سومین قفل را که باز میکند از همه صدای بدتری میدهد و دل آدم هری پایین می ریزد . سه قفله کرده دخترک را توی اتاق . یادش می آید که چه روزهایی داشته اند با هم در جنگ بین خوب و بد که شرش را بکند به حکم خیانت لاحق یا بگذرد از گناهش به علاقه سابق.دخترک هنوز که جلوی در ایستاده و نگاهش میکند دارد از ترس میمیرد و گوشه اتاق شبیه جوجه تیغی کز کرده در خودش که جلوی پایش آن لعنتی هم دراز به دراز . نگاه دخترک کفرش را در می آورد و جنازه آن لعنتی بیشتر . آب که از سر گذشت . عصبانی تر میشود و صدای جیغی تمام خانه را می گیرد صدای دری که به هم می خورد . حالا دخترک هم افتاده روی همان جنازه و خون گرمش دارد خون های سرد را میخورد و سر می خورد و جلو میرود تا برسد و بگذرد از پایه میز که سدی شده بود برای خون فاسق . باز هم روی افتادند . انگاری عذابش پایان ندارد .

لینک
۱۳۸٦/٩/۱٤ - میم . دانش