نمیدانم باید خوشحال بود یا ناراحت .اصولا هزار تو یعنی درد سر ، سردرگمی و اعصاب خوردی ، گیجی و بیچارگی و قس علی هذا چه خوش اش چه بدش .یعنی یا حسابی کیفوری و خوشی که از دماغت میزند بیرون که چجوری از کجا شروع کنم یا که آنقدر فاجعه است که نمیدانی از کجا فرار کنی . هر اتفاقی میتواند برای آدم هزار تویی بسازد و البته عکس اش هم جواب میدهد که چند آدم طی یک اتفاق هزارتویی بسازند که خلق الله را میخکوب شیشه مانیتور لپ تاپ و کامپیوتر کنند . طوری که خیالشان بردارد از نون شب واجب تراست (خلق الله را میگویم ). <<هزار تو>> برایم خیلی چیزها داشت . مفاهیم ، تعاریف ، آدمها ، هدفها و خیالات و بعضاٌ دوستانی جدید . همه چیزش جدید بود و بوی نویی میداد . مثل همان بوی توپ پلاستیکی های نو که دلت میخواست تا جایی که نفس داری بو بکشی اش .به خاطر تمام شماره هایی که خواندم به برو بچه های هزار تو میخواهم بگویم دستتان درد نکند .

هزار تو یکی از آن خوشایند هایش بود یکی از آنهایی که نمیدانستی هر شماره از کجایش شروع کنی . یک اتفاق خوشایند که میرزا ی عزیز به اتفاق مقادیری از رفقایش برایمان رقم زد . به خاطر وقتی که برایمان گذاشتند و به خاطر سهمی که در رشد عقل و متمدن تر شدنم حتی به قدر ذره ای اثرداشت ، ممنونم .  راستی هزار توی بازی ، هزار توی رنگ و هزار توی خیانت و فاصله خیلی به جانم نشست . بابت اینها بیشتر ممنونم .

لینک
۱۳۸٧/٩/۳ - میم . دانش