نشسته ام رو به شهر . روی میزم توی بالکن چند تکه کاغذ هست و یکی دو تا کتاب و یک فنجان که صرفاٌ برای دل خوش کنک هر ساعت یکبار پرش میکنم و آرام آرام تمام اش میکنم ، فکرم حسابی مشغول است و گیج اینروزها. یکهو به خودم می آیم میبینم که کنار فلان خط یا فلان پاراگراف یک شکلی کشیده ام که خودم هم نمی فهمم چه موجود کج و کوله ایست . شاید به درد داستانهای اسپیلبرگ بخورد ، چه میدانم ؟  دلم را به تماشای تاریکی و چراغهای شهر سپرده ام که یکی یکی خاموش شدنشان هی آرام تر میکند ؛ تنهایی دقیقاٌ همان چیزی است که میخواهم . اصلاٌ همه ی آدمها یکوقت هایی نیاز دارند به تنهایی . باد با سرعتی نسبتاٌ خوب و خرفتی تامل بر انگیزی از اینطرف میدود آنطرف و میزند زیر کاغذ ها و سر و صدا راه انداخته . البته پر واضح است که بدش نمی آید که زیر کتاب هایم هم بزند اما زهی خیال باطل . کاغذ ها را برایش پاره کردم و توی آسمان پرتابشان کردم که برود دنبالشان سرگرم شود ، دیگر بهانه ای ندارد که اینجا پرسه بزند . حالا منم با چند کتاب قطور روی هم و یک فنجان نیمه پر . تاریکی و تنهایی

لینک
۱۳۸٧/٤/٧ - میم . دانش