توی مسیر که می آمدم گوشه سمت چپ بالای سرم فقط ماه بیدار بود و یک ستاره آنطرف تر ما بقی همه خواب بودند یا لا اقل اگر خواب نبودند توی آسمان نبودند کسی چه میداند . الان حدوداٌ نیم ساعتی میشود که رسیدم و با احتساب ده دقیقه ای که پشت در ماندم تا در را رویم باز کنند میشود چهل دقیقه . الان ساعت دو بعد از نصفه شب است حالا این نصف شب دقیقاٌ چه ساعتی است نمیدانم ؛ باید یک شب بیدار بمانم تا قضیه نصفه شب را دقیق و علمی برای خودم حل کنم . مادرم تنها کسی بود که از صدای زنگ بیدار شده بود وقتی هم که در را باز کرد چهار انگشت دست راست اش را روی کف دست چپ اش سه یا چهار باری زد و اخم آلو گفت باریکلا رکورد خودت را باز هم شکستی پسر ! الان هم که دارم مکتوب می نمایم رفته اند یک لیوان دوغ بیاورند تا زیادی وراجی نکنم و بگیرم بخوابم ؛ حال و حوصله تخت خواب را ندارم ، یک لحاف و پتو و بالش برداشتم زیر نور ماه کنار رازقی ها توی بالکن کیفش بیشتر است .

لینک
۱۳۸٧/۳/۳ - میم . دانش