نشسته ای وسط رفت و آمد ؟ وسط تردد ؟ روبرو را نگاه میکنی ؟ آنطرف جاده که چیزی نمانده بود برسی ؟ دقیقاٌ روی خط ؟ جا قحط بود ؟ میبینی هر کس می آید بی تفاوت از رویت رد میشود و بیشتر زمین گیرت میکند ؟ همینجا بمان شاید فردا لاشخورها سر ظهری وسط آفتابی آمدندبر جانت نشستند و هر تکه ات به جایی دور سفر کرد آنهم قعر شکم یک لاشخور . شاید جاودانه شدی!

شرح : جسد سگ ولگردی را وسط جاده دیدم . لابد میخواسته از جاده رد بشود یا شاید از زندگی سیر بوده یا گیج یا عاشق یا هلش دادند یا هرچه . بهر حال این صرفاٌ یک گزارش انهدام بود همین .

لینک
۱۳۸٧/٩/٢٩ - میم . دانش