یک گربه پشمالو و خپل داشتم که حسابی تنهایی ام را پر کرده بود . بدون اغراق بعضی وقتها خیال میکردم پلنگ است ! با هم تقسیم کرده بودیم که روزها که من نیستم او فرمانده خانه باشد و عصرها که برمیگردم من ! البته وقتی که خیلی خسته بودم و عصرها زود خوابم میبرد یا اینکه شب دیر می آمدم خانه خوب طبیعی بود که باز هم خودش به تنهایی ادامه ی فرماندهی اش را از سر میگرفت . یعنی راستش را بخواهید عملاٌ من کاره ای نبودم و برای خالی نبودن عریضه یکی دو ساعتی تشریفاتی ریاست میکردم . گربه های کوچه های بغل روزی دو سه بار می آمدند توی حیاط و از پشت پنجره طبقه سوم از گزارشات روزانه محله خبردار میشد و با حالتی پر طمطراق به مقر فرماندهی اش بر میگشت . حتی یکی دو بار هم خودم دیدم که خوردن غذایش را به امور جاریه و گزارشات طبقه بندی شده ترجیح داد . برای امور دست و پا افتاده مثل ازدواج گربه ی ملوس و حال بهم زن همسایه کناری با یکی مثل خودش و یا اینکه گربه های خیابانی مهاجر چند قلو باردار شده اند اهمیت نمیداد . به نظر خودم گربه های همسایه در برابرش مثل سرجوخه های بی مدال و درجه ای بودند که مات و مبهوت جلال و جبروت فرمانده خود بودند . دیشب خوابش را دیدم ؛ دلم برای ریاست و فرماندهی دوره ای تنگ شده . انگاری حکومت بدون رقیب ، مفت و مسلم به آدم نمیچسبد .

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٥ - میم . دانش