دورترین نزدیک و نوستالژی صد تومنی   

نشسته بودم تو ماشین پشت چراغ قرمز ... یه هو یه موجود فسقلی ؛ پر رو ؛ یه کله خراب که با خودش شرط کرده بود یه فال بم بفروشه ؛ از آیینه ی آویز ( به کسر ز ) ماشین آویز شد ... سماجت او از خساست من بیشتر بود واسه همین یه فال برداشتم و 100 تومن دادم و رفت ...

طبق عادت معمول رفتم سراغ پشت فالنامه جدا از اینکه کاری به شعر فالم داشته باشم ... تو خط چهارم بودم که کلمه توکل کن به خداوند حس خوبی از اعتماد به نفس بهم داد یه جور حس غرور از اینکه پشت آدم خیلی گرم باشه ... البته تو بعضی از موارد حالات متفاوت از انسان 2 پا دیده شده مثل سیخ شدن موهای بدن و بغض های نوستالژیک ( حالشو میبرم از این کلمه نوستالژیک )

 

واقعا عجیبه تو این دوره ای که من و تو اونقدر خودمون رو مشغول و کم وقت نشون میدیم و آخرشم میبینیم داریم دور میخوریم یه چیزی هنوز مستقیم و صاف میاد و میشینه رو سقف دل مشغولی هامون و یه آرامش اساسی واسمون میاره ... این حس ناشی از نزدیکی به اون موجود ماورایی و قدرت مندی است که از رگ گردن به ما نزدیک تر است و ما از پس گردن به او دورتر و شاید دورتر

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٠ - میم . دانش