

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٢ - میم . دانش

       

 

من هنوز گیج بوی برگهای بارون زده چنارم ، هرکجا که چنار باشد هر کجا مثل اینجا من احساس دلبستگی دارم ، من به قطب شمال هم اگر چنار داشته باشد به شرط کمی باران روی برگهایش احساس دلبستگی دارم ؛ به باران سپردمتان چنار های قدکشیده ، به پائیز سپردمتان و قار قار کلاغ ها !

لینک
۱۳۸٧/۸/۱۱ - میم . دانش

       

 

بعضی حرفها گفته نشود بهتر است ، بماند توی دل بهتر است ؛ سنگینی اش روی دل بماند بهتر است شاید زمانی که همه ی آدمهای دور و برت دنبال خالی کردن خودشانند از حرف و حدیث و گفته و شنیده و هزار رقم اتفاق دل آزار دیگر . همانجا که همه آدمها از حس خالی بودن خوابشان گرفته تا که رویا ببینند حالا همینجاست که قدر و ارزش دلت را میفهمی ؛ همینجا که خودت با دلت خلوت میکنی به شبی به مهتابی به نم نم بارانی و بادی که مدام توی جانت میدود  ؛ همینجا تنهای تنها ، رویای واقعی همینجاست

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٠ - میم . دانش

       

 

صبحانه را با گروهی از سوئیسی های منطقه ایتالیایی سوئیس در رستوران هتل خوردم . کاملاٌ اتفاقی هم سفره شدیم همه اش به خاطر اشتباه گارسون هتل بود که به جایی راهنمایی مان کرد که آنها قبلتر انتخابش کرده بودند . همینکه نشستیم از راه رسیدند و اصرار کردند که دور هم مینشینیم وقتی خواستیم رفع مزاحمت کنیم . اول یکی از خانم ها یک دعای اسرار آمیز را شروع کرد به خواندن و بقیه همراه او زمزمه کردند . به قدری لحن صدایشان دلنشین بود که منتظر شدم تمام بشود که برایشان آرام آرام دست بزنم . لهجه ی قابل فهمی داشتند برعکس دوستان نروژی و دانمارکی شان . برای صبحانه یک کاسه خامه را با چند عدد کشمش تزئین کرده بودند و بعد از هر قولوب قهوه یک قاشق از خامه و کشمش رویش . رنگ لباسهایشان  متنوع  بود و شاد . انگاری که اصلاٌ رنگ قرمز، سبز،آبی و حتی زرد و هرچه رنگ شاد و مهیج وجود دارد برای این جماعت ساخته شده . با هم خداحافظی کردیم به شرط دور هم نشینی سر میز شام و یک دعای شکرگذاری دیگر .

لینک
۱۳۸٧/۸/۱ - میم . دانش