گوسفند حیوان شریفی است . گوسفند را از یاد نبریم .خودم را اما دادم باد ببرد هر کجا خواست ، باد همیشه همه چیز را میبرد . یاد را ؛ خاطره را ؛ عشق را ؛ حرمت را ؛ اعتقاد را ؛ ریش و سبیل را ؛ مردانگی را ؛ بی شرفی را . باد ، تنها گوسفندان را  نمیتواند ببرد ...

لینک
۱۳۸۸/٥/۳۱ - میم . دانش

       

 

اگر تمام خاکها بر سرم شود و همه ی آتشها خاکستر برای مصیبتی که امروز بر سر زندگی ام آوردم باز کم است .

امروز سی و یکم مرداد ماه هشتاد و هشت باید یادم بماند .

لینک
۱۳۸۸/٥/۳۱ - میم . دانش

       

 

سفید مثل ابر . سفید مثل قند . سفید مثل خواب . سفید مثل کشک . سفید مثل چارقد بی بی . سفید مثل خرس قطبی . سفید مثل برف . سفید مثل نمای ساختمان همسایه . 

لینک
۱۳۸۸/٥/٢٩ - میم . دانش

       

 

 باد به مقداری "جریان هوای موازی یا نا موازی " میگویند که از یک جهت به جهتی دیگر در حرکتند .

لینک
۱۳۸۸/٥/٢٥ - میم . دانش

       

_ازت خواهش میکنم .

_ منم ازت خواهش میکنم که خواهش نکنی

 

لینک
۱۳۸۸/٥/٢۳ - میم . دانش

       

 

این تابستان سه چیز به من بدهکار است و دستم برسد نمیگذارم قسر در برود، اول کولر ماشینم دوم کولر آبی اتاقم در خانه پدری و سومی هم  باز یک کولر است ؛  اینکه کولر کجا بماند .

لینک
۱۳۸۸/٥/٢٠ - میم . دانش

       

 

به همه آنهایی که محمد رضا جلائی پور را میشناسند علی الخصوص خانم فاطمه شمس همسر محمدرضا جلائی پور

سلام

این نامه شاید کمی به درازا بکشد !

بهتر است قبل از هر چیز خودم رامعرفی کنم که بدانید اینها از زبان کیست ؟ محمد رضا دانش هستم . روحانی زاده ام . درس خوانده رشته فقه و حقوق و با حقوق بین الملل برای کارشناسی ارشد دست و پنجه نرم میکنم . محمد رضا جلائی پور را سالها پیش در روز کنکور سال هفتادو نه در حد یک سلام و علیک دیدم . البته تعریف حسن اخلاق و ایمانش را شنیده بودم ولی آنچه به چشم از او دیدم در استواری بر ایمان برای من که آخوند زاده بودم و برای او که شنیده بودم خط و ربط اش با من همخوانی ندارد عجیب بود . چرا که تا به آنروز فکر میکردم آنها که در مسائل سیاسی بر خلاف من فکر میکنند یا به اصطلاح  "چپی اند" زیاد دین و ایمان قوی ای ندارند و اگر دارند لا اقل مقبول نمی افتد . البته امروزه میدانم که سنجه و معیار مقبولیت دینداری وعبادت اثر آن یعنی تنهی عن الفحشاء و المنکر است ؛ میدانم که نوری میشود در دل مومن و برکاتی را نصیب صاحبش خواهد کرد که چرخ روزگار خوب بمن فهماند که همسر شما هیچ نداشته باشد ایمان راسخی دارد که با دل و جانش در آمیخته و منشاء هر چه تاکنون دارد شده .   

قبل از هرچیز دلم میخواهد بر غیرت زنانه ات در دفاع از همسرت آفرین بگویم که براستی دلیلی است محکم بر آنکه در حال جهاد هستی و مصداق کامل سخن حضرت امیر که "بزرگترین جهاد زن شوهر داری است " . {1}

اینروزها از متن نامه نگاری هایتان به این و آن ؛ نامه هایی که از تمام جان میشود عمق نگرانی یک زن را برای همسرش در آن فهمید و لمس کرد  ؛ خیلی چیزها  درباره محمد رضا جلائی پور دستگیرم شد . هر چند در جریان این نامه نگاری ها که این چند روزه گویا طریق معمول و همگان شده (حتی بین بزرگان) هم خیلی مسائل دستگیر مان شد . براستی حقایقی که در روزهای ملتهب بعد از انتخابات و در پی نامه نگاری های مختلفی که صورت گرفت آشکار شد را نمیتوان از کسانی که صاحب ضمیری روشن و خرد اسلامی و انقلابی و امامی هستند و خود را حافظ خون و آرمان شهیدان میدانند لاپوشانی و مخفی کرد . مهمترین اثر این نامه نگاری ها به گمانم این بود که بر ما روشن کرد که حقیقت همچون کوه استوار است آنچه متغییر است فهم و درک ما از آن است . نامه نگاری های شما صرف نظر از بعضی مواضع سیاسی شخصی تان که محترم است وعطف به قسمتهایی که از محمد رضا گفتید از قاعده اخیر بی بهره نبود .

سرکار خانم : بگذارید به صراحت عرض کنم که الگوی دینداری محمد رضا بنظرم خیلی بدیع و موثر است  . اگر چه همسر شما دوست نزدیک و صمیمی برای من نبوده و گرچه حتی در مسئله ی ایمان و دینداری و دینمداری به هم نزدیک بودیم لکن در مسائل سیاسی دو دیدگاه متفاوت و جدا از هم و هنوز هم معتقدم خط و ربطمان با هم متفاوت است و دو گفتمان متفاوت را دنبال میکنیم . دین و عقیده به مثابه ساقه است به غایت معتقدم که ایشان ساقه اش تنومند است و همین از کوران حوادث و بلا نجاتش میدهد ، بهمین بابت ؛ ارادتی به ایمان و اعتقادش ، دینداری و دینمداری اش با جان و دلم آمیخته که تام است و تمام ؛ که مولدش همان منبع اشتراک دین نگری مان است . فی الواقع  معتقدم که همسرتان مصداق تمام نمای " من اصلح ما بینه و بین الله اصلح الله ما بینه و بین الناس،و من اصلح‏امر اخرته اصلح الله له امر دنیاه،و من کان له من نفسه واعظ کان علیه من الله حافظ.{2} " است .

یکی از دوستان میگفت که اساساٌ زندان و حبس برای نخبگان و فرهیختگان به جای اینکه اثر مستقیم اش را که از چشم مردم دور شدن و از دلها رفتن است را بگذارد اثربعید و غیر منتظره ای خواهد داشت و آن شهرت بیشتراست . یکی دیگر ازرفقا بعد از دیدن  جریان اعترافات آقای ابطحی میگفت" فکر نمیکردم یه روزاز یه آخوند خوشم بیاید و براش نگران شم" . خوانده ام و میدانم که همسرتان از شهرت زیاد هم خوشش نمی آید . نمیدانم خوانده اید یا که میدانید برخی از کثرت دوستان بزرگ میشوند وبه شهرت میرسند و برخی از حسادت ؟ حال این قاعده رخ داده است هرچند دومی یعنی همان حسادت از اولی پیشی گرفته وبه قول علما لف و نشرش مشوش است - اما گمانم بر این است که اگر خیل کثیر دوستانش حرکتی بکنند و بجای تکصدائی ؛ یکصدا و همصدا بشوند ؛ائتلافی بکنند اعلام همبستگی و پشتیبانی کنند در ایجاد موج بزرگ حمایت در آزادی او بی تاثیر نباشد و ان شاءالله باعث شود ایشان زودتر به ساحل امن خانواده و دوستان بازگردد .

من پیشنهاد مشخص و مدوّنی ندارم اما کارهای پیش پا افتاده ای از قبیل طومار و کمپین جمع آوری امضاء وایجاد سایت اینترنتی در حمایت ایشان حد اقل کاری بود که میشد کرد ولی من هنوز اثری از آن نیافتم . بهر حال اینکه راهش چگونه باشد و به چه طریق دست خودتان را میبوسد غرض پیشنهاد ایجاد ائتلاف و همبستگی دوستان دوران مختلف زندگی ایشان منجمله رفقای آکادمیک – مسجدی – حسینه ای – کتابخانه ای و قس علی هذا است .

 فَإنْ حَآجُّوکَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِیَ لِلّهِ وَمَنِ اتَّبَعَنِ {3}

پس اگر با تو به محاجه برخاستند بگو من خود را تسلیم خدا نموده‏ام و هر که مرا پیروى کرده نیز خود را تسلیم خدا نموده است

والله المستعان

محمد رضا دانش

شب میلاد حضرت قائم شب نیمه شعبان سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت / مرداد ماه/ قم

 

{1} فروع کافى ج 5 ص 507 حدیث 4                               

{2} نهج البلاغه حدیث شماره 89

{3} قرآن کریم آل عمران - 20

 

لینک
۱۳۸۸/٥/۱۸ - میم . دانش

       

 

کوچکتر که بودم ، وقتی پای مسافرت با اتومبیل شخصی وسط کشیده میشد ؛ برای من بیشتر کیفور کننده بود . علی الخصوص وقتهایی که مسافرت دسته جمعی و خانوادگی بود که دیگر سور چرانی ام بود . روی صندلی عقب می ایستادم و خط کشی های جاده را که پدر م با ماشین از رویشان رد میشد را نگاه میکردم ؛ یادم هست بیشتر پدرها آنموقع ها پیکان داشتند . پیکان ها یک چیزشان خوب بود . اینکه پشت صندلی عقب و درست زیر شیشه ، یک طاقچه پهن داشتند که حسابی خوابیدن روی آن میچسبید . یکجورهایی لرد نشین پیکان بود برای ما بچه ها ؛ به هیچ وجه توی مسافرتها آنجا را از دست نمیدادم ، مگر اینکه نشستن روی صندلی جلو کنار پدرم را  قول میگرفتم . آنوقتها پدرم راننده نداشت و بیشتر خودش پشت فرمان مینشست . کنار پدر هم که تمام الگوی من بود بهترین جای دنیا بود . از این جلو اما دنیا متفاوت بود . اینجا خط کشی ها را قبل از اینکه از رویشان رد بشویم میدیم . حس خوبی بود . از اینجا تیرک های برق را نگاه میکردم که کنار جاده کشیده شده بودند و سیمها و کابل هایی که روی آنها سوار بود را دنبال میکردم . همیشه فکر میکردم که چرا این ها را شل بسته اند بهم که وسط شان گود شده و انگاری شکم انداخته اند . پدرم میگفت این تیرک های برق را بشمر که تصادف نکنیم من هم بخاطر ترسم از تصادف با دلهره شروع میکردم به شمردن ... با ایستادن ماشین وتکان توقف از خواب بلند میشدم و هاج و واج به دور و بر نگاه میکردم . رسیده بودیم ؛ خیلی آرام و بی سر وصدا و بدون تصادف .

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٧ - میم . دانش

       

 

توی این تاریکی یازده شب یکی آنطرف به تیرک چراغ موشی های ورودی پارک تکیه زده و پای راستش را جلوی پای دیگرش خم کرده و هی ساعتش را نگاه میکند و هر دقیقه سه بار دود سیگارش همراه عطر بسیار تندش از لابلای نور چراغ تا بالاهای درخت چنار میرود و در هوا می پیچد .

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٦ - میم . دانش

       

 

در فوریه 1948، کلمنت گوتوالد ، رهبر کمونیست ، در پراگ بر مهتابی قصری باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار مردمی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید . لحظه ای حساس در تاریخ قوم چک بود – از آن لحظات سرنوشت ساز که یکی دو بار در هر هزار سال پیش می آید .

رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند ، و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود . دانه های برف در هوای سرد می چرخید ، و گواتوالد سر برهنه بود . کلمنتیس دلسوز کلاه پوست خز خود را از سر برداشت و آن را بر سر گوتوالد گذاشت .

بخش تبلیغات حزب صدها هزار نسخه از عکس آن مهتابی را چاپ کرد . گوتوالد با کلاه خزی بر سر، و رفقا در کنار، با ملت سخن می گوید . تاریخ چکسلواکی کمونیست بر آن مهتابی زاده شد . به زودی در سراسر کشور ، هر بچه ای از طریق کتاب های مدرسه ، دیوار کوبها و نمایشگاه ها ، با آن عکس تاریخی آشنا شد .

چهار سال بعد کلمنتیس به خیانت متهم و به دار آویخته شد . بخش تبلیغات بیدرنگ او را از تاریخ محو کرد ، و البته چهره او را هم از همه عکس ها در آورد . از آن تاریخ تاکنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است . آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می شود . تنها چیزی که از کلمنتیس باقی مانده ، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد مانده است .

 

کلاه کلمنتیس - میلان کوندرا - ترجمه احمد میر علائی

 

 

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٥ - میم . دانش

       

 

با اینکه از سوی خدا منتصب به حکومت هستم، حکومت را نمی‌پذیرم، مگر مردم راضی باشند و بخواهند .

حضرت علی علیه السلام

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٥ - میم . دانش

       

یکصدائی خوب است و آنچه هولناک است تکصدائی است .

 

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٤ - میم . دانش

       

 

نوبت ما هم میشود . خیال میکنیم فقط پدر و مادر خودمان زبانمان را نمیفهمند . دو روز دیگر وقتی فرزندانمان با زبان دومی وبعضاٌ سومی که اینروزها از نان شب واجبترشان شده با هم حرف زدند و لام تا کام نفهمیدیم و عین ببو ها نگاهشان کردیم باید روزی هزار بار با این جبر طبیعت کنار بیائیم که لازمه هر نسلی است که حرفی خاص خودش داشته باشد و شاید بعضی هایمان آنجا تازه بفهمیم آش دهن سوزی نبودیم که بزرگترها نمی فهمیدندمان .الکی بالش های خوابتان را گازنگیرید و خیال نکنید مظلوم ترین آدمهای روی زمین هستید .  به وقتش ما ظالم ترین آدمهای زمین خواهیم شد و دیگران را بالش بدست خواهیم کرد . نوبت ما هم میشود .

 

لینک
۱۳۸۸/٥/۱۳ - میم . دانش

       

 

در مورد بخشندگی و لطف بیش از حد سرویس های نامه های ناخواسته در روایت داریم که آمده است ؛ اگر شما یک ایمیل خشک و خالی به من (ما) بزنید من (ما) روزی ده ها ایمیل رنگ و وارنگ برایت میفرستم (میفرستیم)

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٢ - میم . دانش

       

 

به برکت اینترنت فشار قوی مان (ADSL2) ؛ این سایت را پیدا کرده ام که دل و روده ی هر چه دراگ یا همان مواد مخدر است در آورده و نتایج و عواقبش را به شکل کلیپ های ویدئویی ریخته است روی دایره . هر چند برو بچه های وبلاگستان فارسی خلاف خطرناکشان دود ملایم سیگار است اما بد نیست بدانید دور و برتان چه میگذرد و آگاه تر باشیم .


http://www.drugfreeworld.org/#/home

لینک
۱۳۸۸/٥/٩ - میم . دانش

       

 

دیروز برایم کاری پیش آمده بود و مجبور شدم بروم انقلاب . گمانم نیازی نباشد از گرمای مشمئز کننده هوا در این روزها برایتان توصیفی بکنم علی الخصوص میدان انقلاب - ویا اینکه خواستم زرنگ بازی در آورده باشم  دو ساعت زود تر راه افتادم که به ترافیک تخورم اما اصلاٌ ترافیکی نبود و رکب خوردم یک ساعت و نیم زود رسیدم . اینها مهم نیست بعدش جالب میشود ؛ بخاطر گرمای شدید هوا کولر ماشینم درجا جواب نداد و من هم که از گرما کلافه ام میشود بدون معطلی رفتم داخل بانک ملی و یک نوبت هم الکی گرفتم و نشستم . جایتان خالی آی خنک بود . تازه داشت خوش میگذشت که یک پدیده ی در نوع خود بی نظیر را دیدم . پسرکی وارد بانک شد که سر و وضعش به گدایان شبیه بود . دمپایی پلاستیکی شلوار پلنگی و پیرهن چهار خانه آبی و سفید یقه بسته دقیقترین شرح وضعیت لباسهای تنش بود . از باجه اول شروع کرد به جمع کردن کمک و اعانه و حتی همه دیوار ها و پارتیشن ها را در نوردید و برای رئیس شعبه هم داستانی سر و هم کرد حسابی او را هم سولفید . و رفت گوشه ی بانک زیر باد خنک یکی از کولر ها نشست و عین باج گیر ها  زاغ سیاه هر که وارد میشد یا که میخواست خارج شود را چوب میزد . برایم جالب بود که اینها قرار بود از سر چهار راه ها جمع شوند . لابد جمعشان کرده اند بهشان گفته اند توی چهار راه پشت ترافیک و گرما کسی اعصاب کمک کردن ندارد . سعی کنید ملت را در اماکن خنک تر خفت گیر کنید تا بهره وری کاریتان بالاتر برود . دستگاه نوبت خوان شماره ام را خواند . وقتم برای استفاده از کولر مجانی تمام شده بود اما پسرک هنوز در حال کاسبی بود . 

لینک
۱۳۸۸/٥/۸ - میم . دانش

       

 

آفتاب عزیز ، ما ساکنین این طرف کره زمین کم کم در حال برشته شدنیم ؛ مرحمت فرموده یک سری هم به ساکنین فلک زده ی آنطرف سیاره بزنید و از خوشی هلاک شان فرمائید . محض اطلاع زمین یکطرف دیگر هم دارد و موجوداتی عین ما آنطرف هم وجود دارند .  ضمناٌ اگر مقدور هست ترتیبی بدهید تا باقیمانده ی این تابستان وامانده مان را در زمستان آتی بگذرانیم .


لینک
۱۳۸۸/٥/٥ - میم . دانش

       

 

اصلاٌ بد نیست بدانید جنگ سرد بر خلاف آنچه مردم دنیا فکر میکنند  نه تنها سرد نبود بلکه خیلی هم گرم بود.

رابرت مک نامارا _ هشتمین وزیر دفاع دولت آمریکا

لینک
۱۳۸۸/٥/٤ - میم . دانش

       

 

بامبوها گیاهان مرموزی هستند ، همین یکهفته پیش که به سراغشان رفتم دیگر چشمم آب نمیخورد که فرقی بکنند . با خودم گفتم اصلاٌ بمن بامبو نیامده ، خوب شد که گلدان مخصوص شان را نخریدم وگرنه خیلی حرص میخوردم . اواسط هفته هم یک نگاه سر سری بهشان کردم که زیاد فرق آنچنانی نکرده بودند در حالی که نوک برگهایشان هم قهوه ای شده بود . اصلاٌ خیال نمیکردم که سبز بشند و ریشه بزنند . برای همین دست بکار شدم و با قیچی و چاقو به جانشان افتادم و یکی یک بند از تهشان قیچی کردم و با خودم گفتم شاید گرفت اگر نه که چیزی عوض نشده . دوشیزه بامبو ها دوست دارند در استوانه های لاغر و شیشه ای نگهداری شوند . بعضی هایشان که خیلی افاده ای ؛ قر و فری و ترکه ای تر هستند به کمتر از تنگ های کریستالی کمر باریک راضی نمیشوند . امروز دنبال یک تنگ کریستالی کمر باریکم ،برای سرکار خانم وگرنه شوهر آینده اش آقای بامبو توی همان پارچ آبخوری جای راحتی دارد .آقای بامبو دقیقاٌ‌خیلی مردانه رفته است رو به هوا .. نه قری ، نه فری ، نه پیچ و نه تابی ؛ صاف صاف .  گمانم فهمیده اید که چاقو کشی ام برای بامبوها جواب داده و من الان صاحب یک جفت بامبوی سالم و با نمک هستم . با نمک تر از همه ی بامبو های روی کره ی زمین . ولی سر حرفم هستم که بامبوها خیلی مرموز اند چونکه از وقتی تهشان را بریده ام هم ریشه کرده اند و هم بطور هولناکی در حال قد کشیدن و تاب خوردن . البته این کار ها را خانم بامبو میکند وگرنه آقای بامبو دقیقاٌ‌خیلی مردانه رفته است رو به هوا .. نه قری ، نه فری ، نه پیج و نه تابی ؛ صاف صاف . آقای بامبو فقط قد میکشد

لینک
۱۳۸۸/٥/٢ - میم . دانش