یک زنبوری هست که گمانم خل و چل باشد . خل و چل نباشد عاشق است گمانم . صبحها ویز و ویز توی محوطه وسط خاک و خول تاب میخورد به چه خیالی الله اعلم ! آسمان اینجا بیشتر اوقات لخت و خالی است و فقط آفتاب مهتاب از خودش بروز میدهد و بسیطاٌ جای چند تکه ابر چاق و چله خالی است . معلوم نیست دو ماه دیگر که قرار است خیر سرش پائیز بیاید از کجا میخواهد باران ببارد .  شاید فردا پس فردا یک باغچه پر از گل روبروی پنجره اتاق درست کنم که حد اقل این زنبور از همه جا بیخبر مزد این پافشاری و اصرارش را بگیرد .

لینک
۱۳۸٧/٦/۱۳ - میم . دانش