سه چهار نفري بوديم . يكي قرمز پوشيده با كفشهاي آل استار و دختري شانزده هفده ساله ميزند ؛ آنورتر پسركي نشسته با موهاي تميز و واكس خورده و لا ينقطع دارد ميخواند . گمانم پشت كنكوري باشد ؛ بيرون كنار بليط فروش هم پير مردي با مسئول باجه گرم گرفته و براي هم بليطي پاره ميكنند جفتشان چنان پليور و كت روي هم پوشيده اند كه انگاري بادكنك هاي فيسيك كه فقط شكمشان باد ميشود و هر ازگاهي تلو ميخورند . اتوبوس مي آيد و همه از پيشم ميروند .

هوس كرده بودم بعد از مدتها توي ايستگاه اتوبوس بنشينم . ماشين را پارك كردم صد متري جلوتر و رفتم تو ايستگاه نشستم .
لینک
۱۳۸٦/٩/۱٠ - میم . دانش