هیچ کجا پیدایش نمیکنی . یعنی یک جایی گذاشتمش که راستش را بخواهی دست خودم هم بهش نمیرسد . مثل آن بچگی هایم که شکلات خارجی مغز فندق ام را پرت کردم بالای چوب پرده که به ذهن جن هم نرسد . از ترس اینکه شب ، نصفه شب کسی نیاید توی اتاقم از کنارم برش دارد و فردایش که از خواب بلند شدم حرص بخورم که چرا تمامش را خودم تنهایی نخوردم ، لجم بگیرد ، کفری بشوم ، دلم بخواهد زار زار گریه کنم . برای چه؟ برای یک شکلات ! غافل از اینکه فردا و پس فردا و بعد و بعدها و تا دم خانه تکانی دم عید همان بالا بماند که لای گرد و خاک و آفتاب بهم بماسد و له و لورده شود .که مادر لجش بگیرد حرص بخورد کفری بشود و گوشم را بپیچاند که زار زار گریه کنم  . هیچ کجا دنبالش نگرد . جایی گذاشتمش که راستش را بخواهی دست خودم هم بهش نمیرسد . همین جا یک گوشه ی دل قایم اش کرده ام عشق را .

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٧ - میم . دانش