دیروز همه اش دستم توی کار خیر چرخ میخورد آقا . اصلا یکجورایی مهربان شده بودم ، به همه لبخند میزدم .  خرید های روزانه شامل یک زنبیل پر از کرفس و خیار شور و نون و هویج و تخم مرغ و غیره را برای پیر زن همسایه تا دم در خانه اش بردم ، توی سوپر مارکت بقیه پول آن بچه خرفتی که همیشه دنبال نخود سیاه می فرستنش و پانصد تومان کمتر بهش میدهند که هم نباشد ، هم چیزی نخریده باشد را دادم .  پیر مردها را سوارکردم و حسابی پر چانگی کردم  . از قدیم و ندیم ها یک چیزی پیدا میکنم و میپرسم و خلاصه چانه شان را گرم میکنم . بعضی هایشان بد اخلاق و بد عنق فقط نگاه میکردند و بعضی ها هم محض دست گرمی یکی دو جمله ای روی حرفم میگذاشتند و دوباره بد اخلاق میشدند . آن یکی که ریش بلند و سفید مثل ابریشم داشت همان که قیافه اش به دلم نشست ؛ حرفهایش هم مثل بقیه خصوصیاتش به دلم نشست  . دیروز حسابی دعا شدم .

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٠ - میم . دانش