دیروز بردم دیسک و صفحه کلاج  ماشینم را پیش آقای لنت کوب . برایم سئوال مانده بود این لنت کوبی و دیسک کوبی یعنی چه ! مغازه خاک گرفته ای داشت که بیشتر به قبرستان ضایعات  اوراقی میزد .  آدم جالبی بود صاحبش . عینک ته استکانی اش هم باعث نمیشد که موقع حرف زدن باز هم به صورت فیزیکی روی صورتم زوم نکند . سئوالی میپرسیدم سریع دست از کار میکشید و دستگاهش را خاموش میکرد و توی فاصله پنج شاید شش سانتی متری صورتم چشم های ریزش را درشت میکرد ،  نگاهم میکرد و جوابم را میداد ال بته فاصله تخمینی بود چراکه اولین بار چنان غیر منتظره بود که از ترس نزدیک بود سنگکوب کنم ؛ فکر کنم دقیقاٌ سه بار سئوال کردم که هر سه بار قبضه روح شدم تا بی خیال شد و فهمید جوابم را گرفتم و برگشت سر کارش . همه در و دیوار آنجا اسرار آمیز و دلچسب بود مثل آن دیسک کامیون مایلری که حدوداٌ به حساب من ۶۴ سال عمر داشت ؛ گمانم یکی از کامیونهای ارتش متفقین  در زمان جنگ بین الملل دوم که از آنجا رد میشده دیسک و صفحه تمام کرده بدبخت ! راستش جسارتش را نداشتم بپرسم .
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٩ - میم . دانش