زبان تو نوشتار است نه علاف خیابانها شدن عزیز . اسیر تبلیغات آنهایی که سر جایشان گرم و نرم نشستند و در دل و جانت آتش خشم تو به برادرت را دم میدهند نشو. بنشین و بنویس از حقیقتی که میخواهی . این انتظار از من میرود ، از تو میرود؛ که فرهیخته تری ، که امروزی تری . پس زحمت فهماندنشان را همانطور که آموختی بکش ، بکش که تنها امیدی اگر باشد به اینکه کسی به اینها بتواند بفهماند آنچه دیگران فهمیده اند و تو فهمیده ای که آنها نفهمیده اند؛ خودت هستی وبس وگرنه تو هم آدم کشته ای . نبوغ و بالندگی را کشته ای ، هم نبوغ خودت را هم همانکه اجازه دادی در لجن زار تفکرات عهد چنگیزی اش غرق شود . بنویس و شیر فهم کن تعریفی که تو از زندگی برای خودت و او میخواهی چیست . که باید تو باشی و من باشم و همه باشیم که خوش باشیم . این وقت را به او هم بده که یک روز پای بیداری تو آنطرف مانتیور بنشیند و منکوب شود و انسانیت در وجودش بیدار شود . بنویس که در تاریخ بماند اثری از تمدن مداری ات از آگاهی ات . بنویس و ویران کن . بنویس و بساز.

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٧ - میم . دانش

       

 

پائیز فصل بی وفائی ها و خیانت است ؛ خیانت برگها به درختان ؛ باران به ابر، آدمها بهم . پائیز لا ابالی ترین فصل سال است .

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٥ - میم . دانش

       


من نشسته ام کنار پنجره . فقط تماشا میکنم که در هر پنج دقیقه چقدر برگ از درخت چنار توی کوچه کم میشود . گمانم برای درخت خیلی دردناک باشد . برگها آنقدر لق شده اند که انگاری کوله بارشان را جمع کردند و نشسته اند لب شاخه منتظر اولین باد ؛ درخت بیچاره را هم که زمین سفت چسبیده . شاید درخت پیش خودش میگفت اگر زمین گیر نبودم خودم دست شان را میگرفتم و دور دنیا را با هم می گشتیم . آنوقت دیگر نیاز نبود که گول حرفهای این باد های حقه باز پائیزی را بخورند . با همین حرفها دارد خودش را سرگرم میکند ؛ همین حین حدود سه - چهار برگ دیگر هم جدا شدند و رفتند . درخت آنقدر با خودش زمزمه و گریه خواهد کرد که خوابش ببرد ؛ دقیقاٌ همان وقتی که آخرین برگ به خیال جهانگردی خودش را باد بسپرد .

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٢ - میم . دانش