عمه جان اولش برای من عمه خانوم بود . قبل از آنکه برای اولین بار و یقیناٌ آخرین بار بتوانم ببینمش . بعضی وقتها حساب و کتاب اندازه طبع آدمها جفت و جور نمیشود . اینکه عمه یک دختر ترکه ای لاغر اندام و خوش ترکیب است چیزی بود که مادر و مادر بزرگ همیشه وقتی میخواستند از عمه خانوم حرف بزنند با هیجان در موردش میگفتند  و ما هم آب از لب و لوچه مان ولو میشد و توی تصوراتمان خیال برمان میداشت که این عمه ی ندیده خارج نشین زرق و برق دنیا دیده اگر بخواهد مثلاٌ بیاید چه میشود و چقدر خوش بگذرد . پدر از تمام نفوذ اش آنروزها استفاده میکرد که بتواند یک مقداری کارهای ورود خواهرش را تسهیل کند . بالاخره همه ایرانی ها با نفوذ هستند و تنها بعضی از بعضی نفوذشان بیشتر است و الا همه الحمدلله از نفوذ در یک جایی برخوردارند . حتی یادم هست بعضی وقتها توی مدرسه این نفوذها را جمع میکردند وبرای رد گم کنی اسمش را میگذاشتند انجمن اولیا مربیان که کسی بو نبرد که چکاره اند و آن که نفوذش به بقیه میچربید و کمتر وقتش را داشت که توی جلسات شرکت کند میشد ریئس و مابقی هم یک کاره ای میشدند دیگر . مادر هم که یکی دوبار بیشتر عمه جان را ندیده بود حسابی وسواس گرفته بود که فلان چیز باشد فلان چیز هم باشد و تقریباٌ تفکر حذفی نداشت و به همه چیز یک نگاه آبرودار میکرد و اگر احیاناٌ آبرو دار هم نبود لا اقل آبرو بر نبود کفایت میکرد . توی وسط همین بلوا و بلوشو های بگیر و بیار عمه جان که قرار بود توی تابستان بیاید یکروز صبح اوائل اردیبهشتماه بود که از سر و صدای کاسه بشقاب ها و صدای ضعیف چاق سلامتی ها بیدار شدم . صدای مادرم از اینور خانه شروع میشد تا آنطرف ادامه داشت این یعنی که تردد میکرد و حرف میزد . عمه جان بی سر و صدا بر خلاف قول و قرار های قبلی که سفارت به خودش داده بود سر از خانه ما در آورده بود . توی دلم گفتم غلط نکنم نفوذ کار خودش را کرده . سر وضعم را مرتب کردم و یک کمی ژل هم که دور از چشم پدر خریده بودم و پشت صد پستو قایم کرده بودم زدم به موهایم تا براقتر باشد و فوکول ام از سمت چپ به راست حسابی صاف و تمیز باشد . آقاجون با اخم و بعضاٌ عصبانیت میگفت بهت نمی آید و انگاری گاو موهایت را لیسیده  اما خودم که خیلی از خودم راضی بودم و کیفور . در را باز کردم و وارد پذیرایی شدم که دیدم یک خانومی نه آنچنان ترکه ای بلکه نسبتاٌ چاق کنار بی بی جان نشسته و بی بی هم مسحور و مبهوت نگاهش میکند . تمام آن چیزی که از عمه جانمان تصور کرده بودم غلط بود . حتی خود مادر هم میگفت تعجب کرده بوده که عمه جان اینقدر عوض شده باشد البته منظورش از عوض شده باشد چاق شده باشد بود  . فقط بی بی برایش فرقی نداشت و لا ینقطع کیف میکرد از دیدن عمه . من هم که اولین بارم بود عمه ی ندیده را میدیدم . توی اولین برخورد همین که داشتم از دور نزدیک میشدم به جایگاه ؛ بی بی در گوشی یک سرنخی دست عمه جان داد که با قیافه ای مطمئن  وقتی نزدیک شدم جوری اسمم را صدا زد که انگاری صد سال است همدیگر را میشناسیم و حدوداٌ نودو نه سال است که دیگر همدیگر را ندیدیم  و خیلی دلمان برای هم قنج میزند . من هم که نمیدانستم چی صدایش بزنم ؟ و صرفاٌ حس خوبی از آمدن مهمان داشتم . این جریان گیج و منگی تا یکی دو روزی ادامه داشت . آخرش را میخواهم بد تمام کنم . عمه جان از همه ی زنها مرد تر بود . از بعضی مردها هم حتی . بعدها برایم ثابت شد . اصلاٌ از همین جاها برایم شد عمه جان ! . دقیقاٌ از همان موقع که تنهایی خانواده اش را آورد ایران و شوهر دست و پا چلفتی اش را فرستاد سر کار و برایشان خانه درست کرد . توی خانواده یک کسی را داریم که تمام خبر های بد را خودش به تنهایی تقبل میکند . این کی را هم همینطور . ساعت دو و ربع بعد از نیمه شب بود . خبر مرگ اش خیلی ناگهانی بود مثل خیلی از خبرهای ناگهانی . سر خاکش تمام قد به احترامش تکان نخوردم . 

لینک
۱۳۸٧/٢/٧ - میم . دانش