شاید کافی شاپ خیلی رفته بودم توی تهران اما هیچوقت راضی نمیشدم و آن احساسی که توی کتابها و فیلم های مفهومی از کافه و قهوه خوردن به آدم بار میشود تجربه نکرده بودم .
اما  که کافه ای را پیدا کردم که محیط جالبی دارد و قهوه را اگر روی رسوم سرو نکنند لا اقل جزء معدود کافه هایی باشد که بداند مثلاٌ کافه لاته با قهوه ترک فرقش چیست و اینکه ملزم ات میکند به رعایت آن که مثلا فلان قهوه را که سفارش بدهی حق استفاده از شکر را نداری چرا که باید تلخ خورده شود ؛ حتی یک لیوان آب سرد هم میگذارد کنار دستت که اگر زهرماری به جانت نشست بروی بالا . دکور اروپایی شرقی و جای کم برای نشستن نهایتاٌ هفت هشت نفر و سر نبش خیایان بودنش واینکه ترافیک و مردم را میبینی حس واقعی تری به حس من میدهد بقیه را نمیدانم  ؛ یک چراغ موشی هایی هم مثل فانوسک دارند که عصرها از بیرون آویزان میکنند که از تو دیدنشان لذت خاصی دارد . در مورد تیپ و شخصیت آرمان و دو همکار خانوم اش در کافه چیزی نمیگویم که حظ اش منفرداٌ باید برده شود .
تقاطع بهار شمالی و بهار شیراز پشت عینک بهار . بالای سر درش هم نوشته کا فه ما
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٢ - میم . دانش