الکی سرم این روزها شلوغ است . از اینطرف شهر میروم آنطرف بعد دوباره یک تماس با آنطرف شهر میگیرم و تصمیم میگیرم برگردم آنطرف ! خوب البته زیاد هم که الکی نیست کار است دیگر ! اما در مجموع یک کم الکی هست . خودم هم گیج و قر وقاطی هستم و نمیدانم چقدر واقعی است چقدر الکی . حالا آمده ام اینجا از این وبلاگ میروم به آن وبلاگ به فاصله چشم بر هم زدنی قدرت خدا ! از لواسان تا کانادا میروم از کانادا تا تهران و از تهران تا منچستر که ببینم آنها که دوستشان دارم چه نوشته اند ؟ حالشان چطور است ؟ نمیخواهم به این فکر کنم که چقدر اش الکی است و چقدر اش به دردبخور . هر جا رفتم همه یک کتابی دستشان گرفته اند و یک نقل قولی هم کرده اند که یعنی داریم میخوانیم . حالا اینطرف و آنطرف میروند هنگام مطالعه را نمیدانم اما با خودم میگویم : من هنوز بیست و پنج صفحه به کتاب آخر جناب گارسیا مارکز بدهکارم اما رفقا به شدت درگیر خواندن هستند و خواندن و خواندن . فکر کنم یک امروز را بشود متمدنانه خجالت کشید .

لینک
۱۳۸٧/۳/٢۱ - میم . دانش