مادرم یکی از طرفداران پرو پا قرص منبر و موعظه شده است . تا آنجا که بشود تمام جلسات روضه و همنشینی خانم ها را از دست نمیدهد . یک چیزی هم اوائل صبح طی مکاشفاتم فهمیده ام که دم دمای صبح با عوض کردن کانال های تلویزیون جمعاٌ فکر کنم سه الی چهار تا سخنرانی نگاه میکند و بعدش چایی میریزد برای خودش و عینهو سالخورده ها میرود برای خودش قرآن میخواند . این دم عیدی مثل کسی میمانم که گمان میرود آمده و قرار است ده دوازده روزی علی الدوام ور دل خانواده اش بنشیند . علیرضا هم آنطرف توی اتاق با آن یکی برادرم * کله سحری لابی کرده اند و مزخرف میگویند و یک چیزی از موبایلش پخش میکند و میخندند . هنوز از عیدی خبری نیست . دارند به زور بم میقبولانند که بزرگ شده ام ، مهم هم نیست دیگر. به جهنم ! . به گل انداختن لپ اش نمی ازرید از همان اول . مخالف بودم اما رویش را نداشتم که ابراز کنم . که هر کسی از راه میرسید دو سه تا هزارتومانی بدهد و بنشیند تا خود عصر .  روز سوم عید را اینجور شروع کرده ام . البته حساب پدرم از همه این کتاب ها جداست .

کف نوشت 

* آن برادرم دلش نمیخواهد اسمی از او برده بشود در هیچ متن نوشته و نا نوشته  

*کف نوشت ها همان پاورقی ها هستد فقط دوست دارند متفاوت باشند  

لینک
۱۳۸٧/۱/۳ - میم . دانش