اینجا چهار سالگی خودش را قرار است جشن بگیرد . اگر یک کافه واقعی بود با مقادیری میز و نیمکت و پنکه سقفی و قلیان و استکان و نعلبکی ؛ میشد یکی از اینها را گل منگلی آزین کرد که هر که می آید بفهمد که یک خبری هست ؛ آنها که رویشان باز تر بود مشتری پرو پا قرص تر بودند خودشان را راحت میکردند و میپرسیدند که برادر اینجا چه خبر است ؟ جوابشان را هم میگرفتند و آنها که غریب و تازه وارد تر بودند و گذری - که یا از سرما یا گرمای خیابان و پیاده رو- بد ندیده بودند که یک استکان چای قند پهلو یا شربت خودشان را مهمان کنند،  پچ و پچ شان راه می افتاد که بلکه از کنجکاوی نترکند. خیالم بد نباشد در مورد خود اینجا بنویسم . بی خود و بی جهت که اینجا کافه کلاسیک که نشده ؛بعید نبود اسمش بشود کافه ستاره و رنگ و رویش هم بنفش یا یاسی کمرنگ میشد و حسابی رمانتیک اگر الکی خوش بودم و از سر شکم سیری راه انداخته بودمش . ای بگی نگی یک ذره فکر و دلیل هم برایش دارم . کافه را خیلی دوست دارم و وقت خالی ام را تا آنجا که بشود توی یک کافه میگذرانم (البته اینروزها کم شده ) و کلاسیک که نشان میدهد به سنت و اصالت قدمت ، زهوار در رفتگی و این حرفها کار دارم ؛ اما بهتر است انگیزه ام را وقتی بنویسم که درک و شعورم به قدری بشود که بتوانم از آن دفاع هم بکنم . فعلا ٌ ترکیبش که قشنگ است ؟ کافه کلاسیک ! به سلامتی خودمان

راستی امروز چای و قلیان مفتی است رفقا! همه مهمان من .

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱ - میم . دانش