از كافه كلاسيك
به رياست ديوانه خانه شماره 121
سلام .
دعوتت را لبيك . خواندم اش مرخص . همه اش را خواندم . نه فكر كني جا انداختم جايي را . تا ته و توي اين يانگوم را هم در آوردم . يادم مي آيد كه هميشه شيخنا پدر مي گفتند كه همين يانگوم جان آنوقت ها كه يانگوم در حال باسكول شدن بود و حسابي نگران اش بودند كه چرا دو پر گوشت روي چهار تا استخوانش نمي آيد كه بشود از زواياي مختلف حالش را برد ، احمق بودند و فكر ميكردند علي الاصول يانگوم شهر قصه ها آفريده شده كه مسلوب البهانه مريضي بگيرد و آمپول بخورد ، همان وقت ها كه سوار دمپايي چوبي ميشدند خاك بر سر ها و برنج و تربچه مي خوردند شب عيد ؛ شهردار شان آمد و تهران را ديد زد و حسابي حسودي اش شد به يانگوم هاي ما كه عجب ! و اي كاش روزي برسد كه سئول هم گوگوش و قطار و استقلال و حتمن پرسپوليس داشته باشد ، ايران خودرو داشته باشد كه ايضا تيم فوتبال و بستكبال و واليبال و هر مزخرفي كه يك ربطي به ورزش داشته باشد داشته باشند و به جاي برنج و تربچه ، شب عيد ياد بگيرند كه سبزي پلو با ماهي بخورند و كيفور شوند . اصلا از كجا معلوم طلسم مان نكرده باشند همين يانگوم بد جنس و ايادي ما قبل و ما بعد شان ! ميترسم از اين موجودات اينكه اين جماعت ايراني ، دائم الحال در ابراز نظر و تجويز درهر مسئله ي بي ربط اند به خودشان وهفت جدشان . كه تازه داشت جاي سوزناك قضيه آرام ميگرفت كه كره بز ها ( ) دوباره با اين افريطه يادمان انداختند كه جمعه شب ها گعده نشيني كنيم زن و مرد فاميل و تخمه ژاپني با پوست و مغز بجوييم و پيژامه راه راه آبي و سفيد بپوشيم والنهايه ، فردا به جاي كار خلق الله از خود نكبتش حرف بزنيم و جهان سومي بودنمان را عميقا اثبات كنيم كه معلوم شود علت العلل بد بياري هاي ما چرا پپوليسم است نه هر كوفت و مزخرف ديگر كه بدانيم جاهليم و از جهل مان است كه متعصب ميشويم و غيرتي و احساساتي . كه با بدبختي زنيكه استرسناك ميشويم و با خوشبختي و خوشحالي اش به ارضاي رواني ميرسيم اما تمام كه مي شود هر قسمت ؛ دختر ها بايد از ترس همان برادر و باباي و حتا مامان مهربان تر از بانو هن براي يانگوم ، عشق اش را به جنس مخالف لاي دل و روده اش مخفي كند كه برود كه خفت اش كنند و فيلم اش را بگيرند و بي آبرو شود از ترس صدايش در نيايد و به شغل شريف خنده گي با نقطه ي زير مجبور .
آقاي مرخص الفكر عزيز : هرچه هست ميدانم كه قسمت سوزناك قضيه اينجايش بود كه عمو ها و دايي ها و پسر خاله ها و پسر دايي ها و اكثر عناصر ذكور هم دوش به دوش و بعضن فقط سبيل تا سبيل با مابقي اعضاي خانواده مي نشستند و حيرت ميكردند كه چه ميكند اين دختر . تازه مامان بزرگ را هم مي نشاندند كنارشان كه تسبيح بچرخاند و استرس مرگ شود از سرنوشت اين سليطه ي بي حجاب ... كه دعا كند و صلوات بفرستد . به همان شدت كه براي رزمنده هاي اين مملكت دعا كرد و آنها پيروز شدند . ما خيلي عاشقيم و خوشبخت بر منكرش لعنت . كه خواندم سمينارش را هم ميگيرند كه چه ؟ به قول خودت همان دور هم نشيني شبانه را به گعده نشيني روزانه بدل كنند كه چشم ها گل و گشاد باشد و خواب آلو نباشند و به جاي پيژامه با كت و شلوار ، متمدنانه خاله خانباجي بازي كنند . ما حسابي كيفوريم .

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٥ - میم . دانش