الكي دارم وقت را تلف ميكنم . حوصله ام سر رفته ، باغ آلبالوي چخوف بيشتر دلم ميخواهد تا قانون مدني . دوست دارم يكي باشد بيايد برويم كشف خودم را نشانش بدهم . جايي وسط مسير هميشگي ام بين راه توي بغل يك كوه درست وحسابي يك تكه ابر هست كه خيلي دلگير و گوشه گير است نميدانم به كوه گير كرده و نميتواند از آن رد شود يا اينكه تعمداٌ قايم شده كه جلوي چشم ابرهاي بزرگ و چاق و زبان نفهم شكم سير نباشد كه بيشتر شبيه دود سفيد  كارخانه ها هستند تا ابر ملوس و افسانه اي . بساط باران اش جفت وجور است و خلاصه يك هفته اي است كه شبي پانزده دقيقه مهمان اش ميشوم يواشكي و زود ميروم كه ماشين هاي گذري بو نبرند و خلوتش خراب شود . گمانم عاشق باشد پدر سوخته !
لینک
۱۳۸٦/٩/۱٩ - میم . دانش