یک شب سمج شدم افتادم به جان پیر مرد که بیا و از تجربه هفتاد و چندی ساله ات استفاده کن ببین این نیمه های شب دقیقاٌ کجای شب است ؟ گفت رویش فکر میکنم . هر چند از دیده دور بود تمام این مدت اما بعضی وقتها بی بهانه به یادش بودم . خیلی وقت بود که دیگر ازش خبری نداشتم . یاد آن پیپ خوش کام و همیشه روشن اش که هیچ وقت خاموش نمی شد چونکه قلق اش را میدانست ، سنگفرش های حیاط خانه اش که آنقدر آبیاری شان کرده بود که انگاری دندان لق توی دهان زمین شده بودند و هزار و یک خاطره دلچسب دیگر شد بهانه که بخواهم صدایش را بشنوم . صدایش همچنان میلرزد و خش خش خاص خودش را دارد . گفتم شنیده ای که فاصله ها حریف خاطره ها نمیشوند ؟ جوابم داد به آن هم میرسیم اما آن نیمه شب که میخواستی بدانی دقیقاٌ کجای شب است همینجاست که من به زور قرص به خواب سپرده بودمش  . خندیدم و خجالت کشیدم .

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٧ - میم . دانش