صحنه ، صحنه اجتماع . بازیگران یک عالمه اند . هوا تنگ غروب است . آفتاب لعنتی دارد جان میکند گورش را گم کند پشت آن کوهها . آن بچه ای که آنجا دست اش را مشت کرده به مانتوی مادرش قرار است تا چند دقیقه دیگر عربده بزند و زار زار گریه کند که مادرش را گم کرده ؛ آن آقایی که کیف قهوه ای دارد و یک دسته گل دستش است دارد خوشحال میرود خانه تا قرمه سبزی بخورد و خیال برش دارد که خوشبخت ترین مرد روی زمین است که میتواند برای همسرش گل ، آنهم یک دسته اش را  بخرد و ببرد و قرمه سبزی بخورد ؛ آن خانمی که مانتوی گلدار پوشیده و کنار خیابان ایستاده هم قرار است دست کم پنجاه جفت چشم را از اینطرف چهار راه را تا آن طرف همراهی کند و احتمالاٌ قدم روی تخم یکی از همین چشم ها بگذارد ؛ آن دخترکی هم که این پا و آن پا میکند وهی ساعتش را دید میزند باید اساساٌ منتظر شخص بخصوصی نشان دهد ؛من اینجا پشت چراغ قرمز که همین الان دارد سبز میشود که بروم از صحنه خارج شوم . صدای عربده آن بچه تمام خیابان را برداشته !

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٦ - میم . دانش