جیر جیرکها خیلی موجودات جالبی هستند ، انگار که اینها همیشه توی فرود آمدنشان در محاسبات دچار خطا میشوند ؛ شاید هم فرود آمدنشان بستگی به شدت جریان باد داشته باشد ، نمیدانم بهر حال سرتان را درد ندهم که دیشب یکی شان نشسته بود توی گلدان کاغذی . آن یکی رفته بود روی سر ستون راه پله های حیاط کنار ختمی . تا صبح برای هم جیر جیر و هارت و پورت کردند که مثلاٌ همدیگر را پیدا کنند و راهشان را بگیرند و بروند و تا صبح نگذاشتند من بخوابم . حالا که صبح شده و خیالشان راحت که تمام زورشان را زده اند و من بیخواب شدم صدایشان در نمی اید . لابد خوابیده اند . نه ؟ نمیدانم چرا خیلی اتفاقی هوس آبیاری گلدان کاغذی و سر ستون پله های حیاط به سرم زده ... این آب پاش من کو ؟

لینک
۱۳۸۸/٧/۱۸ - میم . دانش

       

سهم من از دنیا باندازه ی تعداد اسکناسهایی است که در جیب عقب شلوارم هست .  

لینک
۱۳۸۸/٧/۱۳ - میم . دانش

       

 

همینکه چند روزی بیفتی کنج خلوت ، قدر عافیت شیر فهمت میشود . عافیت یعنی همین زود بلند شدن از رختخواب ؛ طوری که آفتاب بیاید به این نیت که بیفتد روی تخم چشمت و بیدارت کند ولی زکی ! تو بیدار شده ای و نشسته ای صدای جیغ کتری را بشنوی ؛ عافیت یعنی همینکه یک تکه از جریان زندگی خواننده هایت باشی . عافیت یعنی همین حس بی حسی . زندگی یعنی بوی نم شیروانی و عطر برگهای پنجه ای چنار که باران خورده هراسان از باد وآفتاب فردا چسبیده اند به پشت پنجره . اینجا پشت پنجره شاید کنج خلوت برگهای چنار است و بوی شیروانی باران خورده . شاید همانجا که قدر عافیت شیر فهمشان شود . ابتدا یا انتهای زندگی

لینک
۱۳۸۸/٧/۱٠ - میم . دانش

       

 

اینجا یه علت چائیده شدن شدید ؛ دردهای مفصلی ناشی از آن و متعاقباٌ پیگیری مسئولانه ی امور درمانی صرفاٌ برای من قدغن شده و برای استفاده شما دوست عزیز مانعی ندارد .

لینک
۱۳۸۸/٧/٥ - میم . دانش

       

 

آفتاب حسابی امسال وسط حیاط ولو شده بود . تو انگار فکر نمیکرد که پائیزی هم هست ؛ خزانی هم هست ؛ سرمایی هم هست و البته بارانی که بشوید خاطر داغ و عرق دیده ی مان را

لینک
۱۳۸۸/٧/٢ - میم . دانش