گرمتر که میشد به میزان گرمای هوا موهای کله ی احمد هم هی کم و کمتر میشد ؛ حتی بعضی وقتها با تیغ کله اش را صاف میکرد و می آمد صاف مینشست مثل آئینه دق جلوی چشممان توی چمن های باغ بالا ؛ این یعنی اینکه امروز روز خیلی گرمی خواهد بود یا شاید هم در اعتصاب به دمای هوای دیروز بوده ! معلوم نمیکرد . میگفت خودش هم زیادی ته دلش علاقه ندارد با شرائط جوی اینقدر چکشی برخورد کند اما آقاجانش که از این حرفها حالیش نبود ، اصلاٌ کیف میکرد کله ی بچه اش برق میزند ، قیافه ی آفتاب سوخته ای هم داشت . انگاری آفتاب برای کسانی که سعی میکردند بیشتر از دستش فرار کنند غیر قابل تحمل تر میشد . آرزو به دلمان مانده بود یکبار این قیافه زمخت را با موهای آب و شانه شده ببینیم ؛ چهار سال پیش برای فرار از دست آفتاب و ماشین سر تراشی و مقادیری هم درس خواندن رفت انگلستان ، برایم ایمیل فرستاده که «هر روز اراجیف ات را میخوانم . راستی اینجا همیشه عصر است . خورشید دست به کمر ایستاده و مهربان است با خلق الله . خودم هم روی کله ام سبز شده مثل همان چمن های باغ بالا. خودم هم باورم نمیشود که اینهمه مو یکجا دارم . رنگ و روی آدم اینجا برمیگردد و آدم دلش میخواهد هر روز صبح موهایش را آب و شانه کند .»

لینک
۱۳۸٧/۳/٢۸ - میم . دانش