نيمه هاي شب از شدت تشنگي از خواب بيدار ميشوم ، يقيناٌ به خاطر سرماي خوردگي آنهم توي چله ي زمستان است كه هيچ راه فراري براي آدم نميگذارد . انگار زمستان تمام زور اش را توي اين چند روزه دارد ميزند . يك ليوان آب برميدارم و كورمال كورمال برميگردم كنار تخت خوابم . پنجره اتاق پيرمرد چراغ اش روشن است گمانم وقت قرص خوردنش شده ، پير مرد زمستان و تابستانش يكي شده هميشه اين وقتهاي شب بيدار است .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٥ - میم . دانش