ديشب سرش را بريدم و ملتي را سور دادم . اصلا در همان حيطه عشيره ي اقربه ، همان قضيه چراغي است كه به منزل رواست به هر جهنم دره اي حرام است . سلولهاي خاكستري اش مال تو . كسي به فكر خاطرات روي زمين مانده من نيست . تو با همين ها زنده بودي براي من . بيا شكافتمش باز باز. هر كدام از خاطره ها كه در آمدند اول بر اساس تعارفات كه خودم با خودم دارم اين طرف و آن طرف را نگاهي كردند و سردشان شد و ناراحت نشستند به تغذيه از تخيلات كه وجودشان معلق تر و ضعيف تر . نگاه كن روز هاي اولت را ؛ ميدانستم خودت هم اقرار مي كني . برو تعارف نكن من ديگر ديوانه نميشوم . بگرد ببينم چه چيز هايي برايت جالب تر است . هر چه مي خواهي بردار و برو من ديگر زنده نميشوم . خواستي بري چراغ ها را خاموش كن نور اذيت ام مي كند . راستي من سور را درست نوشته ام ؟ 
لینک
۱۳۸٦/٩/٢٧ - میم . دانش