پسر همسایه از همین حالا شروع کرده به خاک گیری دوچرخه اش . یادم هست که اولین باری که دایره آزادی هایم را بزرگتر کردم با یک دوچرخه بود ؛ خیلی قبل تر از آن هم توی فکرش بودم که فلنگ را ببندم و شهر را سیاحت کنم اما خوب با پای پیاده و نهایتاٌ پول یک بستنی که پدر صبح به صبح کف دستم میگذاشت که نرفته باید برمیگشتم . اهل پس انداز هم که نبودم ، یا باید میرفتم که نمیشد و یا بستنی را میخوردم و اکتشاف را بی خیال میشدم . همیشه بعد از یک چند دقیقه فکر کردن خودم را توجیح میکردم و بستنی میخوردم . ولی یکبار لابلای بستنی خوردن خیالات برم داشت که چه جوری میشود هم بستنی را خورد و هم دورکی زد . فردای آنروز دوچرخه ام را از انباری در آوردم و حسابی برقش انداختم . عصر که شد آمدم بروم که مادر که حسابی مشکوک شده بود ریگی به کفش ام هست چشم اش را باریک کرد که ها ؟ دوچرخه میبری ؟ تمیزش کردی خبریه ؟ چیزی نگفتم و سریع بالا پریدم و زدم به چاک . یادم هست از باریکه لای در پارکینگ که داشتم میبستم هنوز چشم های شکاک و باریکش اش معلوم بود . از پاسدارن  تا سید خندان را با ترس ولرز رفتم و با بدبختی آمدم . رفتنش آسان تر بود چه سر پایین بود وشیب خیابان که موافق بود وانگاری تشویق میکرد که برو . اما راه برگشت با یکی دو بار گیر پاچ زنجیر دنده های دوچرخه و سر بالایی که انگاری هل ام میداد به عقب حسابی هر چه کیف کرده بودم پراند . حتی مزه بستنی را که تا دم دمای خواب همیشه یادم میماند . توی دلم  به کارخانه ی دوچرخه سازی بد وبیراه میگفتم که" نکبتها اسمش را گذاشته اند کوهستان این خیابان را هم نمیتواند بالا برود ".

قیافه نگران مادر  بعلاوه جای سه چهار انگشت مادر روی صورتم لذتی داشت که تا الان که دیگر حسابی دورم از خانه از یادم نرفته .

کف نوشت اول اینکه گمان میکنم سنش به این ماجراجویی ها نخورد.اما حالش منقلب بود و از آدم منقلب هر کاری بر می آید 

کف نوشت دوم آنکه آثار و عواقب اش بعد از چوقلی مادر به پدر شرح مبسوطی میخواهد که در این نمیگنجد .

 

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٧ - میم . دانش