صبحانه را با گروهی از سوئیسی های منطقه ایتالیایی سوئیس در رستوران هتل خوردم . کاملاٌ اتفاقی هم سفره شدیم همه اش به خاطر اشتباه گارسون هتل بود که به جایی راهنمایی مان کرد که آنها قبلتر انتخابش کرده بودند . همینکه نشستیم از راه رسیدند و اصرار کردند که دور هم مینشینیم وقتی خواستیم رفع مزاحمت کنیم . اول یکی از خانم ها یک دعای اسرار آمیز را شروع کرد به خواندن و بقیه همراه او زمزمه کردند . به قدری لحن صدایشان دلنشین بود که منتظر شدم تمام بشود که برایشان آرام آرام دست بزنم . لهجه ی قابل فهمی داشتند برعکس دوستان نروژی و دانمارکی شان . برای صبحانه یک کاسه خامه را با چند عدد کشمش تزئین کرده بودند و بعد از هر قولوب قهوه یک قاشق از خامه و کشمش رویش . رنگ لباسهایشان  متنوع  بود و شاد . انگاری که اصلاٌ رنگ قرمز، سبز،آبی و حتی زرد و هرچه رنگ شاد و مهیج وجود دارد برای این جماعت ساخته شده . با هم خداحافظی کردیم به شرط دور هم نشینی سر میز شام و یک دعای شکرگذاری دیگر .

لینک
۱۳۸٧/۸/۱ - میم . دانش