از خواب كه بيدار ميشوم دو سه باري دور و وارو ميزنم درجا و شروع ميكنم به نگاه كردن سقف اتاق فكر كردن ؛ هميشه از بقيه زودتر بيدارم . يادم باشد حتما در مورد سقف اتاقم متذكر شوم كه دارد نم ميكشد و عنقريب كه روي سر پايين بيايد. دارد با صداي آرام ميخواند و از اول و آخر شان همه را لعنت ميكند . دعا خواني هايش يكزماني خسته كننده بود اما حالا دلتنگي نديدن هاي مكرر يكقدم جلوتر از اختلاف سلايق است . وقتي بيدار ميشدم داشت آرام زمزمه ميكرد . نميدانم من كجاي دعايش بيدار شدم ، سر نفرين ها يا همراه ستايش ها يا صداي آن مرد كه ميگويد "برفيه برف "
لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٢ - میم . دانش