پاییز دست هایش را به هم می مالد و خسته از راه . دستمال یزدی اش را دور لب و لوچه اش میکشد ؛

ـ حسب الامر کرک و پر ریزون راه انداختم . این چنارای ولیعصر دندون گردی کردن و گرنه زودتر از اینها تموم شده بود قربان . تشریف فرما نمیشی قربون قدت ؟

زمستان شالش را دور شانه هایش می اندازد و زیر لب می گوید بی عرضه و راه می افتد .

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٢ - میم . دانش