لم داده ام روي مبل راحتي كه انگاري جوري ساخته اند كه زياد هم راحت نباشد كه نكند زيادي خوشت بيايد و لنگر بيندازي و پهلو بگيري . آقاي رييس چهار عدد منشي دارد كه مثل بوقلمون براي هم افاده مي آيند ، يكي شان تپل و تنبل است و فقط تلفن جواب ميدهد و جوم نميخورد كه مبادا لاغر شود و گمانم براي خودش هم قر و قميش مي آيد . سرم را روي تكيه گاه مبل به چپ و راست مي چرخانم و از علافي و انتظار ملاقات با رييس بو قلمون ها لذت ميبرم ، مردي كنارم نشسته كه انگاري ميخواهد از غيرت قورت بدهد ، چه و چي نميدانم . با نگاهش همه چيز را تحت كنترل دارد  دختري هم با شبيه ترين خصوصيات چهره به او جايي كنار او نصف مبل را فتح كرده است . صورتي پهن ، پوستي لطيف و ابروهايي كلفت بر خلاف آقاي غيرتي كه پوست صورتش انگاري ته ديگ عدس پلو بوده و پيوند زده اند به صورتش . پري هم كما في السابق  با حرص مشغول تعريف اتفاقات چند روزه اخير است و هر از چند گاهي براي اينكه مطمئن شود دارم گوش ميدهم لحن اش را جوري آهنگ دار ميكند تا تائيدي از من بشنود كه " خب !! " ؛ فقط كافي است دستت بيايد كجاي حرفهاي خانومها بايد تائيد بدهي تا تبديل به قهرمان آنها شوي .

آقاي غيرتي و خواهرش ميروند داخل اتاق رييس . بعد از چند دقيقه بيرون مي آيند و سراغ همان تپل و تنبل ميروند و فرمي پر ميكنند .

به اتاق آقاي رييس كه وارد ميشويم مردي با هيبت و يقه سفيد پشت ميز مثل بوفالو لم داده است و به خودم ميگويم بهترين مدير براي چهارتا بوقلمون يك بوفالو ميتواند باشد. نشستيم به مذاكره و از تاريخچه شخصي مان گفتيم و او هم در عوض از شيوه هاي كلاهبرداري اش بيشتر . لهجه اش وقتي تون صدايش بالا  ميرود و تمركزش پرت ميشود به رشتي ميخورد و حسابي كيفورمان ميكند . خداحافظي مي كنيم و سراغ بوقلمون تنبل نميرويم .
لینک
۱۳۸٦/٧/۱۱ - میم . دانش