گندش در آمد آقا ! توی حیاط خانه اش یک گوشه ای را کاهگل گرفته و چهار تا آجر زده تنگ هم و روی هم و شده دخمه که چهار تا هواکش هم برایش درست کرده , از دور اما میشود فهمید که چه استفاده ای از آن دخمه ی من در آوردی دارد میکند . صدای بق بقوی کبوترها را میشود چشم بسته هم دنبال کرد و پیدایشان کرد . همه ی کبوتر ها با قیابه های عجیب و قریبشان در یک چیز اشتراک دارند که نوک بالهایشان قیچی شده تا زیاد از خانه دور نشوند ، سلطان چنان به جذبه راه میرود وسینه سپر کرده که انگاری خروس است و از بد حادثه اینجا باشد . سینه اش درشت تر از مابقی هیکل اش است و روی سرش نسبت به بقیه یک کاکل دارد که همین مایه فخر و مباهات اش شده یک معشوقه ای هم دارد پدر سوخته و انکشف که حسابی جفت هم اند و از هم دلبری میکنند . با اصغری مشغول حرف زدن درباره قیمت حواله ها بودم و چای سرپایی توی حیاط میخوردم و برایش توضیح میدادم که چه میخواهم و چه باید بکند که جالبناک تر شد . 

یکی از کبوتر هایش تازه از راه رسید که اصولاٌ انگار ول میچرخد و کبوتر های سر گردان و مسافر و فراری را می آورد و خالی بندی میکند و دلگرمشان میکند به ماندن .  اصغری میگوید ویلا اجاره میدهد .

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٧ - میم . دانش