بهش میگفتیم حاجی . واقعاٌ حاجی بود ها ؛ نه از این هایی که تا میروند خانه خدا را سیاحت میکنند بهشان میگویند حاجی . حاجی واقعی کسی است که آنقدر برای خلق الله کار خیر میکند بدون خستگی و بدون منت ؛ آنقدر که چشمهایش دیگر حال باز ماندن نداشته باشد . آنقدر که همینکه خوابش برد دیگر بیدار نشود .حاج رمضانعلی کشمیری دیشب خوابش برد و دیگر بیدار نشد .

لینک
۱۳۸۸/٤/٢٩ - میم . دانش

       

 

در روابط ما آدمها اساساٌ تغییر معنا ندارد . آنچه میتواند در روابط انسانها جاری بشود تأثیر است ؛ من نمیتوانم تو را تغییر دهم . شک نکن تو هم نمیتوانی مرا تغییر دهی . آنچه میماند و بعضاٌ بروز خارجی میکند آن تأثیری است که من بر تو ؛ تو بر من میگذاری آنهم طی یک دوره ملازمت و همنشینی ؛ نه آنی و لحظه ای . اثرات دیگری خارج از این شکل ، سست و ناپایدارند . در زندگی روزمره همه ی ما عوارضی از همین تأثیرات در رفتارمان کاملاٌ میتواند مشهود باشد . ملاک و معیار سنجه ی مفید یا مضر بودن این تأثیرات با خودمان است . گمان بر این است که با مثال بگویم بهتر است : فرض بر اینست که در گستره اخلاق من سیاهم و تو سفید . من نسبتاٌ مفتضحم و تو به نسبت مفتخر .من نمیتوانم تو را کاملاٌ سیاه کنم یا تو مرا کاملاٌ سفید چرا که هر دوی ما بنا بر عقایدی جا افتاده و تجربیاتی شخصی انتخاب کرده یا در جایگاه سیاه و سفید قرار گرفته ایم . اگر قرار بر این باشد که مدتی را کنار هم بگذرانیم . تنها مسئله ای که میتواند رخ دهد این باید باشد که من مقداری از تو را سیاه کنم در حد چند لکه و تو مقداری از من را سفید باز هم در حد چند لکه . آنچه مسلم است آن چند لکه ای که تو بر من به اعتبار تأثیر پاشیده ای ، باعث ترقی و جلب توجه و تحسین نسبت به من خواهد شد و بر خلاف من ، اثراتی از سیاهی بر دامن سفید و یکدست تو ، تأسف و تحییر منفی همگان را نسبت به تو خواهد داشت . آنها که به خیال تغییر دیگری با او همنشین شده اند چیزی جز یک تأثیر گذاری و یک تأثیر پذیری در یک سیکل تسلیم و تسلط عایدشان نخواهد شد .

لینک
۱۳۸۸/٤/٢۸ - میم . دانش

       

 

حتی بعضی وقتها خود باد را هم ؛ باد ، میبرد .

لینک
۱۳۸۸/٤/٢٦ - میم . دانش

       

 

یک حال مسخره ای دارم که فقط خودم میتوانم درک کنم چه جوری هستم ؛زیاد نمیشود تعریفش کرد  فقط بیشتر به بیحالی میزند . معلوم نشد برایم که کجا ، بابت چه و از چه قضیه ای به بعد اینجوری قبض حال شدم . بخش هولناک داستان دقیقاٌ همین است که خدمتتان عارض شدم ، اینکه منشاء و منبع وقوع این حال مجهول است . به عبارت ساده تر در اینکه بفهمم این ضد حال طویل از کجا آب میخورد شدیداٌ مانده ام .لذا از تمامی دوستان و آشنایان تقاضا دارم اگر از علت این قضیه سر نخی ، نشانی و یا خبری در دست دارند دریغ نفرموده و خوشحالمان کنند .

کف نوشت پزشکی : این عارضه همراه با تغیرات مزاجی و ازدیاد اشتهاء همراه است و علاقه شدیدی به میوه های گرد و آب دار برای حقیر بوجود آورده.

لینک
۱۳۸۸/٤/٢٥ - میم . دانش

       

 

هشت نه ساله بیشتر نبودم وقتی از وسطای شهر اسباب کشی کردیم و آمدیم به اصطلاح بالای شهر ؛ بالای شهر تفاوتهای خاصی با وسط های شهر داشت برایم . بعضی ها اضافه تر بودند که اصلاٌ ندیده بودم و بعضی ها هم بهتر از آنچه دیده بودم مثلاٌ‌ اینکه خانم های میانسالی بودند که عصر ها شیک و پیک دنبال سگ شان راه می افتادند و خیابان گردی میکردند . یا حتی با هم ماشین سواری میکردند .  این چیزی بود که اصلاٌ ندیده بودم . اما بالای شهر درخت های چنار بیشتر و سبز تر و بلند تر و تو پر تری داشت . این همان چیزی بود که قبلتر هم دیده بودم اما اینجا بیشتر و بهترش را . نمیدانم چرا اما فقط برای یک چیز تهران را دوست دارم آن چیز هم همان درخت چنار است اخوی ! برای همین است که هر کجا چنار قدیمی و تاریخی میبینم بلا نسبت شما خر کیف میشوم . ده یازده ساله بودم که فهمیدم نور آفتاب صبحگاهی که حسابی کوفت تشریف داشت به چه خفتی از لابلای برگهای پهن چنار های کنار پنجره اتاق عقبی میگذرد برای همین اتاق عقبی را برای خودم انتخاب کردم که هم چنار های بیشتری ببینم و هم از شر نور آفتاب جان سالم به در ببرم . سالها بعد همینکه از شر نور آفتاب و فکرش خلاص شدم تازه سایه چنار را پیدا کردم ، سایه ای که انگار هر چه باد خنک هست از زیر آن میگذرد ؛ بگذریم ، چقدر حرف توی حرف شد ! امروز اولین برگهای زرد چنار را دیدم . ولی آن بالا بالاها هنوز حسابی برگ سبز و سر حال هست و سایه اش روی سر ما .

لینک
۱۳۸۸/٤/۱٩ - میم . دانش

       

 

کاسه بازی یکجور سرگرمی محسوب میشود . مواد لازمش هم این است که یک عده تماشاچی تقریبا علاف و البته مشتاق بعلاوه یک آدم با تجربه و ماهر که بتواند به خوبی ملت روبروی خودش را دست به سر کند و سر کارشان بگذارد یکجا جمع شوند .سه عدد کاسه ، پوسته نارگیل یا گردو یا هرچه گرد باشد جلوی چشمهای خیره و منتظر چیده میشود و تنها یک گوی را جلوی چشم خلق الله میگذارند زیر یکی از آنها . دقت داشته باشید که فقط یک گوی به عنوان حقیقتی که گم خواهد شد و باید پیدا شود . آنهم نه از راه درست ! که از راه حدس . تقریباٌ به این شکل ایجاد عطش در یافتن حقیقت در بیننده و منظور اصلی بازی که همان سر کار گذاشتن خلق الله است و گل آلود کردن آب برای ماهی گرفتن تامین شده است . بازیگردان کاسه ها را با سرعت میگرداند و جایشان را عوض میکند . همهمه ای بین ناظران شکل میگیرد . یکی خیال میکند زیر کاسه سمت راستی است ؛ یکی مطمئن است که زیر کاسه وسطی است و یکی دیگر حاضر است برای اینکه به دیگری بفهماند حقیقت زیر کاسه سمت چپی است بزند پای چشم آن یکی که گفته سمت راست است . حتی کسانی هم هستند که بی خیال ، از پایه ؛ اعتقاد و علاقه ایی به این بازی ندارند و آن را مسخره بازی میدانند و عاقل اندر سفیه به تماشاچیان مینگرند . این سه ناظر میتوانند سه برادر باشند ؛ سه دوست ؛ سه همکلاسی ؛ سه همکار یا شاید صرفا سه نفر همزبان و هموطن . هر کدام که باشند مهم اینست که برای لحظه ای همه چیز را فراموش میکنند و برای اثبات سریع فهمی خویش به تحریم یا که تخریب طرف روبرو دست بزند . لابد بعدش را هم خودتان میتوانید حدس بزنید . 

 اینکه انتخابات این دوره ایران برایم خیلی شبیه به این بازی بود عقیده ی من است . اینکه حقیقت به شکل غیر منتظره ای دستخوش بازی شد ؛ اینکه چه خوب بود قبل از اینکه بازی رو به آخر برسد و کافه تعطیل شود میفهمیدیم که این یک بازی است و بازی صرفا باید به عنوان سرگرمی تلقی شود . اینکه اصلا همه این افتضاحات وقتی پیش می آید که ما عادت کرده ایم همه جا توقع برنده بودن داشته باشیم . حس پیروزمندی که باعث میشود سرگرمی معمول مان هم تبدیل به رقابت نفس گیری شود و تا حد یک مسئله واقعی زندگی برایمان مهم .

گمانم لازم است بگویم بعد از پرس و جو از ویکی پدیا ؛ آن غول دانا ؛ درباره کاسه بازی کاشف به عمل آوردم که تاریخچه این بازی بر اساس مقادیری از صور و اشکال بدست آمده ازایام قرون وسطی مربوط به بلاد  بریتانیای کبیر است و بعضی معتقدند که منسوب به یک آمریکائی است که البته قول اول قطعی السند تر بنظر میرسد .

Shell Games>>>

لینک
۱۳۸۸/٤/۱٠ - میم . دانش

       

 

عقاید همان حقایقی هستند که از من و تو میماند و هر چه کاملتر بشود و رشد کند  به انتها نمیرسد ! هر چه بزرگتر شود پیر نمیشود یا اصلاً هر چه فکستنی تر شود به درد بخور تر است . دقیق برعکس جنبه جسمانی که آنقدر رشد میکند که بزرگ شود پیر شود از کار افتاده شود سر بار شود ، بمیرد و به زوال برسد .

لینک
۱۳۸۸/٤/٢ - میم . دانش