گل هایش را زیاد بو میکند . اصلا چسبانده به بیخ بینی که دیگر بویی را نشنود . شاید به خاطردود ماشین هایی است که می آیند و به چراغ قرمزی مهمانش میشوند و خلاص . روسری اش گل منگلی است ازآنهایی که مامان بزرگم توی بقچه اش دارد هنوز و از بوی نفتالین سیر است تا خرخره .جلو می آید ودستمال اش را لا میزند و به سمتم می آید .  صد تومانی تانخورده را هم من ؛ گل اش را به من میدهد به شرط بطری کوچک آب .. منتظرم چراغ سبز شود که چشمکی نثارش کنم من باب تشکر ازمیزبانی سر چهاراهی اش . به خودم می سپاردم با یک لبخند .صد تومانی از من شرمنده تر مچاله توی مشت . 

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٦ - میم . دانش